۱۳۹۴-۰۹-۰۹

رها کنید در این رنج ِ بی‌حساب خب


گفتید:
«زندگی کن وُ خوش باش وُ دم نزن»
این حرف‌ها برای من از مرگ بدتر است.

• مهدی موسوی

۱۳۹۴-۰۹-۰۸

اسمش زندگی‌ست


خُنُک آن قماربازی؛
که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش
الّا
هوس ِ قمار ِ دی‌گر...

• مولانا

۱۳۹۴-۰۹-۰۷

گفت‌وُ‌گوهای اوریانا فالاچی


اوریانا فالاچی در گفت‌وُگو با بازرگان: «من با خیلی از دیکتاتورها مصاحبه کرده‌ام و حتی یکی از آن‎ها را نیافتم که خود را دیکتاتور بنامد و یا این‌که بگوید من برای ملتم کار نمی‌کنم.»

این کتاب، مجموعه‌ای است از مصاحبه‌های فالاچی با امام خمینی، مهندس بازرگان، سرهنگ قذافی، شارون، لخ والسا، راکووسکی، و محمدرضا پهلوی؛ که غلام‌رضا امامی ترجمه و نشر افق در مجموعه‌ی سیاست‌امروز منتشرش کرده است. از میان این شخصیت‌ها، من شیفته‌ی «لخ والسا» شدم: آدم مذهبی که به اشتباهاتش اعتراف می‌کند، مرتب از فالاچی تشکر می‌کند که حین مصاحبه چیزهایی به او یاد داده است، ادعای فضل نمی‌کند، خودش را برگزیده نمی‌داند، و نوبل صلح 1983 را می‌گیرد.

مهندس بازرگان: «همه‌چیز را خواستن و زود خواستن، یک عادت قدیمی ایرانیان است که یک دنیا مشکلات و خطرات به‌همراه دارد.»

نمی‌توانم همه نظراتم را درباره‌ی این کتاب بنویسم! باید بخوانید و ذهن‌تان را نسبت بعضی از موارد روشن کنید. به‌هرحال برای شناخت دیکتاتورها و نظرات و توجیهات آن‌ها کتاب خوبی‌ست.

فالاچی: «آقای شارون! آیا شما به خدا اعتقاد دارید؟»
شارون: «مذهبی نیستم، ولی برخی از دستورات دین یهود نظیر نخوردن گئشت خوک را مراعات می‌کنم. به‌هرحال تصور می‌کنم که به خدا اعتقاد دارم. بله تصور می‌کنم که می‌توانم بگویم به خدا اعتقاد دارم!»

فالاچی: «پس لطفا برای کسانی که به خدا معتقد نیستند هم پیش خدا دعا کنید. زیرا این حس وحشتناک را دارم که شما دارید همه ما را به‌سوی یک فاجعه‌ی بزرگ سوق می‌دهید.»

