2015-07-31

روح پراگ : ایوان کلیما


«اثر ادبی واقعی چیزی است که در برابر مرگ می‌ایستد و آن را انکار می‌کند.» -از متنِ کتاب


«روحِ پراگ» از کتاب‌های خوبی بود که ام‌سال خوانده‌ام. مجموعه مقالاتی که «ایوان کلیما» طی پانزده سال نوشته و در آن مسائل مختلفی از اتوبیوگرافی تا سیاست و ادبیات را بررسی کرده است. خود نویسنده در پیش‌گفتار کتاب، درباره‌ی پنج فصلِ کتابش چنین توضیح می‌دهد: «بخش اول شامل متونی است که بیش‌تر جنبه‌ی شخصی و زندگی‌نامه‌ای دارند... بخش دوم حاوی یادداشت‌های روزنامه‌ای من است... بخش سوم حاوی مقالات بلندتری است که کم وُ بیش ماهیت سیاسی دارند... در بخش چهارم دو تفسیر کلی را درباره‌ی مشکلاتی که بر سر راه ادبیات در دوران مدرن هست، گنجانده‌ام. و سرانجام، از میان نقدهای مفصل و نوشته‌هایم درباره‌ی تاریخ ادبیات، یک پژوهش طولانی درباره‌ی فرانتس کافکا را برای بخش پایانی کتابم برگزیده‌ام.» روح ِ پراگ را نشر نی با ترجمه‌ای از خشایار دیهیمی منتشر کرده است.

2015-07-30

رادیو چهرازی؛ مجموعه‌ی کامل و حواشی



«دل ِ ما تنگ شده برای آسایشگاه؟ بی‌شک.»

دو سال پیش رادیو چهرازی تمام شد، ولی ما هم‌چنان علاقه‌مند ماندیم! این چند سال را هم همه‌کار کردیم که کمی از این دل‌تنگی کم کنیم. ولی خب هر چیزی یک‌جا باید منظم و مرتب جمع شود، که تمام شود. ام‌روز هم که تب ِ چهرازی‌گوش‌کنی همه‌گیر شده و همه‌ی آن‌ها که چند سال پیش افتخار نمی‌دادند چهرازی گوش کنند، الان شب وُ روزشان را با نقل‌قول‌های چهرازی‌طور سر می‌کنند. خلاصه، آمدم یک‌ پست جامع بنویسم و هر آن‌چه از چهرازی دارم، یک‌جا تقدیم ِ دوستان کنم.

• مجموعه بیست‌وُیک قسمت صوتی منتشرشده : [ http://goo.gl/RyPlJz ]
• ویدیوی اپیزود ِ نهایی با عنوان «آخر» : [ http://ow.ly/QinMK ]
• ویدیوی اپیزود ویژه، برای سه کوهنورد ایرانی : [ http://ow.ly/Qipje ]
 (این دو ویدیو تابه‌حال در این وبلاگ منتشر نشده بود و الان لینک مستقیم برای دانلود قرار گرفته است.)
• متن ِ کامل اپیزود سوم «نوروز» : [ http://goo.gl/WvXIeA ]
• متن ِ کامل اپیزود چهارم «متوسط» : [ http://goo.gl/HRpdQG ]
• متن ِ کامل اپیزود یازدهم «انتخابات» : [ http://goo.gl/DFzOfh ]
• متن ِ کامل اپیزود چهاردهم : [ http://goo.gl/LTGxwJ ]
• متن ِ کامل اپیزود شانزدهم «یاد بعضی نفرات...» : [ http://goo.gl/XtHwl4 ]
• متن ِ کامل اپیزود هفدهم «یا رب...» : [ http://goo.gl/68Xw4O ]
• متن ِ کامل اپیزود هیجدهم «خداحافظ دلبر» : [ http://goo.gl/3GxzQA ]
• چند نقل‌قول پراکنده از رادیو چهرازی : [ http://goo.gl/97XClZ ]
• هرآن‌چه از چهرازی در این وبلاگ نوشته‌ایم : [ http://goo.gl/kL2kGC ]

«از طرف ِ خودم وَ تو، سلام روزگار نو، خداحافظ رادیو چهرازی.»

رادیو چهرازی : اپیزود هیجدهم : خداحافظ دلبر


برنامه‌های ما الان «فرود تدریجی» می‌شه. این‌برنامه: «در رد نظریه‌ی وسترن‌مدیسن» یا «خداحافظ دلبر».

+ چی شدی؟

- همه می‌دونن ما خیلی ساله تو آسایشگاه‌ایم جمشید. ما قبل همه اومدیم. واسه خودمون پخی بودیم. یعنی فارسی‌مون خوب بود، یه دستی هم توو ریاضی داشتیم. تقلید صدا، گروه سرود، مسابقات خط، نقاشی، همه‌چی اول می‌شدیم. راه می‌رفتیم گردن افراشته، این‌ور حیاط به‌ اون‌ور. تو بگو اگه این‌قد محل به دنیا می‌ذاشتیم. یادته؟ یادت رفته از بس دی‌گه نبودیم.

+ کمی یادمه. چته؟ چرا آوردن‌ات بهداری؟ لابد باز رفتی پیش اون دکتر فوفوله، بهت آنژکسیون داده؟ آره؟

- جوان اول آسایشگاه بودیم؛ تا دلبر اومد. گفتیم خب منطقیه دی‌گه، یه خانومی با این کمالات، بافتنی، لاک قرمز، خوش‌گل، عین ماه، ما هم که اون‌جور، باید عاشقش شیم دی‌گه. اومد قبل این‌که سلام کنه، گفتیم شمایلت چه نیکوست، خندید، گفت مال شما بهتره. رفت. هفته‌ی بعد باز دیدیم‌اش. گفتیم اسم‌تون چی بود؟ گفت «دلبر که جان فرسود از او». گفتیم مگه تو هم بلدی؟ گفت اسم‌مه. رفت. عین رفتن جان از بدن دیدم که جانم می‌رود.

+ غذا چی خوردی؟ قبل ناهارم خوردی؟ آخ آخ قرصه؟ ناهار چی داشتین؟ بزن بالا...

- از فردا دی‌گه نشد از یادش منفک بشیم. هی نگاش کردیم، نشستیم روبه‌روش، هی از دور پاییدیم، واسش زیرلبی دوبیتی گفتیم، رفت وُ اومد کردیم، طنز پارسی انداختیم در جلوت و خلوت، راه رفتیم روو ریل ِ نی‌لبک ِ مهره‌های پشت، کودکان توامان آغوش خویش وقتی کسی حواسش نبود. توو گرما، سرما، شبان وُ روزان، پشت خط موزائیکا، جلو شمشادا، وایساده خوابیدنا، نیمه‌شبا، قمرها، عقرب‌ها، دو سیگار یه‌ کبریتا. تو رم خیلی اسیر کردیم، باس ببخشی. اما نحسی افتاده بود. هرچی آب می‌جُستیم تشنگی گیرمون می‌اومد. واسه چی؟ تو فهمیدی؟

+ والا منم نفهمیدم. اینا داروهاته که فوفوله داده بهت؟ بابا نخور این شیمیایی رُ. صپ پا می‌شی قرص، ظهر قرص، شب شربت. اصن تو می‌دونی اینا چیه هی می‌ندازی بالا؟

- آخر یه‌روز رفتیم د‌م‌اش، بش گفتیم: ببخشید، چته؟ گفت: ها؟ چطوری؟ چی؟ با منی؟ گفتیم بابا صاحب حسن در وفا کوش، این‌قد خودتُ نگیر، ما خیلی ساله اینجاییم، تو که اولی نیستی، ولی ارزش نداره. نرفت توو خرجش. هی اون‌ورُ نگا می‌کرد. فکر کردیم نکنه دنبال دوماد مو فرفری‌اس. نکنه موی ما حالا مُد نیست. نکنه ظهر پیاز زیاد خوردیم. نکنه اون بیت آخریه زیادی بوده. نکنه می‌خواد قیمتُ زیاد کنه. نکنه دیوونه‌س. نکنه یه‌چیزایی هست ما نمی‌دونیم. یادته اون‌روز تو راهرو زدی توو گوشم جمشید؟ گفتی بیدار شو از خواب آدم ساده، خبری نیست. شبش رفتیم توو اتاق، کردیم‌اش توو قاب، گذاشتیم بالای طاقچه.

