2015-10-01

درس‌هایی برای زندگی


«او می‌دانست که کتک خورده است، اما هنوز تسلیم نشده بود. او می‌دید که در مقابل مردی با یک چماق شانس مقاومت ندارد. او این درس را آموخته بود و تا آخر عمر خود آن را فراموش نمی‌کرد. این نخستین آشنایی او با قانون چماق بود؛ و حالا زندگی چهره‌ای ترسناک‌تر داشت.»
«اما اصلن بازی منصفانه‌ای نبود. اگر یک‌بار زمین می‌خوردی، زندگی‌ات به‌پایان می‌رسید؛ پس باید مواظب می‌بود که هرگز زمین نخورد.»
«زوزه‌اش درد و رنج زندگی را با خود داشت. وقتی فریاد می‌کشید، فریادش سرشار از وحشت و رازی ناشی از سرما و تاریکی بود.»
«و می‌دانست راه میانه‌ای وجود ندارد: یا باید برتر می‌بود و یا به برتری دیگران تن می‌داد؛ ترحم، نشانه‌ی ضعف بود.»
«او حالا مثل یک گرگ می‌اندیشید و تمام تجربیات خود را در سخت‌ترین شرایط به‌دست می‌آورد و همین تجربیات او را به‌تمامی موجودات درنده‌ای که در آن دنیای وحش زندگی می‌کردند، شبیه ساخته بود. او در آن واحد می‌دید، می‌اندیشید، و عمل می‌کرد. زندگی در درونش جریان داشت و تمام رگ‌وُپی‌اش را لب‌ریز کرده بود.»
«حیوانات وحشی می‌دانند چه‌طور انتظار بکشند. هیچ‌وقت عجله نمی‌کنند. گاه ساعت‌ها صبر می‌کنند و انتظار می‌کشند تا فرصت مناسب را بیابند؛ و آن‌وقت بالاخره حمله می‌کنند.»


 آوای وحش : جک لندن