2015-08-25

تلخ‌ترین ِ عطرها حتا، خاطره اگر شوند، مرگ‌بارند


پیش‌تر عادتش بود؛ همی‌شه - اوایل به‌شوخی و بعدها به‌جدّ - شاکی بود از بوی سیگار ِ نشسته بر لباس‌هاش. می‌گفت: «هر بار که کنار هم می‌نشینیم، بوی گهِ سیگارش خفه‌ام می‌کند». نصفِ هرآن‌چه می‌گفت شکایت از این بوی - به‌قولِ خودش - گهِ سیگار بود. نمی‌گذاشت نزدیکش شود. نمی‌بوسیدش. اواخر هم که گفته بود: «یا من، یا آن سیگار لعنتی...».  سال‌ها بعد، دیدم که یک‌جا نوشته بود: «دلم برای بوی سیگار پیراهنت تنگ شده است». و خیلی گریه کرده بود؛ آن‌قدر که زیرِ چشمِ تک‌تکِ کلماتش گود افتاده، سیاه شده بود. نوشته بود: «هرجا که کسی بوی سیگار تو را بدهد، دلم می‌خواهد روی شانه‌های پیراهنش زارزار گریه کنم». نوشته بود: «حالم از هرچه‌که بوی خوش می‌دهد به‌هم می‌خورد». دل‌تنگ شده بود شاید، که نوشته بود: « برگرد...». نمی‌دانست گاهی کلمات، آدمی را چنان به رفتن وامی‌دارند، که حتا خیالِ برگشتن، محال می‌شود.

و شده بود.