+ ببین اینا که خاکه؛ خاک سفید. فشار می‌دن، گردش می‌کنن می‌گن داروست. ولی کلکه. اینا حال هیشکیُ خوب نمی‌کنه. بذار حالا من یه‌تجویزی برات بکنم پشیمون نمی‌شی. ببین می‌دونی توو این قوطی چیه؟ هومیوپاتی. بگو...

- حمیرا! حبیب بالاخره ما یه رفیق بیش‌تر نداریم که. باس گوش می‌کردیم دی‌گه. سخت هم بودا، ولی کردیم. دی‌گه بوسیدیم، گذاشتیم کنار. کنار که نه، روو طاقچه. اما خب نمی‌شد دی‌گه. هی می‌دیدیم‌اش، یه‌وجب آسایشگاست. یا خبرشُ می‌شنیدیم در وُ بی‌در. هی هوایی می‌شدیم. جمشید از روت خجالت می‌کشم. قولمُ شکستم، روم نشد بت بگم، ده بار رفتم نگاش کردم. تازه این‌که چیزی نیست، حرفم باش زدم. جدیدا جوابمُ نداد. دی‌گه نگفتم بهت اینا رُ.

+ ببین اینا با دست درست شده. ترکیب چیه؟ مث وسترن‌مدیسن ناشناخته نیست. روشنه. پرسیاووشون شاتره با برگ مو، جوز هندی، جعفر جوزانی، اسپاسم، زرد کوه، تب سرد، سگ زرد، پدرسگ، من‌حیث‌المجموع ابن‌سینا، زامیاد، زانیار، زانیار سر بازی ِ سُر بازی، سر سربازی را شکست! اینا رُ با دست قلقلی می‌کنی، می‌شه هومیوپاتی. بنداز بالا فورا شفا می‌گیری. ببین حبیب، دلبر چرا نیومده بالاسرت؟ می‌خوای صداش کنم؟

- دلم درد نگرفته جمشید. نگران شدم چرا درد نگرفته. بت قول داده بودم؛ درست، اما نمی‌تونستم ازش جدا شم. یا هی از دور نگا کنم می با دیگران خورده‌ست وُ با ما سر گران دارد.

دلبر: اگه برم توو که دی‌گه نمی‌تونم بیام بیرون. یعنی می‌خوام بگم من هوادار زیاد دارما. چش‌روشنی چی می‌دی؟ یه اسب با گوشواره. اگه پرسیدن کجاست، چی جواب می‌دی؟ فقط من؟ یا یکی دی‌گه هم هست؟ قول؟ منم به کسی نمی‌گم. اول با پا برم؟ من اولین بارمه‌ها. فک نکنی من از اوناشم. از اولشم می‌دونستم هیچی توو دلت نیست. حوصله‌م سر نره؟ می‌خوای کاموا ببرم؟ نگا بیرون برفه. می‌رم درست توو یه شب برفی، برف نو، آروم، شاد، رفتن بهتره، همهْ آلودگی‌ست این ایام.

- خوردم‌اش. ام‌روز. گفتم بیام بهداری نشون بدم. توو دلم باشه خیالم راحته. هرجا می‌رم هست دیگه؛ دلبرُ . خیالت جمع، درد نمی‌کنه. فقط دی‌گه نمی‌شه دیدش. آخه دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن. ولی ندیدن بهتره از نبودن‌اش. سیگار داری؟


+ هوای فردا بستگی داره کی کجاست، کی توو دل کیه، شاید ابریه، شاید نیست.

2015-07-29

رادیو چهرازی : اپیزود هفدهم - یا رب تو کلید صبح در چاه انداز


هست شب، یک‌شب ِ دم‌کرده وُ خاک، رنگِ رخ باخته است. هست شب، آری شب، آری شب، آری شب. شب شب شب شب شب، آقا شب! از لحاظ علم‌الاختر چرخش اجرام آسمانی به این شکله که طول روز با طول شب فرق داره. لابد عده‌ای از شنوندگان ما الان می‌گن اینا کرامات شیخه، ولی عزیز من، ببین حالا من نمی‌خوام صدامُ بالا ببرم، خب 24 ساعتُ درست از وسط نصف نکردن که. هر زمان می‌بینی وسطش افتاده یه‌جا. که البته بعضی از فلاسفه‌ی بین‌النهرین می‌گن این بستگی به اینم داره که وسط رُ چه‌جوری اصن تعریف کنی. یعنی هرجا که شب از روز جدا بشه، خود اون می‌شه وسط. یه‌کم سنگینه بحث‌اش؛ حالا به‌هرحال. الان عصرا پنج نشده تاریکه دی‌گه. از اون‌ورم صبح حوالی شیش وُ هفت روشنه. شما بگو راحت سیزده، چارده ساعت تاریکیه. واسه اونا که طرفدار روز اَن، یا به‌قول جوانان امروزی دی‌پیپل هستن، خیلی سخت می‌گذره. اما تو آسایشگاه یه‌فضای خستگی و سیگار و خط موزائیک و سکوت و ایوان واسیلیفسکی حاکمه که موجب می‌شه شبا این‌جا بیش‌تر طرفدار داشته باشه. حالا من اینا رُ چرا دارم می‌گم؟ تازه الان به‌ذهنت رسیده بپرسی؟! خب این واضحه. ببین، شب خودش یه‌چیزیه. تو شب یه‌کارایی هست که توو روز نیست؛ مثلن یه‌چیزی که فورا به‌ذهن انسان می‌رسه دیدار ِ یار. دیدار یار بیش‌ترش توو شبه دیگه. توو روز یه‌حالت معمولی و چه خبر، تو چطوری و مراقبت کن و غیره پیش می‌آد، انسان اصن مزاجش تباه می‌شه. شب بهتره، صمیمی‌ـه. اصن توو ادبیات ما هم هست. حالا خودنمایی نباشه، من خیلی دنبال شعر و اینا دنبال می‌کنم. اشاره زیاده به شب... یا خودِ خواب؛ ببین این بحث خواب خیلی پیچیده‌ستا. یعنی اون خوابیدن و خواب دیدن و رویای واقعه و صادقه و غیره به‌کنار، که یه‌هو چیز می‌شه می‌بینه فک می‌کنه یه‌خوابی دیده. یا اون قضیه‌ی احتلام جوانان که خودش مفصله! اما شب در عین‌حال یه‌فرصتی هم هست واسه‌ی نه‌خوابیدن. چون ساکته، با خودتی، نگا می‌کنی می‌بینی داس نقره وسط آسمان، می‌گی وای جمشید چی داره می‌آد به‌سرم. یا ورمی‌داری نشونش می‌دی به بعضی نفرات، که عمدتن به‌یه‌ورشون هم نمی‌گیرن، اما گاه‌گداری اگه بگیرن یه اثر خوبی داره. مث حس نشون دادن ماه به‌دیگران می‌مونه. خب این شب دی‌گه هرچی که طولانی‌تر باشه واسه این‌کارا مناسب‌تره دی‌گه. چیه تابستون خوبه؟ 22 ساعت روشنه هوا. شب چی پس؟ والا. بعد حالا می‌رسیم سر قضیه مهمانی. آقا ما مُرده‌ی مهمانی هستیم! متاسفانه فضای آسایشگاه به‌گونه‌ایه که انسان خجالت می‌کشه بگه آقا بیا بریم مهمونی یه‌تکونی بدیم، دل‌مون وا شه. بیش‌تر زندگیا الان طوری شده تو مسائل هنری و حرف‌های به‌دردبخوره. ولی گاهی که از دست‌مون در می‌ره، سر از مهمونی درمی‌آریم. اون خودش باز توو شبه. شبه دیگه. روز شما مهمونی رفتی؟ دیدی چه غمی هست توو روز؟ آفتاب می‌افته روو فرش، با جوراب‌شیشه‌ای و فامیل وُ اون‌ور، مکافات. اون‌وخ خود شب باز اگه کوتاه باشه یه‌هو می‌بینی مهمونی تموم شد، چون چیز اینا دیر می‌آن همیشه. حالا مفصله. می‌گم ینی شبِ کوتاه آقا دو ریال ارزش نداره. یه‌مجموعه مسائل دیگه‌ای هم هست که مختص شبه، منتها تو مجال برنامه نیست. از قبیل فیلم خارجیای سینما فرهنگ، شکست عشقی، شام بریم بیرون، کارای ناجور، دزدی کلاسیک با نقاب و دست‌کش بی‌انگشت، تلسکوپ، رصدخانه، راه‌شیری، اجرام آسمانی. ببین من روو این قضیه‌ی آسمون خیلی تاکید می‌کنما. بعد، اعتکاف، جوشن کبیر، نون وُ خرما بذاری پشت در فقرا، لباس‌خواب، نور بالا، این‌چیزا همه‌ش توو شبه. بعد از اون‌طرف شب که خیلی بلند باشه، دی‌گه اناره وُ گل‌پر. دون می‌کنی قشنگ، چیز می‌کنی، قوسی به‌این‌شکل. ظهر که انار نمی‌خورن. یا کتاب حافظ. شما تا حالا ظهر کتاب حافظ خوندی؟ اصن روز باز کنی خوب درنمی‌آد. اما در عوض شب. الان ببین جمشید اومد گفت یه‌دونه واسه ما وا کن، گفتم چیه؟ تو فکر دلبری؟ گفت نه، ام‌شب تو فکر همه دیوونه‌هام. که خب طبیعتن دلبرم توش مستتره! وا کردیم، گفت آقا برین گره از زلف یار باز کنین، ام‌شبُ تا می‌تونین دراز کنین، اگرم اوشون یه‌مقدار ناز کرد، شما نیاز کنین؛ جهنمِ ضرر! یه‌شبه دی‌گه. 

