2015-09-29

وحشت‌های زیادی هست که باید پشت‌سرشان بگذارم


یک‌شب، همه‌ی کارهایت را بکنی. نوشتنی‌ها را بنویسی. خواندنی‌ها را بخوانی. دیدنی‌ها را... گفتنی‌ها را... و بعد بخوابی؛ که بیدار نشوی. امیدوار باشی که بیدار نشوی. امید، تنها زمانی که برای مرگ باشد، چیز خوبی‌ست؛ باقی امیدها - به‌زعم حقیر - خودفریبی‌اند. مرگ لحظه‌ی مبارکی‌ست؛ اتفاقی خواستنی، پر از تعلیق وُ ابهام، وَ گاهی وحشت. همین وحشت است که ما ترسوها را از آن رهایی‌بخشِ دوست‌داشتنی دور می‌کند. حسودی‌ام می‌شود به آن‌ها که قدرت داشته‌اند که پای مرگ را با دست‌های خودشان به زندگی‌شان باز کنند. حسودی‌ام می‌شود به آن‌ها که منتظر نمانده‌اند که یک‌بار از خواب بیدار نشوند. میان راه‌های هم‌آغوشی با مرگ هم، دویدن و پریدن را دوست‌تر می‌دارم. اراده کنی که تمامش کنی این زجرکش را، بدوی و بپری. زندگی‌ات را که رکود محض بود وُ پابستگی، بگذاری و سکانس پایانی‌ات را پرواز کنی. وَ امیدوار باشی جایی میان آسمان، پیش از آن‌که وحشت بر جانت چنگ بزند، تمام شوی. 

2015-09-27

صندلی‌هایی که مرا دوست داشتند


پرسید: با این‌همه بی‌اعتمادی و تنفر از آدما چه‌طوری کنار می‌آی؟ زندگیت جهنم نمی‌شه؟
گفتم: تنفر؟ من از کسی متنفر نیستم؛ فقط یاد گرفته‌م آدم‌ها رو دوست داشته باشم، ولی بهشون اعتماد نکنم.
- چرا خب؟
- این‌که اعتماد نکنی، بهتر از اینه که اعتماد کنی و بشکنی.
- یعنی تو الان هم دوستم داری و هم بهم اعتماد نداری؟!
- نه دوستت دارم، نه بهت اعتماد!
- پس چرا نشستی سر میز من؟
- تنها بودی. تنها بودم؛ نشستم.
- باز لااقل خوبه که صداقت داری! ولی رو اعتمادت هم کار کن؛ با این‌همه بدبینی دیوونه می‌شی، زود می‌میری. من باید برم.


و رفت. البته نمی‌دانست، خیلی‌وقت است که من مُرده‌ام و خودش دیوانه شده، که دارد با صندلی خالی حرف می‌زند. 

2015-09-26

معرکه : لوئی فردینان سلین


«معرکه» را هم سمیه نوروزی برایم فرستاده بود، و تازه فرصت کردم بخوانمش. قسمتی از مقدمه‌ی کتاب، به قلم سمیه نوروزی، را بخوانیم تا بیش‌تر با ادبیات سلین آشنا شویم: «سلین از ادبیات نوشتاری خارج شده و به زبان محاوره با مخاطبانش سخن می‌گوید. لحن خود را تغییر داده و سبک سلینی را برگزیده است. حتا گاهی اوقات به زبان خشن کوچه و بازار پناه می‌برد. می‌خواهد با عجله و بی‌درنگ هرچه بر سرش آمده با خواننده در میان بگذارد. از کش‌مکش‌های درونی و رنج و عذاب زندگی بگوید، و چه بسا مشاجره کند. در نظر او ادبیات نوشتاری و قوانین نگارش چیزی نیستند جز عوامل دست‌وُپاگیری که مانع از انتقال راحت و بی‌دردسر کلام می‌شوند. پس او خود، این واسطه‌ی میان نویسنده و خواننده را از پیش پا برمی‌دارد تا بتواند آن‌طور که دلش می‌خواهد حرف بزند. از زبان محاوره و کلمات آرگو استفاده می‌کند... معرکه اثری است مستند درباره‌ی جنگ. روژه نیمیه می‌گوید: رمان ماجراهای سربازی را بازگو می‌کند که داوطلبانه در هفدهمین قشون سواره‌نظام ثبت‌نام کرده است. سلین زبان بریده‌بریده و بی‌منطق یک افسر جزء بسیار عصبانی را که از سر خشم دست به کارهای خنده‌دار می‌زند، به‌طور شگفت‌انگیزی بازپروری کرده است...»