۱۳۹۴-۰۹-۰۴

مجموعه داستان‌های کوتاه فلانری اوکانر - ترجمه آذر عالی‌پور - نشر آموت


روزهای سختی بود، و واقعن ریسک بود که یک کتاب 700 صفحه‌ای را شروع کنم؛ ولی از آن‌جا که یوسف علیخانی همیشه بهترین کتاب‌ها را معرفی می‌کند، به پیشنهادش اعتماد کردم و شروع کردم. دو ماه طول کشید که تمامش کنم! از مجموعه این 25‌ داستان، چند داستان را بیش‌تر دوست داشتم: انسان خوب چه دیریاب است، ایناک و گوریل، جشن پارتریج، چشم‌اندازی از جنگل، چلاق‌ها اول وارد می‌شوند. داستان‌ها روایت‌های جالبی دارند و اوکانر به زیبایی همه‌ عناصر را توصیف می‌کند؛ توصیف چهره‌ها، طبیعت و ذات آدمی عالی‌ست. فقط، به‌نظر من، گاهی این توصیفات بیش از حد وَ غیرضروری است، که باعث اطناب و سر رفتن حوصله خواننده می‌شود. چند خطی هم از مقدمه‌ی کتاب، در شناخت فلانری اوکانر بنویسم: «برخلاف تصور رایج، اوکانر اصالت یک انسان را در ناکامی و ناتوانی او در رسیدن به خواست‌هایش می‌داند. از نظر او اراده‌ی آزاد، نه به‌معنای یک اراده، بلکه به‌معنای برخورد اراده‌ها در یک فرد است.» «... دلیل شهرتش، نمایش هولناک‌ترین تردیدها، وسوسه‌ها و فراموشی‌ها در دنیای مدرن است. داستا‌ن‌های اوکانر همه راجع‌به خصلت‌ها و رفتارهای شگفت‌انگیز مردان و زنان غیرعادی جامعه است. خصلت‌هایی که گوناگون و متنوع‌اَند، اما چنان با ظرافت و باریک‌بینی بازگو شده‌اند که حتی تیزبین‌ترین نویسندگان را نیز غافلگیر می‌کنند.»

۱۳۹۴-۰۹-۰۲

درس‌هایی برای شناخت عشق


از من؟ در مقابل چی؟ در مقابل خودم؟ جالبه. تو می‌خوای از من در مقابل خودم حمایت کنی؟ هیچ می‌دونی این رفتارت چقدر به‌اصطلاح مردونه‌س؟ این منم؛ همه این چیزایی که می‌بینی و خوشت نمیاد: منم.

 کافه رنسانس : ساسان قهرمان


۱۳۹۴-۰۹-۰۱

درس‌هایی برای زندگی


خاطره‌ها که نباشند، ما به پناهی نیاز داریم. پناهی که ما را از ترکیدن و پخش‌شدن در خلا باز دارد و حفظ‌مان کند. آن‌وقت، دوست داریم تنها شویم و چاردیواری‌ای باشد که خود را در آن حبس کنیم. این هم حس و نیاز این دوره است. در گذشته مردم به جاهای باز پناه می‌بردند. زیر آسمان پناه می‌گرفتند؛ در دامن گسترده دشت، یا پهنه دریا. ما از آن گستردگی می‌ترسیم. ما در خانه‌هامان پناه می‌گیریم و در را به‌روی خودمان می‌بندیم، و اگر مجبور شویم از خانه بیرون آییم، خود را خانه می‌کنیم، در خود پناه می‌گیریم و در را به‌روی خود می‌بندیم.»


 کافه رنسانس : ساسان قهرمان

۱۳۹۴-۰۸-۳۰

وقتی از من حرف می‌زنیم


تو خیلی تنهایی. تو از من تنهاتری. من تو رو دارم، ولی تو منو نداری. نخند. دارم باهات روراست حرف می‌زنم. تو فکر می‌کنی من دوستت دارم؟ من دیگه هیشکی رو دوست ندارم. من دیگه به هیچ‌حسی اعتماد ندارم. اون‌قدر پیچ وُ تاب خوردم و بالا وُ پایین رفتم، اون‌قدر همه خواستن منو عوض کنن و به شکلی دربیارن که خودشون می‌خواستن که دیگه نمی‌دونم چی هستم یا چی باید بخوام.


 کافه رنسانس : ساسان قهرمان

درس‌هایی برای رفتن


آلیس به یک دوراهی رسید و یک گربه را روی درخت دید. به گربه گفت: «از کدام مسیر باید بروم؟»
گربه پرسید: «به کجا می‌خواهی بروی؟»
آلیس پاسخ داد: «نمی‌دانم.»
گربه گفت: «پس مهم نیست که از کدام راه بروی.»