2015-07-28

رادیو چهرازی : اپیزود چهاردهم


... + چرا سرگردونی؟ - سرگردون؟ خیره شدم. + به چی؟ - خیره‌م. نگو هیچی. + باشه نمی‌گم. هنوز نگات نکرده؟ - می‌کنه. وایسا همین‌جا. + جمشید جانم، تو چرا این‌قد دیوونه‌ای؟ نمی‌کنه بابا. - این بود هیچی نگفتن‌ات؟ می‌گم می‌کنه دیگه. باید صبر کنی. + صبر می‌کنیم خب. تا کی حالا؟ - معلوم نمی‌کنه؛ بعضیا زود، بعضیا یه‌عمر طول می‌دن تا نگات کنن. اما همه بالاخره نگا می‌کنن. + یعنی می‌گی یه‌عمر وایسیم این‌جا؟ - نه بابا، الاناس دیگه نگا کنه. + حالا گناه من چیه باید یه‌عمر وایسم؟ - گناه نیست، دوستمی. مال تو هم بود من وامیسّادم. + مال من که اصن یادم نیس کِی بود، کی بود. - بعد به من می‌گی دیوونه. + حبیب حالا خودمونیم. - خودمونیم، ولی در عین‌حال دلبرم هست. اونم بگو! + همون. این‌که گاهی نگات می‌کنه بالاخره. این‌جا معطل چی وایسادی؟ - نه. کی نگا می‌کنه؟ + باو تو راهرو، سلام وُ احوال‌پرسی، وقت ناهاری، هواخوری، هفته‌ای یه‌بار یه نگاهی می‌کنه. خودم دیدم. - آها اونا رُ می‌گی؟ + آره، اونا. - من اونا رُ نمی‌گم. + ینی تا کی باید وایسیم؟ - بهش گفتم می‌شه بنگری؟ گفت بفرما. گفتم از اونا که بقیه رُ می‌نگری نه، می‌شه دلبرانه بنگری؟ گفت برو بابا. رفت با یارو جدیدیه. + از کی این‌جا وایسادی؟ - صپّ زود. + حالا اومدیم وُ نکرد. - می‌کنه. وایسم می‌کنه. امید داریم. + حالا که سخت داره یارو جدیدیه رُ می‌نگره. - خب یه‌هو دیدی وسطش خواست این‌جا رُ بنگره، باس باشیم دیگه. + اگه بنگره هم باز از اوناست. - اونا هم خوبه. اما شایدم خوبش کرد. دلبرانه‌ش کرد. - واسه همینه سرگردونی؟ - می‌گم خیره شدم. نگو هیچی یه‌دیقه. + کی می‌ریم سرگردون؟ - حرف مفت نزن. حالم خوبه. + حالا اگه یه‌هو کرد چی؟ اگه دلبرانه نگریست چی؟ نقشه‌ت چیه؟ - یه‌دیقه این‌جا هفت‌آسمانُ می‌درم برمی‌گردم. + آخ آخ بعدش‌م دوباره وامیسّیم؟ - جمشید جدیدیه داره می‌ره. نیگا. + کجا می‌ره؟ - نمی‌دونم. دارن خدافظی می‌کنن. + خدافظی نیست دیوونه. بیا این‌ور یه‌دیقه، نمی‌خواد نگا کنی. - ایناها بابا، دارن روبوسی می‌کنن. + بیا. بیا بیشین این‌جا. - سیگار داری؟ + یه‌کم استراحت کن، بعد دوباره برو. - آره از صبح یه‌لنگه‌پا وایسادم. + گفتم بهت. - بابا جمشید بالاخره نیگام می‌کنه. + کور بودی الان؟ ندیدی؟ باز هی نیگام می‌کنه، نیگام می‌کنه. - چی رُ ندیدم؟ + هیچی. می‌گم... آره به‌نظر منم بالاخره نیگا می‌کنه. - پاشیم خب. + حالا اینُ بکشیم، بعد. - آخ آخ جمشید، رفت. + کی رفت؟ - دلبر رفته بابا. نیست. دیدی گفتم. + چی گفتی؟ - گفتم که یه‌هو نگا می‌کنه، من نباشم فک می‌کنه از صبح نبودم. + حبیب بیا بشین، فکری نمی‌کنه. - می‌کنه. + جون هردومون، اصن هیچ‌فکری نمی‌کنه. - می‌کنه. سیگار داری؟ + اگه می‌کرد، کرده بود تا الان. - بابا بعضیا بیش‌تر طول می‌دن. تقصیر تو شد. + دیوونه‌ایا. - بس که نمی‌نگره. + خب خسته شو. - خسته‌شم که بشم عین تو؟ که یادت نمی‌آد. + آخه این‌طوری به چه‌دردی می‌خوره؟ - به این درد که یادمه؛ صبح که پا می‌شم، تا شب یادمه. + حالا که رفته، باز باید وایسیم؟ - تو برو من یه‌دیقه این‌جا چیز دارم. + سرگردونی؟ - سرگردون؟ خیره شدم به آفاق مغربی. تو چی می‌دونی.


