2015-10-29

مهر نود وُ چهار : باختن عادت ما بود



اواخر شهریور بود که از محل کار قبلی آمدم بیرون؛ به کسی هم نگفتم، که حوصله‌ی نصیحت و قضاوت نداشتم. یک‌جایی هم اواسط همین ماهِ مهر، تصمیم گرفتم برگردم ولایت خودمان، که آن ‌روزِ آخر اتفاقاتی افتاد که ماندم. پانزدهم مهرماه هم کار جدیدم را شروع کردم و هنوز هستم. از این حرف‌های محیط‌کاری که بگذریم، می‌رسیم به فعالیت‌های ماه مهر:
«معرکه» لویی فردینان سلین و «آوای وحش» جک لندن، کتاب‌های کاغذی‌ای بودند که خواندم. البته مجموعه داستان‌های کوتاه فلانری اوکانر را هم شروع کردم و هم‌چنان دارم می‌خوانم. در عوض پی‌دی‌اف‌های زیادی خواندم: «نبرد دین با علم» برتراند راسل، «موش و گربه» عبید زاکانی، «آرزو بر باد» مهدی موذن، «کاکتوس روبان‌زده» عمید صادقی‌نسب، «افسانه» نیما یوشیج، «کاشفان فروتن شوکران» احمد شاملو، «یکی بود، یکی نبود» محمدعلی جمال‌زاده، «لحظه‌ها و همیشه» احمد شاملو، «مرغابی‌ روانی، دیوانه‌ها و دانشکده» سیدعلی مرتضوی فومنی، «نامه‌های عاشقانه نیما» نیما یوشیج، و «یک نهیلیست زیر پونزی» نائله یوسفی.
سریال Suits را نیمه‌کاره گذاشتم و از فصل دوم به بعدش را ندیدم؛ در عوض سریال House of Cards را شروع کردم و فصل اولش را این‌ماه دیدم.

روز بیست‌وُنهم این‌ماه هم، بعد از سه ماه، چند روزی برگشتم به شهر لعنتی‌ام؛ و هنوز تهرانم. 

2015-10-18

زندگی خود را در یک خط توصیف کنید


هرم مازلو [+] رُ اگر بلند کنن، دوازده، سیزده متر زیر ِ زمین، منم که داد می‌زنم: هلپ، هلپ، پیلیز هلپ. 

2015-10-15

ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود


دل آزادِ من وُ گرد تعلق؟
هیهات...
بارها سیل، تهی‌دست از این خانه گذشت.
- صائب

از کودکی عادتم این بود که کینه در دلم نگه نمی‌داشتم. نامسلمان‌ها همه برایم «کریم» می‌شدند وُ تکِ دلم را با انواع دولوها می‎بریدند، من امّا حرفی نمی‌زدم و چیزی به دل نمی‌گرفتم. می‌بخشیدم و می‌گذشتم. این‌بار هم می‌خواهم بُگذارم و بُگذرم. این چند روز اخیر آن‌قدر بد بودم که داشت حالم از خودم به‌هم می‌خورد. منِ این روزها، من نبودم. نباید می‌گذاشتم کسانی آن‌قدر برایم بزرگ شود، که کینه‌شان لیاقت ماندن در سینه‌ام را داشته باشد. بخشیدم. گذشتم. دی‌گر کاری به زندگی کسی ندارم، اگر که آن‌ها هم من وُ زندگی‌اَم را تنها بگذارند. برای من که «از دست دادن» واقعی را در کارنامه‌اَم داشتم، این خُرده‌کاری‌ها نمی‌بایست زیاد آزاردهنده باشد. پیش‌تر آن‌قدر در مسابقات جهانی - و حتا یک‌بار در فینال - بازی‌ها را واگذار کرده‌اَم، که این باخت‌ در سطح محلات به چشم نیاید. آن‌چه که این‌بار اذیتم می‌کرد، نه باختن، که تکرار احمقانه‌ی آن بود؛ این‌که تکه‌تکه اعتمادِ متلاشی شده‌اَم را سر ِهم جمع کردم، و گفتم: «بفرمایید فوت کنید، آماده‌ی فروریختن است». فوت که نه، لگد زدند. حالا که نوشتم وُ سبک شدم، وقت بخشیدن است. به‌قول دلبر که جان فرسود از او: «اگه می‌خوای بری، باید رها کنی ویروسُ». نه که خیال کنید زندگی گل‌وُبلبل شده است، نه. زندگی، همان منجلابِ کثافتی‌ست که توانِ دست‌وُپا زدن را هم از ما گرفته است. فقط دی‌گر حوصله و طاقتِ این‌کارها را ندارم. اعتمادی برایم نمانده، که تقدیم کنم. از این‌جا به بعدش را با دست‌های خالی سر میز قمار خواهم نشست. بنماند هیچ‌اَم... . خسته‌اَم؛ آن‌قدر خسته، که دی‌گر به هیچ‌کس نخواهم گفت: «بمان». کاش دی‌گران هم به این گذشتِ بی‌منت، احترام بگذارند و به هیچ‌بهانه‌ای، حتا عذرخواهی وُ تشکر وُ فیلان، بی‌که صدایی داشته باشد، از ما بگذرند.


پ‌ن: عنوان، مصرعی‌ست از شکیبی اصفهانی. 

2015-10-01

درس‌هایی برای زندگی


«او می‌دانست که کتک خورده است، اما هنوز تسلیم نشده بود. او می‌دید که در مقابل مردی با یک چماق شانس مقاومت ندارد. او این درس را آموخته بود و تا آخر عمر خود آن را فراموش نمی‌کرد. این نخستین آشنایی او با قانون چماق بود؛ و حالا زندگی چهره‌ای ترسناک‌تر داشت.»
«اما اصلن بازی منصفانه‌ای نبود. اگر یک‌بار زمین می‌خوردی، زندگی‌ات به‌پایان می‌رسید؛ پس باید مواظب می‌بود که هرگز زمین نخورد.»
«زوزه‌اش درد و رنج زندگی را با خود داشت. وقتی فریاد می‌کشید، فریادش سرشار از وحشت و رازی ناشی از سرما و تاریکی بود.»
«و می‌دانست راه میانه‌ای وجود ندارد: یا باید برتر می‌بود و یا به برتری دیگران تن می‌داد؛ ترحم، نشانه‌ی ضعف بود.»
«او حالا مثل یک گرگ می‌اندیشید و تمام تجربیات خود را در سخت‌ترین شرایط به‌دست می‌آورد و همین تجربیات او را به‌تمامی موجودات درنده‌ای که در آن دنیای وحش زندگی می‌کردند، شبیه ساخته بود. او در آن واحد می‌دید، می‌اندیشید، و عمل می‌کرد. زندگی در درونش جریان داشت و تمام رگ‌وُپی‌اش را لب‌ریز کرده بود.»
«حیوانات وحشی می‌دانند چه‌طور انتظار بکشند. هیچ‌وقت عجله نمی‌کنند. گاه ساعت‌ها صبر می‌کنند و انتظار می‌کشند تا فرصت مناسب را بیابند؛ و آن‌وقت بالاخره حمله می‌کنند.»


 آوای وحش : جک لندن