 آلیس در سرزمین عجایب : لوئیس کارول


۱۳۹۴-۰۸-۲۹

درس‌هایی برای تجربه


تجربه یعنی چی؟ داستان کائوچوی نادر ابراهیمی رو خوندی؟ حتمن خوندی. کتابشو خودت بهم دادی. مکان‌های عمومی؛ اسمش همین نبود؟ ها؟ یادت نیست؟ به‌هرحال، یک‌جا یکی به اون‌یکی میگه که «اسم مجموعه شکستاتونو گذاشتین تجربه، و مرتب اونو تو سر ما می‌کوبین»؛ حالا قضیه ماست. تجربه تنها فایده‌ای که داره اینه که آدم بتونه به خودش دلداری بده که یه چیزی یاد گرفته و دیگه توی این سوراخ نمی‌افته؛ اما سوراخای بعدی چی؟

  کافه رنسانس : ساسان قهرمان

۱۳۹۴-۰۸-۲۸

کافه رنسانس: ساسان قهرمان


«ستاره می‌خواست همه‌چیز را فراموش کند. ولی من نمی‌خواهم. برای همین می‌نویسم؛ می‌نویسم تا فراموش تا فراموش نکنم.»

«کافه رنسانس» رمانی‌ست متفاوت از ساسان قهرمان، که روایتی‌ست از زندگی یک نویسنده‌ی مهاجر ایرانی. رمان خوبی بود و ارزش خواندن داشت. البته گاهی دچار سردرگمی می‌شد و انگار از دست نویسنده درمی‌رفت. تا آخر این کتاب 110 صفحه‌ای، نفهمیدم راوی چه کسی‌ست و چه کسی مخلوق ذهن راوی است! کافه رنسانس، پر است از جملات خوب و دوست‌داشتنی؛ که چند نمونه از آن‌ها را روزهای آتی، همین‌جا خواهم نوشت. این کتاب را می‌شود با جست‌وُجو پیدا کرد، ولی برای راحتی شما، خودم آپلود کردم و از این لینک می‌توانید دانلود کنید. ]دانلود کافه رنسانس[


«حالا فقط می‌خواهم تنها باشم و به‌یاد بیاورم و بنویسم.»

۱۳۹۴-۰۸-۲۷

سال‌ها می‌گذرد وَ بیگانه‌ای نیست


«بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟»
با مُرده‌ای در درون ِ خویش به‌ملال سخن می‌گویم.
هوا خاموش ایستاده است.
از آخرین کوچ ِ پرندگان ِ پُرهیاهو، سال‌ها می‌گذرد.
آب ِ تلخ ِ این تالاب
اشک ِ بی‌بهانه‌ی من نیست؛
به چه می‌گریی نمی‌دانم.

زمستان‌ها همه در من است.

به‎هر اندازه که بیگانه سر بر شانه‌اَت بگذارد،
باری آشناست غم.


 احمد شاملو

کیوسک : لیلا نوروزی


«از دست دادن، گلوله نیست که زخمی‌اَت کند وُ همه ببینند؛ درد دارد لامصب. آدم مجبور است راه برود و حرف بزند و بخورد و بخندد، تا کسی نفهمد. بفهمند که چی؟ حرف، درد آدم را بیش‌تر می‌کند.»
- از داستانِ پیانوی کم‌حرفِ کشف‌نشده‌ی پرنده؛ از همین مجموعه


«کیوسک» مجموعه داستان‌های لیلا نوروزی است. چند روزی هست که خوانده و تمامش کرده‌اَم. سبک خاص و دلنشینی دارد وُ می‌شود بارها و بارها خواند و لذت برد. داستان‌های این مجموعه، شناور در زمان هستند و شخصیت‌ها و موقعیت‌ها ممکن است از دست خواننده در بروند، برای همین باید با دقت و عمیق خواند. مشکلات خاصی بر سر انتشار کاغذی این مجموعه پیش آمده، و نویسنده را مجبور کرده است که کتاب را به‌صورت اینترنتی منتشر کند، و سایت «دوشنبه» کیوسک را برای دانلود رایگان در این آدرس قرار داده است. چند پیشنهاد نگارشی هم دارم! صفحه 43 و چند صفحه‌ی بعدی‌اَش، از واژه «مذخرف» استفاده شده است؛ من جستجو کردم و به معنای خاصی برای این کلمه نرسیدم و به‌گمانم همان «مزخرف» باشد. صفحه 45 هم از «نمی‌خاستم» استفاده شده است. بعد از همه‌ی این حرف‌ها، پیش‌نهاد می‌کنم حتمن این مجموعه داستان را بخوانید و لذت ببرید.