دل‌مون تنگه. تو بیا. مگه نگفتی سر می‌زنی؟ تابستون کش می‌آد تا می‌تونه. خیلی تنگه. با این‌که حتا پاییزم نیست. من دیوونه‌م؛ درست! اما من نکردم. نفهمیدم چی شد به‌خدا. خیلی فکر می‌کنیم مگه ما چی‌کار کردیم که می‌گن دیوونه‌س. قیافه‌مون شبیه پدرزن ونگوک شده: دستان زیر چانه، با کلاه، نگاه غم‌آلود. بیا گل‌خونه کن، ایام سرده وسط این‌همه تابستون قلب‌الاسد. یادمون رفته دی‌گه اون های‌وُهوی و نعره‌ی مستانه‌مون. چند وقتیه دی‌گه کسی دندونامون رُ ندیده. قدیما بیش‌از این اندیشه‌ی عشاق می‌کردی. چند وقتیه خسیس شدی. یه‌هو شدی. رفتی دی‌گه سر نزدی. انگار یادت ما رُ رفته باشه. ما اما هنوزم از یادت کم نکردیم. نباش خسیس، تو بیا. من دیوونه‌م؛ درست. ولی مگه تواَم دیوونه نبودی؟ مگه همیشه سر نمی‌زدی؟ ما هنوزم خیال‌مون جمعه، آخه قرارمون همینه. می‌زنه بارونا عاقبت. نگرانی این‌همه نیم‌روز ِ تفته می‌گذره. امید داریم. گیریم ته دل‌مون گاهی یه‌ذره هول می‌کنیم: نکنه به‌عمرمون قد نده. هی می‌خوایم بگیم: بابا نکن هدر، تو بیا. آخرش که می‌آی، حتا روزی که ما دی‌گه نباشیم. خب حالا زودتر بیا. نگا، به‌خدا شاید دی‌گه هرگز چیزی نسرودیما. دیروقتیه نشستیم منتظر اومدن‌ات. بیم است کو یه‌هو دی‌گه برنخیزد از رخوت بدن. بیا او را صدا بزن. واسه ما زشته این‌همه لابه‌التماس. جلو دیوونه‌ها کلی پُز دادیم. گفتیم می‌آی. زمین نمی‌ندازی‌مون. دیروقتیه موندیم روو زمین. کجا پیدات کنیم؟ یه‌بارم تو بیا، بی‌که ما بگردیم. جان ما ممکنه درفزاید، اما از حسن شما کم نمی‌شه. باشه، بگو من دیوونه‌م. اصن کی خواست عادی باشه؟ هیچ‌وقت. حیفه آخه این‌همه دور. کی گفته دور؟ تنگه دل‌مون. تو بیا. چشم‌مون چند وقتیه به دره؛ اگه بدونی. 

درس‌هایی برای ننوشتن


بعدها فهمیدم که نوشتن پیچیده‌تر از آنی است که در نگاه ِ اول به‌نظرم رسیده بود. جای خوش‌بختی است. اگر چنین نبود، جهان نویسندگان بسیار بیش‌تری از اکنون می‌داشت، و زیر ِ بهمن ِ اوراق ِ چاپی دفن می‌شد، که البته می‌تواند یکی از پایان‌هایی باشد که در انتظار ِ جهان است. 

روح پراگ: یک دوران ِ کودکی غیرمعمولی، ایوان کلیما، خشایار دیهیمی 

2015-07-27

رادیو چهرازی : اپیزود یازدهم : انتخابات


بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. این رادیو چهرازیه. بعدِ خیلی وقته. گرفتاریم. لاغریم. خسته‌ایم. اما با همیم، تنها نیستیم. بیچاره اونا که تک افتادن، با ما نیستن، تنهان. کار نداریم حالا؛ می‌خریم: پلاستیکِ پاره، دمپایی باطله، لوله‌ی زباله، حیات طیبه، خلبان دل‌زده، وزارت خارجه، طبابت داخله، هسته‌ی بارزده، دکتر ِ لاغرزده، معیشت، منزلت، عقلانیت، شمسه، مقرنس، وب‌سایت، زانویی، چدن، آقا می‌خریم.
آقا باز که ما شاکی هستیم این‌جا اعتراض داریم: هم به اون، هم به اونا، هم به شما، هم به همه، بابا چی شدیم ما؟ آدم بودیم سابق، واسه خودمون شرف داشتیم، گنبد وُ بارگاه داشتیم. چرا هم‌چین شدیم، کم شدیم. ولله مادر نزاییده بود کسی حاضر وُ آماده جلو ما بذاره، دست خودمون نیسسا، اساسن گل‌مون این‌جوریه. بابامون‌م قدّ ما بود، بهشت ابد از دست به‌هشــت. ما اصن از بیخ به کم‌تر از بهتر راضی نبودیم. چی شدیم ما؟ یه مشت جاکلیدی آویزون کنن ببینیم کدومش کم‌تر بدتره اونُ برداریم؟ کوسه نشد، کفتار نشد، شغال؟ این شدیم؟ یارو رُ گرفتن کردن هلف‌دانی؛ این همه وقت. ما چی شدیم؟ صبح پامی‌شیم می‌ریم سر کار، شب می‌ریم خونه […] بدیم؟ ندیم؟ بدیم؟ ندیم؟ ولله قسم جفاست. بابای ما یه دفتر چل‌برگی اگه می‌گفت می‌خره، تا نمی‌خرید نمی‌اومد خونه. قول می‌دادن. حرف می‌زدن. حرف بود. سفته نبود. […]  این‌قدر احساس تکلیف نبود. رویال نبود، ریال نبود، جمع‌ هواداران نبود، چاه مستراح نبود، هی سبز وُ بنفش وُ گربه‌ای نبود، ائتلاف نبود، نه حرف من، نه حرف تو نبود، چی شد؟ چرا این‌قدر...؟ چی شد؟ چرا این‌قدر حال‌مون بد شد؟ ما اعتراض داریم بابا. ما کی اخته شدیم، راه افتادیم دنبال جک وُ جونور، کدومش ماتحت ما رُ درمی‌بَره، کدومش دلارُ ارزون می‌کنه. کدومش کم‌تر بدتره، کدومش لوله آبُ وا می‌کنه. کجاست پرچم‌تون؟ کجاست مردم ِ بی‌لب‌خندتون؟ که برخیزد. چی شد دل‌مون از خودمون رخت می‌شوره؟ بابا این دموکراسی، حقوق بیان، چند می‌ارزه این‌قدر سفت چسبیدین؟ در دمب شفافیت سالاری، حقوق پشر چسبیدن افتخاره. کدوم تحلیف بابا دلت خوشه تواَم. می‌گم یارو این همه وقته از خانه خارج ننموده. هی مسالمت‌، مسافرت، بابا ما عصبانی‌ایم، عصبانیا. چی شدیم ما؟ ولله دیگه نوبت ماست. مگه حرف نزدیم؟ مالید رفت پی کارش؟ مگه رسم نبود پای بعضی چیزا وایسیم؟ الان باید سرد مزاج، شاکی، بریم ته‌صف وایسیم که ناهار چی می‌دن، شام چی می‌دن، آقا عصبانیا، ما اعتراض داریم. به اونا هم اعتراض داریم. هی بشینیم خونه، پیام برسونیم، مطالبات، مکافات، چی شدیم ما؟ بابا ما حرف زدیم، مگه عوض می‌شه؟ حرف همون حرف اوله، اگه قبوله بهاالمراد، اگه نیست خودت وُ صندوق‌ت وُ جاکلیدی، با هم باید برین شمال استراحت.

