2015-09-29

وحشت‌های زیادی هست که باید پشت‌سرشان بگذارم


یک‌شب، همه‌ی کارهایت را بکنی. نوشتنی‌ها را بنویسی. خواندنی‌ها را بخوانی. دیدنی‌ها را... گفتنی‌ها را... و بعد بخوابی؛ که بیدار نشوی. امیدوار باشی که بیدار نشوی. امید، تنها زمانی که برای مرگ باشد، چیز خوبی‌ست؛ باقی امیدها - به‌زعم حقیر - خودفریبی‌اند. مرگ لحظه‌ی مبارکی‌ست؛ اتفاقی خواستنی، پر از تعلیق وُ ابهام، وَ گاهی وحشت. همین وحشت است که ما ترسوها را از آن رهایی‌بخشِ دوست‌داشتنی دور می‌کند. حسودی‌ام می‌شود به آن‌ها که قدرت داشته‌اند که پای مرگ را با دست‌های خودشان به زندگی‌شان باز کنند. حسودی‌ام می‌شود به آن‌ها که منتظر نمانده‌اند که یک‌بار از خواب بیدار نشوند. میان راه‌های هم‌آغوشی با مرگ هم، دویدن و پریدن را دوست‌تر می‌دارم. اراده کنی که تمامش کنی این زجرکش را، بدوی و بپری. زندگی‌ات را که رکود محض بود وُ پابستگی، بگذاری و سکانس پایانی‌ات را پرواز کنی. وَ امیدوار باشی جایی میان آسمان، پیش از آن‌که وحشت بر جانت چنگ بزند، تمام شوی.