۱۳۹۴-۰۸-۲۶

وقتی از مرگ حرف می‌زنیم


همیشه فکر می‌کردم از عشق مُردن، یک تعبیر شاعرانه است. آن‌روز بعدازظهر، وقتی بی‌گربه و بی او به‌خانه برگشتم، برایم ثابت شده بود که مُردن از عشق، نه تنها ممکن است، بلکه خود من، پیر وُ بی‌یار، داشتم از عشق می‌مردم. اما در عین‌حال فهمیدم که عکس آن هم حقیقت معتبری بود. لذتِ این غم را در دنیا با هیچ‌چیزی عوض نمی‌کردم.

 خاطرات روسپیان سودازده من : گابریل گارسیا مارکز


می‌گویند: دوستت دارم


وَ این جهان، پر از صدای حرکت ِ پاهای مردمی‌ست
که هم‌چنان که تو را می‌بوسند
در ذهن ِ خود، طناب ِ دار ِ تو را می‌بافند.

 فروغ فرخزاد

۱۳۹۴-۰۸-۲۵

وقتی از من حرف می‌زنیم


فهمیدم که وسواس من برای این‌که هرچیز جای خودش باشد، هر کار به‌موقع انجام شود و هر کلمه به‌جای خودش گفته شود، محصول ذهن منظم من نیست، بلکه برعکس، همه نوعی تظاهر است که اختراع کرده‌ام تا بی‌نظمی ذاتی خود را پنهان کرده باشم.


 خاطرات روسپیان سودازده من : گابریل گارسیا مارکز

بیمی به دل ز مرگ ندارم


ای سرنوشت!
از تو کجا می‌توان گریخت؟
من راه ِ آشیان ِ خود از یاد برده‌اَم.

 فریدون مشیری : گناه ِ دریا

پ‌ن: عنوان، تکه‌ای از همین شعر است. 

نقاب ِ غم‌انگیز ِ زندگی


آیا شما که صورت‌تان را
در سایه‌ی نقاب ِ غم‌انگیز ِ زندگی
مخفی نموده‌اید،
گاهی به این حقیقت ِ یاس‌آور
اندیشه می‌کنید
که زنده‌های امروزی
چیزی به‌جز تفاله‌ی یک زنده نیستند؟

 فروغ فرخزاد : ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

۱۳۹۴-۰۸-۲۴

درس‌هایی برای زندگی


ای کاش زندگی چیزی نبود که مثل رود گل‌آلود هراکلیت بگذرد، بلکه فرصت نادری بود تا در ماهیتابه از این‌رو به آن‌رو شویم و طرف دیگرمان هم نود سال دیگر سرخ می‌شد.


 خاطرات روسپیان سودازده من : گابریل گارسیا مارکز

وای ِ همه



بسترم:
صدف ِ خالی ِ یک تنهایی‌ست؛
وَ تو:
- چون مروارید -
گردن‌آویز ِ کسان ِ دگری.

 هـ. الفـ. سایه

۱۳۹۴-۰۸-۲۳

درس‌هایی برای ناامیدی


وقتی امیدم به‌آخر رسید، به موسیقی بولدو پناه بردم. جامی از زهر بود؛ هر کلامی «او» بود.


 خاطرات روسپیان سودازده من : گابریل گارسیا مارکز

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد


کسی به فکر گل‌ها نیست
کسی به فکر ماهی‌ها نیست
کسی نمی‌خواهد
باور کند که باغچه دارد می‌میرد،
که قلبِ باغچه زیرِ آفتاب ورم کرده است،
که ذهنِ باغچه دارد آرام‌آرام
از خاطرات سبز تهی می‌شود.
و حس باغچه انگار
چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است.
حیاط ِ خانه‌ی ما تنهاست
حیاطِ خانه‌ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می‌کشد
وَ حوض ِ خانه‌ی ما، خالی‌ست...