پیام چی بفرستی آخه؟ ما که این‌طوری نبودیم. این‌قدر با عقل وُ شعور نبودیم، آدم نبودیم، دیوونه بودیم. از هرچی بهترین‌اش مال ما بود. هنوزم دیوونه‌ایم. حال‌مون خوبه، نمی‌خوایم گرفتار عقل وُ شعور شیم. تو هم رها کن حیلتِ گندُ. بابا حرف همونه، همون که حرف تازه‌س، همون که از همه بهتره، حرف همونه، همونه، باقی هیچ. خداحافظ.

2015-07-26

درس‌هایی برای زندگی


هیچ اندیشه‌ای در این دنیا آن‌قدر خوب و خیر نیست که بتواند تلاشی تعصب‌آمیز برای به‌کُرسی نشاندن ِ آن اندیشه را توجیه کند، تنها امید ِ نجات در جهان ِ این دوران، تساهل و تسامح است.

روح پراگ: یک دوران ِ کودکی غیرمعمولی، ایوان کلیما، خشایار دیهیمی

2015-07-25

رادیو چهرازی : اپیزود چهارم : متوسط


ایران بر یک دسته است: متوسط. متوسط یعنی وقتی آدم لباس ِ موسیقی می‌پوشد و همه فیلم‌ها را نقد می‌کند و سیگار یا گیاهخوار می‌کشد. یکی از ویژگی‌های متوسط، اجتماعی و مجازی است. در این‌جا آدم با بقیه‌ی متوسط‌ها حرف‌های اسمارت می‌زند و بیش‌تر افکارش درباره‌ی عصر ارتباطات، دهکده‌ی جهانی، کلیک، دهکده‌ی المپیک، بیک، […] می‌باشد. متوسط خیلی مظلوم و دوست‌داشتنی‌ست؛ چون در کارهای خیلی خوبی شرکت می‌کند و تحصیلات دارد. اما بعضی این‌ها رُ تحت‌فشار قرار می‌دن و اینا ناراحت هستن. در سال‌های اخیر بیش‌تر آدم‌ها متوسط هستند، چون یه‌حالت خوبی توش هست، خنده‌هاش یه‌حالتی داره که اصلن قیامته. کلیدواژه‌های متوسط عبارت از کف مطالبات و کیوسک و بی‌عملی‌ست. جاهای متوسط عبارت از کافه هفتاد وُ هشت، کافه هشتاد وُ هفت، هشت‌صد وُ هشتاد وُ هفت، هفتاد وُ هشت، هشتاد وُ هفت و دم‌نوش گاوزبان و گل‌های رضائیه است. فعالیت‌های متوسط عبارت از خستگی و مهمانی‌های تعداد متوسط و گیزگیزی و نقد فیلمی است. گرفتاری متوسط عبارت از مطبوعات آزاد و سیزن لاست و منع گسترش تبریز علیه سلام است. هنر متوسط عبارت از خون ِ افشین زیر چادر ِ پروجکت شده یا پیرهاشمی است. بهترین بازیکن فوتبال کریم باقری است، چرا که همیشه وسط توپ می‌زده است. بهترین بازیکن متوسط استیلی است. توصیه‌های متوسط: وسط را گرفته کن، از همه بهتره. در گذشته یک‌جا متوسط دی‌گه عصبانی شد و نزدیک بود با استفاده از ابزارهای اجتماعی از قبیل فیس‌بوک رژیم رُ استاد کنه، اما ناگهان جنبش په‌نه‌په اومد و کف مطالبات چیز شد. یکی از مهم‌ترین چیزها در متوسط زیرزمینی یا همان موسیقی است. آهان راستی متوسط خیلی شهریه، یه‌وخ فکر نکنی‌ها. زیرزمینی بیش‌تر یه‌حالت اعتراض توش نهفته است؛ نسبت به‌بقیه و چون بقیه اخم‌وُتخم می‌کنند و متوسط هم خیلی مدبر و عمل‌گرا و با عقل است، به زیرزمین می‌رود که حریف را کلافه کند. اصلن اخلاق متوسط به شکلی‌ست که فورا می‌رود، کار به این چیزها ندارد. الان هفتاد ملیارد نفر از نخبگان در خارج و لندن هستند و از اون‌جا نهضت متوسط رُ با همون اجتماعی و مجازی و چیزهای زیرزمینی چیز می‌کنند، از راه‌های دور وُ نزدیک. مثلن یک‌روز اندی به کوروس گفت: ببین دی‌گه دور ایران رُ تو فولان کن، یه هم‌چین حالتی. علاوه بر متوسط یک‌چیزهای دی‌گه‌ای هم در ایران هستند که اون‌ها خیلی کم‌اند. چون با اینترنت و اجتماعی کار نمی‌کنن و با هیچ زیرزمینی آشنایی ندارن و جولیان آسانژ رُ بلد نیستن. اما چون نود درصد ِ جمعیت ایران جوان هستند و نود درصد اون‌ها تحصیلات عالی دارند و زن‌ها از مردها بهتر هستند، پس ما درخواست دموکراسی و بیان داریم و اگر زیاد حرف بزنید دوباره جنبش می‌کنیم، شبکه‌های اجتماعی، بهار عربی، خداحافظ. فدای هوای فردا برم! هوا تاره، چرا غم سوت وُ کوره؟ تنم داره می‌سوزه مثل کوره، خدایا یار من کی برمی‌گرده؟!

2015-07-24

درس‌هایی برای نویسندگی


برای یک نویسنده، هر تجربه‌ای، حتی هولناک‌ترین تجربه‌ها، مفید است، به‌شرطی که بتواند از آن‌ها جان به‌در ببرد.

روح پراگ: یک دروان ِ کودکی غیرمعمولی، ایوان کلیما، خشایار دیهیمی

2015-07-23

از رادیو چهرازی


«دیوونه هرچی داره، کار به کسی نداره.» اپیزود ِ 10
«دیدی فقط یه آغوش ِ تو مونده بود، که اونم دریغا که بر باد شد.» اپیزود ِ 12
«خوب بودن سخته، هرچی بزرگ‌تر می‌شی سخت‌ترم می‌شه.» اپیزود ِ 15
«بعدن برو از مامان‌بابات بپرس رسم ِ روزگار یعنی چی.» اپیزود ِ 15
«جنون هست و البته دل‌تنگی هم هست. اصلن انگار ما با دل ِ تنگ زاده شدیم.» اپیزود ِ 20
«دل‌مان برای هر چیز ِ کوچک، چقدر تنگ است.» اپیزود ِ 20

تیرماه هزاروُسی‌صدوُنودوُچهار : و امّا باز کژبختی


کسی که خردادماه را «یک بازنده‌ی تمام‌عیار» باشد، چه امیدی به تیرماه‌ش هست؟! تیرماه درد سیستم‌گوارشی داغانم کرد. استخدامی که ماه‌ها پیگیرش بودم، قبول نشدم و آخر سر هم تصمیم گرفتم راهی شهر بزرگ‌تری بشوم، بل‌که کار پیدا کنم.  البته که کارهایی هم کرده‌ام! هشت‌فصل کامل سریال House M.D را دیدم. کتاب «آموزش فیلم‌نامه‌نویسی» جعفر حسنی بروجردی را روی PDF خواندم. چهار ‌کتاب از ترجمه‌های سمیه نوروزی را از خودش هدیه گرفتم: قلابی، مرگ و چند داستان دیگر، اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو روبه‌راه است از رومن گاری و معرکه از لوئی فردینان سلین. کتاب‌هایی هم خواندم: نامه به‌کودکی که هرگز زاده نشد از اوریانا فالاچی، متن‌هایی برای هیچ از ساموئل بکت، جلد اول مکتب‌های ادبی رضا سیدحسینی را شروع کردم، خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت از شرمن الکسی، از نوشتن اثر فرانتس کافکا، روح پراگ از ایوان کلیما، و قلابی ِ رومن گاری را هم بازخوانی کردم. فعلن و تا اطلاع‌ثانوی تصمیم گرفته‌ام که هیچ سریال یا کتابی را شروع نکنم. اول زندگی‌ام را از این مدار کژبختی خارج کنم، تا بعد. هربار که کتاب یا سریال جدیدی را شروع می‌کنم، تمام کردن آن برایم حکم «هدف» پیدا می‌کند و از اهداف بزرگ‌تر غافل‌م می‌کند.

