2015-06-11

پیراهن‌ام هنوز، عطر گل‌هایی که تو کاشته‌ای را می‌دهد


روی شانه‌هایم گلستانی‌ست
که روزی
از اشک‌های تو آب می‌خورد.

حالا که نیستی
گلستان به چه‌کارم می‌آید؟
و شانه،
بار ِ سنگینی‌ست که بر دوش می‌کشم.

حالا که نیستی
قیچی باغبانی‌ام را برمی‌دارم
و خودم را
از شر ِ شانه‌هام
- این گلستانِ بی‌حاصل -

خلاص می‌کنم.

• رحمان نقی‌زاده