2015-12-14

خیال‌بافی درباره دوران پیری


تو اصلا می‌دانی «پیری» یعنی چه؟ پیری یک فصل از زندگی نیست؛ اتفاقی‌ست ممتد، که در تمام فصول زندگی جاری است و فقط، در سنین بالا بیش‌تر به‌چشم می‌آید. «پیر شدن» یک فرایند تدریجی و فرسایشی‌ست؛ و از چیزهای ساده‌ای آغاز می‌شود: همان که در کودکی دلت می‌خواهد زودتر بزرگ شوی، سرآغاز پیری‌ست. فهمیدی؟ «دوران پیری» معنا ندارد؛ که یک رنج سنی مشخص کنی و از فلان‌سالگی تا بهمان‌سالگی را دوران پیری تعریف کنی. من خودم مرد سی ‌ساله‌ای را دیدم که چشم‌های بچه‌اش را گرفت و دست جلوی غریبه‌ای دراز کرد؛ آن مرد سی ساله، سی ثانیه طول نکشید که موهایش سفید شد و کمرش خم. لابد تو خودت هم پیرمرد/پیرزن‌هایی را دیده‌ای که اگر فرصتی دست دهد، لی‌لی بازی می‌کنند. (گفتم پیرمرد/پیرزن؟ منظورم افراد مسن بود.) ندیدی؟ نگاه کردن بلد نیستی؛ خوب نگاه کردن بلد نیستی. اسم کسی را فراموش می‌کنی، به خودت می‌آیی می‌بینی دو خیابان از خانه‌اَت رد شده‌ای، بی‌سوئیچ در ماشین می‌نشینی و نمی‌فهمی چرا حرکت نمی‌کند، از نشستن هم خسته می‌شوی، اسم «رفتن» که می‌آید زانوهایت خودشان را به‌خواب می‌زنند، طعم مورد علاقه‌اَت را فراموش می‌کنی، مهم‌ها بی‌اهمیت می‌شوند، فکرهای ساده، سواران لشکر بی‌خوابی می‌شوند، ... باز هم بگویم؟ همه این‌ها نشانه‌های پیری‌ست. حالا تو هی بنشین و برای خودت غصه بخور که روی اعداد داخل شناسنامه‌اَت خاک نشسته است و داری پیر می‌شوی. می‌توانم برایت تا صبح با همین چند کلمه بازی کنم و جمله بسازم، ولی انگار من هم دارم پیر می‌شوم؛ حوصله‌اَش را ندارم. نوبت تو بود چای دم کنی. من؟ من همین دیروز چای دم کردم، ظرف‌ها را هم من شستم. اَه، اصلا تو این برنامه پیر شدن را الکی الم کرده‌ای، که کار نکنی.