2015-07-22

درس‌هایی برای فهمیدن


مثل بسیاری از کسانی که از این جنگ جان سالم به‌در بردند، زمانی طول کشید تا درست متوجه شوم که غالبا این نیروهای خیر و شر نیستند که با یک‌دیگر نبرد می‌کنند، بلکه صرفا نیروهای شر ِ متفاوت‌اند که با همدیگر برای سلطه بر جهان رقابت می‌کنند.

روح پراگ: یک دوران ِ کودکی غیرمعمولی، ایوان کلیما، خشایار دیهیمی

2015-07-21

از نوشتن با کافکا - 7


جور دیگری غیر از آن‌که حرف می‌زنم، می‌نویسم. جور دیگری غیر از آن‌که حرف می‌زنم، فکر می‌کنم. جور دیگری غیر از آن‌که باید فکر کنم، فکر می‌کنم و همین‌طور برو تا اعماق ِ تاریکی.

از نامه‌ی کافکا به اوتلا (کوچک‌ترین خواهرش)، پراگ، 10 ژوئیه 1914

2015-07-20

درس‌هایی برای شروع رابطه


این شناخت یا آگاهی که ممکن است همین‌فردا تو را بکشند، عطشی برای هرچه پرشورتر زیستن در آدم به‌وجود می‌آورد؛ این شناخت یا آگاهی که شخصی که هم‌اکنون با او صحبت می‌کنی ممکن است همین‌فردا کشته شود، آدمی که بسیار دوستش داری، باعث می‌شود که همیشه از دوست‌ شدن با آدم‌ها هراس داشته باشی. آدم در این شرایط در درون خودش نوعی دیوار درست می‌کند تا بتواند پشت آن هر آن‌چه را که شکننده است پنهان کند: عمیق‌ترین احساساتش، عمیق‌ترین روابطش با دیگران، خصوصا با آن کسانی که بیش از همه به آدم نزدیک‌اند. این تنها راه برای تحمل کردن جدایی‌های مکرر، ناگزیر، و ازپادرآورنده است.

روح پراگ: یک دوران ِ کودکی غیرمعمولی، ایوان کلیما، خشایار دیهیمی

2015-07-19

از نوشتن با کافکا - 6


باید زیاد تنها باشم. آن‌چه به‌دست آورده‌ام، فقط ثمره‌ی تنهایی است. از هرچه به ادبیات مربوط نباشد، متنفرم. حرف زدن، (حتی اگر مربوط به ادبیات باشد) حوصله‌ام را سر می‌برد. حرف‌زدن، هرچه را که بدان می‌اندیشم از من می‌گیرد؛ اهمیت را، جدی بودن را، و حقیقت را.

از یادداشت‌های کافکا، 22 ژوئیه 1913

2015-07-18

چگونه شد که به این‌جا رسیدیم


در آن زمانی که رژیمی جنایتکار، قواعد ِ قانون را به کلی زیر پا می‌گذارد، در آن زمانی که جرم و جنایت مجاز شمرده می‌شود، در آن زمانی که عده‌ی معدودی که فراتر از قانون هستند می‌کوشند دیگران را از شان و کرامت و حقوق ِ اولیه‌شان محروم کنند، اخلاق ِ مردمان عمیقا آسیب می‌بیند.

روح پراگ: یک دوران ِ کودکی غیرمعمولی، ایوان کلیما، خشایار دیهیمی

2015-07-17

از نوشتن با کافکا - 5


عزیزم این‌را هم، شاید به‌خصوص این‌را، گرچه زیاد در موردش نوشته‌ایم، در بررسی‌هایت به‌اندازه‌ی کافی درنظر نمی‌گیری که «نوشتن» عملا قسمت ِ خوب ِ وجود ِ من است. اگر یک‌چیز خوب در من باشد، همین است. اگر این‌را، این جهان ِ درون ِ سرم را نداشتم که می‌خواهد آزاد شود، جرئت این فکر را به‌خودم نمی‌دادم که بخواهم از آن ِ من باشی. این‌که تو در حال‌حاضر چه نظری نسبت به نوشتنم داری، چندان مطرح نیست، ولی اگر قرار باشد با هم باشیم، خیلی‌زود متوجه خواهی شد که چه ارادی و چه به‌اکراه، اگر نوشتنم را  دوست نداشته باشی، مطلقا چیز دیگری نخواهی داشت که بتوانی به آن تکیه کنی. در آن‌صورت به‌شکل وحشت‌ناکی تنها خواهی بود، فلیسه، متوجه نخواهی شد که چقدر دوستت دارم و من هم چندان نخواهم توانست نشانت بدهم که چقدر دوستت دارم، گرچه از آن ِ تو خواهم بود، امروز هم‌چنان که همیشه.

از نامه‌ی کافکا به فلیسه، پراگ، 21 ژوئن 1923

2015-07-16

درس‌هایی برای نویسندگی


... به‌یک‌باره و به‌صورتی غیرمنتظره پی بردم که نوشتن چه قدرت ِ رهایی‌بخشی به آدم می‌دهد. نوشتن به آدم این قدرت را می‌دهد که وارد زمان‌هایی شوی که در زندگی واقعی دور از دسترس هستند، حتی ورود به ممنوع‌ترین مکان‌ها. فراتر از این، نوشتن این قدرت را به آدم می‌دهد که هر کسی را به مهمانی خود دعوت کنی.

روح پراگ: یک دوران ِ کودکی غیرمعمولی، ایوان کلیما، خشایار دیهیمی

2015-07-15

از نوشتن با کافکا - 4


روش زندگی من تنها برای نوشتن طرح شده است و اگر دست‌خوش تغییری شود، تنها به‌این‌خاطر است که احتمالا بهتر با نوشتن منطبق شود؛ چون زمان، کوتاه و قدرت من کم است. 

از نامه‌ی کافکا به فلیسه، پراگ، 1 سپتامبر 1912

2015-07-14

درس‌هایی برای نامیدواری


اما از همه‌ی چیزهایی که دیده بودیم، این را یاد گرفته بودیم که نگاه‌مان به هر مرحله‌ی بعدی ِ ناشناخته، توام با انتظار ِ بدتر شدن ِ وضع باشد.

