2015-09-27

صندلی‌هایی که مرا دوست داشتند


پرسید: با این‌همه بی‌اعتمادی و تنفر از آدما چه‌طوری کنار می‌آی؟ زندگیت جهنم نمی‌شه؟
گفتم: تنفر؟ من از کسی متنفر نیستم؛ فقط یاد گرفته‌م آدم‌ها رو دوست داشته باشم، ولی بهشون اعتماد نکنم.
- چرا خب؟
- این‌که اعتماد نکنی، بهتر از اینه که اعتماد کنی و بشکنی.
- یعنی تو الان هم دوستم داری و هم بهم اعتماد نداری؟!
- نه دوستت دارم، نه بهت اعتماد!
- پس چرا نشستی سر میز من؟
- تنها بودی. تنها بودم؛ نشستم.
- باز لااقل خوبه که صداقت داری! ولی رو اعتمادت هم کار کن؛ با این‌همه بدبینی دیوونه می‌شی، زود می‌میری. من باید برم.


و رفت. البته نمی‌دانست، خیلی‌وقت است که من مُرده‌ام و خودش دیوانه شده، که دارد با صندلی خالی حرف می‌زند.