2015-10-15

ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود


دل آزادِ من وُ گرد تعلق؟
هیهات...
بارها سیل، تهی‌دست از این خانه گذشت.
- صائب

از کودکی عادتم این بود که کینه در دلم نگه نمی‌داشتم. نامسلمان‌ها همه برایم «کریم» می‌شدند وُ تکِ دلم را با انواع دولوها می‎بریدند، من امّا حرفی نمی‌زدم و چیزی به دل نمی‌گرفتم. می‌بخشیدم و می‌گذشتم. این‌بار هم می‌خواهم بُگذارم و بُگذرم. این چند روز اخیر آن‌قدر بد بودم که داشت حالم از خودم به‌هم می‌خورد. منِ این روزها، من نبودم. نباید می‌گذاشتم کسانی آن‌قدر برایم بزرگ شود، که کینه‌شان لیاقت ماندن در سینه‌ام را داشته باشد. بخشیدم. گذشتم. دی‌گر کاری به زندگی کسی ندارم، اگر که آن‌ها هم من وُ زندگی‌اَم را تنها بگذارند. برای من که «از دست دادن» واقعی را در کارنامه‌اَم داشتم، این خُرده‌کاری‌ها نمی‌بایست زیاد آزاردهنده باشد. پیش‌تر آن‌قدر در مسابقات جهانی - و حتا یک‌بار در فینال - بازی‌ها را واگذار کرده‌اَم، که این باخت‌ در سطح محلات به چشم نیاید. آن‌چه که این‌بار اذیتم می‌کرد، نه باختن، که تکرار احمقانه‌ی آن بود؛ این‌که تکه‌تکه اعتمادِ متلاشی شده‌اَم را سر ِهم جمع کردم، و گفتم: «بفرمایید فوت کنید، آماده‌ی فروریختن است». فوت که نه، لگد زدند. حالا که نوشتم وُ سبک شدم، وقت بخشیدن است. به‌قول دلبر که جان فرسود از او: «اگه می‌خوای بری، باید رها کنی ویروسُ». نه که خیال کنید زندگی گل‌وُبلبل شده است، نه. زندگی، همان منجلابِ کثافتی‌ست که توانِ دست‌وُپا زدن را هم از ما گرفته است. فقط دی‌گر حوصله و طاقتِ این‌کارها را ندارم. اعتمادی برایم نمانده، که تقدیم کنم. از این‌جا به بعدش را با دست‌های خالی سر میز قمار خواهم نشست. بنماند هیچ‌اَم... . خسته‌اَم؛ آن‌قدر خسته، که دی‌گر به هیچ‌کس نخواهم گفت: «بمان». کاش دی‌گران هم به این گذشتِ بی‌منت، احترام بگذارند و به هیچ‌بهانه‌ای، حتا عذرخواهی وُ تشکر وُ فیلان، بی‌که صدایی داشته باشد، از ما بگذرند.


پ‌ن: عنوان، مصرعی‌ست از شکیبی اصفهانی.