روح پراگ: یک دوران ِ کودکی ِ غیرمعمولی، ایوان کلیما، خشایار دیهیمی

2015-07-13

از نوشتن با کافکا - 3


عزیزترین، چه داستان ِ به‌شدت نفرت‌انگیزی است، این داستانی که حالا دوباره کنارش می‌گذارم تا با فکر کردن به تو تجدید قوا کنم. حالا کمی بیش‌تر از نصفش نوشته شده و در مجموع چندان هم از آن ناراضی نیستم، اما بی‌نهایت نفرت‌انگیز است و چنین چیزهایی، می‌بینی، از همان دلی تراوش می‌کند که تو در آن زندگی و آن‌را به‌عنوان خانه‌ات تحمل می‌کنی. اما به‌خاطرش غم‌گین نشو، از کجا معلوم؟ هرچه بیش‌تر بنویسم و هرچه بیش‌تر خودم را رها کنم، چه بسا برایت پاک‌تر بشوم و لایقت، اما مطمئنا هنوز چیزهای بسیاری از مرا باید دور ریخت و شب‌ها هرگز نمی‌توانند برای این‌کار که درضمن بسیار لذت‌بخش هم است، به‌قدر ِ کافی بلند باشند. 

از نامه‌ی کافکا به فلیسه، درباره‌ی داستان ِ مسخ، پراگ، 24 نوامبر 1912

2015-07-12

قلابی : رومن گاری


«خیلی خوش گذشت، ممنون و خداحافظ» - متنِ نامه‌ی خودکشی رومن گاری


«قلابی» را اولین‌بار سال 91 وقتی همدان دانشجو بودم، خواندم. این‌بار، که سمیه نوروزی (مترجم ِ کتاب) لطف کرد و چاپِ اول این مجموعه‌داستان را برایم فرستاد، بهانه‌ای شد تا چند داستان از رومن گاری را مرور و بازخوانی کنم. مقدمه‌ای که مترجم در ابتدای کتاب آورده است، برای شناخت رومن گاری عالی‌ست و در عین ایجاز، اطلاعات کاملی برای شناخت این نویسنده فراهم کرده است. این مجموعه از پنج داستان تشکیل شده است: «قدرت و شرافت» داستانی از دست‌نشانده‌های آلمانِ نازی است که سعی دارند چاه‌نفتی را آتش بزنند تا دست دشمنان به‌آن نرسد. «برگی از تاریخ» روایتی از رییس حکومتِ صربستان است که در حالت دیوانگی تصمیم می‌گیرد تا خودش را بکشد، تا فرماندهی روح ِ سربازهای خودی را در جنگ با روحِ مخالفان برعهده بگیرد! «زمینی‌ها» داستان دختری را روایت می‌کند که در جنگ توسط سربازها موردتجاوز قرار گرفته و به‌علل عصبی بینایی‌اش را از دست داده است. و حالا غریبه‌ای به او کمک می‌کند تا بهبود پیدا کند. «عود» داستان زندگی کنت دو ن... است؛ سیاست‌مردی که عاشق هنر اصیل است. و در آخر «قلابی» که داستانِ آقای س... که کارشناس آثار هنری‌ست و به‌شدت روی اصل‌بودن شاهکارها وسواس دارد. آقای س... روزی پی می‌برد که باارزش‌ترین دارایی‌اش قلابی‌ است! مجموعه‌داستان «قلابی» رومن گاری را، نشر چشمه با ترجمه‌ای از سمیه نوروزی منتشر کرده است. 

2015-07-11

از نوشتن با کافکا - 2


الان چاره‌ای ندارم مگر انتظار کشیدن تا زمانی که تنها داروهایی که شاید هنوز بتوانند کمکم کنند، در دسترسم باشند، یعنی کمی سفر و مقدار زیادی آرامش و آزادی.

از نامه‌ی کافکا به انتشاراتی کورت وولف، پراگ، 28 جولای 1916

2015-07-10

کال ناین‌وان‌وان



متنی آماده کرده بودم از «هراس از مرگ» که این‌روزها دامن‌گیرم شده، اما بعد پشیمان شدم. بعد دیدم اگر هیچ‌چیزی هم ننویسم، بیش‌تر اذیت می‌شوم؛ برای همین می‌نویسم: که ننوشتم! حالم خوش نیست و بیش‌تر از همیشه سایه‌ی مرگ را حس می‌کنم. کاش لااقل زمانش را می‌فهمیدم. البته که سریال House M.D هم در این میان بی‌تقصیر نیست!

2015-07-09

از نوشتن با کافکا - 1


بهتر است تا زمانی که بتوانم چیز تازه و کاملی ارایه کنم، سکوت پیشه کنم. اگر نتوانم، بهتر است برای همیشه سکوت کنم.

از نامه‌ی کافکا به ماکس برود، اواسط ژوئیه 1916

2015-07-08

چای‌کیسه‌ای


ظرف‌های تمیز را دوباره شسته بود. ظرف شستن همیشه آرام‌اش می‌کرده؛ ولی نه این‌بار. اتاقِ بچه را مرتب کرده بود. گریه‌اش هم گرفته بود، و چند قدمی، تا آشپزخانه، گریه کرده بود. حوصله‌اش نکشیده بود چای دم کند. نشسته، تکیه داده بود به دیوار آشپزخانه، و سعی کرده بود با چای‌کیسه‌ای خودش را هیپنوتیزم کند، شاید که برگردد به‌چند سال پیش و بفهمد کجای زندگی‌اش را اشتباه کرده، که ام‌روز حتا حوصله‌ی چای دم‌کردن هم ندارد و تنهایی نشسته، تکیه داده به دیوار، سعی می‌کند خودش را با چای‌کیسه‌ای هیپنوتیزم کند. انگار - خودش می‌گفت - موفق شده بود. زمان از دستش دررفته بود و نمی‌دانست دقیقا چقدر بعد، با صدای افتادنِ پلک‌هاش،  از خواب پریده بود. آمده بود تا نشیمن، قاب‌ِ عکس را از زمین برداشته بود، خرده‌شیشه‌ها را با کفِ دمپایی‌اش گوشه‌ای کپه کرده بود و از خانه زده بود بیرون.
*
چای‌کیسه‌ای را از جیبِ پالتوش درآورد و گذاشت روی میز. گفت: «باورت می‌شه؟ با همین، با همین چای‌کیسه‌ای خودم رو هیپنوتیزم کردم! جدی می‌گم.» و تا سرم را به‌نشانه‌ی باورِ حرف‌هاش تکان نداده بودم، همان‌طور مثلِ یک مجسمه‌ی چای‌به‌دست، زل زده بود توی چشم‌هام و تکان نمی‌خورد. پرسیدم: «حالا تاثیری هم داشت؟!»
- چی؟
- همین هیپنوتیزم که میگی. تاثیری داشت؟ چیزی از گذشته دستگیرت شد؟
- نه. ولی آروم‌تر شدم. راستی مرسی بابت چایی.
دستی به‌علامتِ «قابلی نداشت» تکان دادم. لب‌خندی زد، و پرسید: «همیشه می‌آی این‌جا؟»
- هر چند وقت یه‌بار گذرم می‌افته.
- پس شاید باز، دوباره دیدم‌ات.
لب‌خند زدم. خندید. چای‌کیسه‌ای را با احتیاط گذاشت داخل جیب. رفت.

 پ‌ن: از مجموعه‌داستان‌ام.