 فروغ فرخزاد : ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

۱۳۹۴-۰۸-۲۲

درس‌هایی برای زندگی


یک هفته گذشت و من لباس خانه را که شبیه لباس مکانیک‌ها بود، روز وُ شب درنیاوردم. حمام نمی‌گرفتم، ریش‌هایم را نمی‌تراشیدم و دندان‌هایم را مسواک نمی‌زدم، چون عشق، خیلی دیر به من آموخت که آدم خودش را برای کسی مرتب می‌کند، برای کسی لباس می‌پوشد، و برای کسی عطر می‌زند و من هیچ‌وقت کسی را نداشتم.


 خاطرات روسپیان سودازده من : گابریل گارسیا مارکز

۱۳۹۴-۰۸-۲۱

خاطرات روسپیان سودازده من : گابریل گارسیا مارکز


«و این‌طور بود که فهمیدم رنج تا چه‌حد مرا تباه کرده است.»

خاطرات روسپیان سودازده من، داستان پیرمردی‌ست 90 ساله، که برای جشن‌تولد نود سالگی‌اَش خود را میهمان به هم‌خوابگی با باکره‌ای 14 ساله می‌کند.  مارکز، در این رمان، روایتی زیبا و دل‌نشین از احساسات عاشقانه‌ی یک پیرمرد، که هیچ‌گاه عاشق نشده و ازدواج نکرده است، ارائه می‌دهد. پیرمرد، آن‌طور که خودش می‌گوید، در زندگی با بیش از 450 فاحشه رابطه‌جنسی داشته، و الان در آستانه‌ی 91 سالگی، عاشق دختری 14 ساله می‌شود. این کتاب سال 2004 منتشر شده است؛ و حافظ قرن‌ها پیش نوشته است: «می دو ساله وُ محبوب چارده ساله ... همین بس است مرا، صحبت صغیر و کبیر!»

این کتاب را امیرحسین فطانت از زبان اصلی ترجمه کرده، و به‌صورت اینترنتی منتشر کرده است. نقل‌قول‌های این کتاب را در پست‌هایی جداگانه خواهم نوشت. 

۱۳۹۴-۰۸-۲۰

درس‌هایی برای زندگی


زن برای این‌که نشان دهد در سطحی قرار دارد که از همه‌‌ی چیزهای مبتذل و همه‌ی آدم‌های متوسطی که او تحقیرشان می‌کند، بسیار بالاتر است، باز هم مرد را وادار خواهد کرد که در مقابلش زانو بزند. مرد خود را محکوم خواهد کرد و خواهد گریست. این رفتارها باعث خواهد شد که زن باز با او بی‌رحم‌تر باشد. زن فریبش خواهد داد و به مرد نشان خواهد داد که نسبت به او وفادار نیست. آزارش خواهد داد. مرد در برابر این تحقیر مقاومت خواهد کرد، سخنان درشت به‌زبان خواهد آورد، حالت تهدیدکننده به‌خود خواهد گرفت و چیزی که به بیان در نمی‌آید با عمل قاطعانه نشان خواهد داد. گلدانی خواهد شکست، نعره و فریاد خواهد کشید و زن وانمود خواهد کرد که ترسیده است، او را متهم به تجاوز و کتک‌زدن خواهد کرد. مرد باز به‌زانو خواهد افتاد، بار دیگر خواهد گریست و آن‌گاه زن خواهد گذشت تا او با وی بخوابد و همه‌ی این‌ها هفته‌ها و ماه‌ها، سال‌ها و تا ابد ادامه خواهد یافت.

 آهستگی : میلان کوندرا



۱۳۹۴-۰۸-۱۹

درس‌هایی برای زندگی


برای یک مرد، هیچ مرهمی به‌اندازه‌ی غمی که او در یک زن برانگیخته، شفابخش نیست.