با همه‌ی این‌تفاسیر، ضمن احترام به مقام نویسنده، و مترجم، زیاد به این سبک سلینی علاقه‌مند نشدم و لذت چندانی از خواندن این رمان نبردم. البته این نظر، شخصی بود، و نباید از زحمت زیادی که سمیه نوروزی در برگردان دقیق این سبک ادبیات خاص کشیده است، بی‌قدردانی گذشت. «معرکه»ی لوئی فردینان سلین را نشر چشمه با ترجمه‌ی سمیه نوروزی منتشر کرده است.

2015-09-25

شهریور نود وُ چهار : و امّا باز شهریور


حوصله‌ی نوشتن ندارم؛ فقط چند خطی از شهریور می‌نویسم که یادم نرود: دو فصل آغازین سریال Black Mirror  را دیدم. خارق‌العاده بود. از آن سریال‌هایی که می‌شود ساعت‌ها درباره‌ی هر اپیزودش فکر کرد و بحث کرد و نوشت. فصل اول سریال 2 Broke Girls را هم دیدم و سرجمع شاید نیم‌بار خندیدم. سیزن‌های یک و دو سریال Suits  را دیدم و هنوز دارم می‌بینم. این‌ماه فقط یک فیلم دیدم: Burn after reading [2008] و نپسندیدم. شهریور، مصاحبه‌ام با رسول نجفیان در روزنامه‌ی آرمان‌امروز منتشر شد [+]. روز سوم شهریور ریش‌ عزیزم را بعد از چند سال از دست دادم! روز چهارم با مصاحبه‌ای با خانه و آشپزخانه داشتم و از روز دهم همین‌ماه شروع به‌کار کردم. همین‌روز پانسیون عباس‌آباد را برای زندگی انتخاب کردم! و باز کتاب خواندن را شروع کردم. «اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو روبه‌راه است» و «مرگ و چند داستان دیگر» را از رومن گاری خواندم. بس که زندگی‌ام شلوغ و آشفته بود که حتا حوصله‌ام نشد برای تولدم چیزی بنویسم؛ انی‌وی نوزدهم شهریور روز تولدم بود. و اتفاق پایانی: روز سی‌وُیکم شهریور، برای اولین‌بار رفتم بام ِ تهران و تا صبح بیدار ماندم. ساعات آغازین پاییز ِ نود وُ چهار را همین‌جا تجربه کردم.

و مهر آغازید. 

2015-09-18

مرگ


مدت‌ها بود به سمیه نوروزی گیر داده بودم که هرطوری شده باید چاپ اول «مرگ» را برایم پیدا کرده و بفرستد! و این‌قدر روی این گیر اصرار و پافشاری کردم تا موفق شدم! این مجموعه را هم مثل «اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو روبه‌راه است» خود سمیه برایم فرستاد، و تازگی‌ها هم موفق شدم بخوانمش. این مجموعه از داستان‌های: مرگ، موضوع سخنرانی: شجاعت، به افتخار پیشتازان سرافرازمان، تشنه سادگی‌ام، بازی سرنوشت و دیوار تشکیل شده است. علاوه بر خود داستان‌ها، توضیحاتی هم که مترجم در پی‌نوشت آورده است بسیار خواندنی‌ست و فهم داستان‌ها را آسان‌تر می‌کند. با تشکر مجدد از دوست عزیزم: سمیه نوروزی.

«مرگ و چند داستان دیگر» از رومن گاری را نشر چشمه با ترجمه‌ی سمیه نوروزی منتشر کرده است.