2015-07-07

از نوشتن : فرانتس کافکا


«نوشتن تنها امکانِ هستیِ درونیِ من است.» - از نامه‌ی کافکا به فلیسه، پراگ، 20 آوریل 1913

«از نوشتن» مجموعه‌ای از نامه‌ها و یادداشت‌های شخصی کافکاست، که اریش هلا و یوآخیم بویگ گردآوری کرده‌اند؛ و نشر ثالث با ترجمه‌ی ناصر غیاثی منتشرش کرده است. مطالعه این کتاب برای دوست‌داران کافکا و علاقه‌مندان به‌نویسندگی خیلی جالب و مفید می‌تواند باشد، ولی فکر نمی‌کنم مخاطبِ عام چندان با آن ارتباط برقرار کند. از لابه‌لای این متن‌ها می‌توان احساساتِ واقعی کافکا را شناخت و نگاه‌ش به مقوله‌ی «نوشتن» و نوشته‌های خودش را فهمید. عاشقانگی‌های کافکا با فلیسه، مخصوصن در بخشِ «مسخ» عالی است. کافکا در نامه‌ها و یادداشت‌هایش از عادات نویسندگی‌اش، ترس‌های پنهانش از این‌که دی‌گر نتواند بنویسد، و اولویت‌های زندگی‌اش بی‌پرده سخن می‌گوید. جایی می‌نویسد که پاییز و زمستان به‌تر و بیش‌تر می‌تواند بنویسد؛ مثل من! بخش اول کتاب، به یادداشت‌ها و نامه‌های کافکا در مورد تک‌تک داستان‌ها و کتاب‌های منتشرشده‌اش می‌پردازد. در بخش‌های بعدی، یادداشت‌ها و مکاتبات کافکا در رابطه با «نوشتن»، «نوشتن نامه»، «نوشتن یادداشت روزانه» و ... آورده شده است.

«اما فقط این را درک کن، فلیسه عزیزم، اگر روزی نوشتن را از دست بدهم، ناچارم تو و همه‌چیز را از دست بدهم.» - از نامه‌ی کافکا به فلیسه، پراگ، از 2 به 3 ژانویه 1913


 پ‌ن: قسمت‌هایی از این کتاب را که بیش‌تر پسندیدم، هرچندروزیک‌بار با عنوان «از نوشتن با کافکا» همین‌جا خواهم نوشت.

2015-07-04

مهربان ِ مترجم ِ من، دوستت دارم




صبح‌ها که ما می‌خوابیم آقا پست‌چی بیداره. ما خواب بد می‌بینیم، اون نامه رُ می‌آره! اگر از این فاجعه‌ی ادبی، که از روی شور ِ مضاعف خلق کردم بگذریم، ام‌روز صبح از خواب که بیدار شدم، چند اتفاق مهم در ادبیات کشور - یک‌جا - افتاده بود! ــیک سمیه نوروزی [ http://somayehnoroozi.blogfa.com ] چهار مجموعه‌ی آخری که ترجمه کرده رو برام فرستاده بود. ــدو خب شما در جریان نیستید، اما با این سه مجموعه داستان ِ رومن‌گاری، تقریبن آرشیو رومن گاری من کامل شد! [ http://goo.gl/piBJIi ] ــسه هر سه‌ مجموعه چاپ اول هستن و من عاشق کتاب‌های چاپ اول‌م! ــچهار سورپرایز این بسته‌پستی هم معرکه بود! درواقع من منتظر سه کتاب بودم ولی سمیه لطف کرده بود و معرکه‌ی ِ سلین رو هم فرستاده بود. ــپنج هر کدوم از این کتاب‌ها هم یه تقدیم‌چه‌نوم‌چه‌ی باحال دارن که هم‌زمان با خوندن، عکس‌شون رو این‌جا [ https://instagram.com/rahman99.99 ] می‌ذارم. ــشش مرسی سمیه خیلی. ــهفت همه‌ی پست‌های مرتبط‌ با رومن گاری رو از این لینک بخونید [ http://goo.gl/HEJQ5u ] ــهشت عنوان ِ پست هم از روی این ذوق‌زدگی به سمیه‌نوروزی تقدیم شده است!

درس‌هایی برای زندگی


«اگر با کسی وارد جنگ می‌شوی، که مطمئنی ازش کتک می‌خوری، باید اولین مشت را تو بزنی، چون فقط برای همان یک مشت فرصت داری.»

خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت - شرمن الکسی - رضی هیرمندی - نشر افق +

2015-07-03

از این‌جا به‌بعدش را من، سکوت می‌کنم


ماجرا از آن‌جایی شروع شد که خواستم متنی بنویسم از این‌که دی‌گر نمی‌توانم عشق را، و عاشقی را تجربه کنم. بعد مثل آن یارو که می‌خواست از همسایه‌اش نردبان قرض بگیرد، هی با خودم فکر کردم: الان من این یادداشت را می‌نویسم، بعد چندنفر می‌گویند «ما هم همین مشکل را داریم» و من می‌خواهم به‌شان ثابت کنم که بدبختی‌های هر انسان مختص خودش است و بهتر است بروند در ِ خانه خودشان مصیبت‌بازی کنند و ...، آخر سر هم دعوای‌مان می‌شود، و همین شد که از خیر نوشتن‌اش گذشتم! از خیر نوشتن‌اش گذشته بودم و داشتم «چاه بابل» رضا قاسمی را می‌خواندم که رسیدم به‌‌این‌قسمت: «دردی هست که هرکسی نمی‌شناسدش: این‌که از فرط برخورداری، هیچ دیداری در تو آتشی برنیانگیزد و در ابتدای هر دیدار، انتهایش را مثل کف‌دست ببینی. آن‌وقت می‌گردی پی کسی که نیست، یا اگر باشد، آسان به‌چشم نمی‌آید، یا اگر آمد، مال تو نخواهد بود. آن‌وقت است که متوجه می‌شوی دی‌گر جوان نیستی و خیلی چیزها هست که نداری.» و به‌روزهای گذشته فکر می‌کنم: روزهایی که هنوز یاد داشتم چه‌طور عاشق می‌شوند. این اغراق نیست؛ من دی‌گر واقعن نمی‌توانم عشق را درک کنم. این‌که یک‌نفر را آن‌قدر بخواهی‌اش که بشود نام ِ «عشق» بر آن گذاشت. و حتا یادم نمی‌آید آن‌زمانِ عاشقی، چه احساسی داشتم، و تمام‌اش را می‌نویسم پای بچه‌گی و نفهم بودن. و ضمن احترام (!) تمام آنان‌را که ادعای عشق دارند، کم‌فهم‌های کم‌عقل‌وُسال می‌دانم. به‌تر آن بود که پس از جملاتِ رضا قاسمی، من سکوت می‌کردم. 

2015-07-02

خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت


خانم وارن گفت: «متاسفم آرنولد. همین‌الان مادرت زنگ زد. راجع‌به خواهرته. اون فوت کرده.»
گفتم: «منظورتون چیه؟» می‌دانستم منظورش چیست، اما می‌خواستم چیز دیگری بگوید. هرچی باشد.
خانم وارن گفت: «خواهرت رفته.»
گفتم: «می‌دونم خواهرم رفته. الان تو مونتانا زندگی می‌کنه.»
می‌دانستم احمقم. اما پیش خودم فکر می‌کردم اگر احمق بمانم، اگر واقعیت را قبول نکنم، واقعیت دروغ از آب در می‌آید.


شرمن الکسی از زندگی واقعی خودش استفاده کرده تا رمانی طنز از زندگی یک پسربچه‌ی سرخ‌پوست که عاشق کاریکاتور کشیدن است، بنویسد. آرنولد اسپریت جونیور، نوجوانی از قبیله‌ی اسپوکَن است که برای تحقق رویاهای‌ش، به قبیله‌ی خود پشت می‌کند و برای تحصیل به مدرسه‌ی سفیدپوست‌ها می‌رود. کل کتاب آن‌قدر جذاب و خواندنی و دل‌چسب است که 277 صفحه‌اش را در یک‌روز خواندم! تصویرگری کتاب را هم «اِلـِن فورنی» انجام داده و در پایان کتاب، مصاحبه‌ای هم از او منتشر شده است. «خاطرات صددرصد وقعی یک سرخپوست پاره‌وقت» را نشر افق با ترجمه‌ای از رضی هیرمندی منتشر کرده است.