 آهستگی : میلان کوندرا 

۱۳۹۴-۰۸-۱۸

درس‌هایی برای زندگی


لذت، چه کم و چه زیاد، تنها متعلق به‌فردی است که آن را تجربه می‌کند.


 آهستگی : میلان کوندرا 

۱۳۹۴-۰۸-۱۷

درس‌هایی برای زندگی


ترس ریشه در آینده دارد، و کسی که از آینده رها است، لازم نیست از چیزی بترسد.


آهستگی : میلان کوندرا 

۱۳۹۴-۰۸-۱۶

آهستگی : میلان کوندرا


«کیش ارگاسم، سودگرایی ِ آسان‌طلبانه در زندگی جنسی، کارآیی به‌جای تن‌آسانی لذت‌بخش، تنزل عشق‌بازی تا حدِ مانعی که باید در کوتاه‌ترین زمان ممکن از آن عبور کرد تا انفجار جذبه، که تنها هدف عشق و حیات میسر گردد. چرا لذتِ آهستگی از میان رفته است؟»

آهستگی، از آن کتاب‌هاست که حتمن باید خودتان بخوانید‌! راوی کتاب خود کوندرا است و داستان سفری با همسرش، به یک قلعه قدیمی، که الان هتل شده است را روایت می‌کند. علاوه بر این داستان اصلی، کوندرا دو روایت موازی از همان هتل، از دو عصر متفاوت، با زبان طنز خاصی، هم می‌نویسد و گاه برای همسرش تعریف می‌کند. در این رمان، مفاهیم جدیدی مانند آهستگی، رقاص بودن، و برگزیده بودن مطرح شده است. اگر می‌خواستم نقل‌قول‌های دوست‌داشتنی کتاب را بنویسم، باید همه‌اَش را می‌نوشتم! چند نقل‌قول را همین‌جا، و چندتای دی‌گر را هم در پست‌های جداگانه خواهم نوشت.
آهستگی، نوشته‌ی میلان کوندرا را دریا نیامی ترجمه کرده و به‌صورت اینترنتی منتشر شده است.


«برگزیده بودن یک مفهوم دینی است و معنایش این است که شخص بی‌آن‌که لیاقتی ابراز کرده باشد، به‌حکمِ قدرتی فوق‌طبیعی و به‌خواست آزادانه یا حتی بلهوسانه‌ی خداوند، انتخاب می‌شود تا مقامی ویژه و بالاتر از دیگران بیابد. تنها چنین باوری بود که مقدسین را قادر می‌ساخت تاب تحمل سنگ‌دلانه‌ترین آزارها را داشته باشند. مفاهیم دینی در ابتذال زندگی ما، به طنز شباهت پیدا می‌کنند. هرکدام از ما کم وُ بیش رنج می‌بریم از این‌که زندگی ما تا این اندازه معمولی است. می‌خواهیم از همانند دیگران بودن، بگریزیم و خود را به درجه‌ی عالی‌تری ارتقا بدهیم. هر یک از ما، با شدت و ضعف متفاوت، به این وهم دچار شده‌ایم که لایق این ارتقا هستیم، که از پیش تعیین و برگزیده شده‌ایم. مثلا احساس برگزیده بودن جزئی از هر رابطه‌ی عاشقانه است. چنان‌که در تعریف هم، عشق هدیه‌ای است که به ما ارزانی می‌شود، بی‌آن‌که برایش لیاقتی نشان داده باشیم. دوست‌داشته‌شدن بدون دلیل، حتی خود دلیلی تلقی می‌شود بر خاص بودن عشق. اگر زنی به من بگوید دوستت‌دارم چون باهوش هستی، شریف هستی، برای من هدیه می‌خری، به زن‌های دیگر نظر نداری، ظرف می‌شویی، آن‌وقت من مایوس می‌شوم. چنین عشقی انگار می‌خواهد چیزی را به‌چنگ بیاورد.»