2015-09-15

در تهران


تو یه اتاق شش‌نفره‌ی دو در سه نشستیم، و داریم یه نیم‌روی ِ دو تخم‌مرغه رُ دو نفری به‌عنوان ناهار ِ ساعت شش‌وُنیم با رب می‌خوریم که لااقل مزه‌ش با همی‌شه متفاوت باشه؛ برمی‌گرده و خیلی‌جدی می‌پرسه: «رحمان، تو بچه‌مایه‌ای؟». جواب نمی‌دم. فقط یه نگاه به در وُ دیوار ِ تاریک ِ اتاق می‌کنم. لقمه‌ش رُ بزرگ‌تر می‌گیره. می‌گه: «مرسی» و عقب می‌کشه. 

اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو روبه‌راه است


«فاجعه است. ولی دستش به من یکی نمی‌رسد. هرگز. به‌نظرم باید چیز دردناکی باشد.» این جملات را رومن گاری در پاسخ به پرسش‌گری که از او درباره‌ی «پیری» پرسیده بود می‌گوید. همان‌کسی که در اوج دوران نویسندگی‌اش، زمانی که شصت‌وُ شش سال دارد و به چند نام مختلف، کتاب‌های فوق‌العاده‌ای منتشر می‌کند، می‌نویسد: «خیلی خوش گذشت. ممنون و خداحافظ.» و خودکشی می‌کند.
«اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو روبه‌راه است» آخرین مجموعه داستانی‌ست که از نویسنده‌ی محبوبم، رومن گاری، خوانده‌ام. این مجموعه را سمیه نوروزی ترجمه و نشر چشمه منتشرش کرده است. و خود سمیه عزیز زحمت کشیده، برایم فرستاده است.  این کتاب مجموعه‌ای است از پنج داستان کوتاه رومن گاری: پرندگان می‌روند در پرو بمیرند، آدم‌پرست، همشهری کبوتر، اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو روبه‌راه است و تاریخی‌ترین داستان. علاوه بر این‌ها، در پایان کتاب بیست سوال از مصاحبه‌ی کارولین مانی با رومن گاری، که سه سال پیش از خودکشی‌اش انجام گرفته، قرار داده شده است. نقل‌قول ابتدایی پست را هم از همین مصاحبه برداشته‌ام. مثل همی‌شه ترجمه‌های سمیه نوروزی در کنار داستان‌های رومن گاری، مجموعه‌ای خواندنی و لذت‌بخش را به کتاب‌خوان‌ها و علاقه‌مندان ادبیات داستانی هدیه کرده است. من کتاب را در شرایط سختی، در محل کارم و با مشقت خواندم! ولی امیدوارم شما در شرایط بهتری بتوانید این مجموعه و سایر آثار رومن گاری را بخوانید و تا می‌توانید و می‌شود لذت ببرید. چون فرصت نمی‌کنم نقل‌قول‌های دوست‌داشتنی کتاب را جداجدا بنویسم، همین‌جا چند بخش کوتاه را می‌نویسم.

«یک عشقِ واقعی حتما می‌تواند اوضاع را سروسامان بدهد. تنهایی بعضی صبح‌ها همین‌طوری می‌آمد سراغش؛ تنهایی ِ لعنتی: جای آن‌که کمک کند تا نفس‌تان بالا بیاید، از پا درتان می‌آورد.»
«دیگر به کسی نامه نمی‌نوشت، دیگر نامه‌ای برایش نمی‌آمد، هیچ‌کس را نمی‌شناخت: دل کنده بود از همه، مثل تمام آن لحظه‌هایی که بی‌خود دست‌وپا می‌زنی بلکه دل از خودت بکنی.»

«مرد عادت داشت انگار: موج نهم تنهایی بود این؛ شدیدترینش، همان‌که از خیلی دورترها می‌آید، از دل دریا، می‌زندتان زمین و باز بلندتان می‌کند، پرت‌تان می‌کند به قعر و بعد یک‌هو ول‌تان می‌کند به‌حال خودتان، درست اندازه‌ای که وقت کنید دوباره برگردید بالا، روی آب، دست‌ها روبه‌آسمان، آغوشْ باز، در نهایتِ تلاش برای آویزان شدن از اولین پر ِ کاهِ آب‌آورده.»