2015-12-31

چند روایت معتبر درباره‌ی مرگ



وقتی گفت می‌خواهی زنده‌ات کنم، من سال‌ها بود که مُرده بودم. سال‌ها می‌گذشت، امّا من هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم. گویی زخم‌های مرگ، هنوز التیام نیافته بودند. دوباره گفت: «می‌خواهی از مرگ بیرون بیاورمت؟» من در تردیدِ بین ِ شیرینی زنده شدن و تلخی مرگی که باز انتظارم را می‌کشید بودم، که او با دست‌هش که از جنسِ دوست‌داشتن بودند، مرا ازاعماق مرگ به سطح زندگی آورد و من عاشق شدم.
شیرینی زندگی با هراس ِ مرگ درهم آمیخته بود. گاه سنگینی زندگی از طاقت شانه‌هام فراتر می‌رفت. گاه عشق، با تمام قوت‌اش بر سینه‌ام سنگینی می‌کرد و نفس‌های مرا به‌شماره می‌انداخت. خیال مردن در تمام ذراتِ زندگی پراکنده بود. گاهی مرگ را فراموش می‌کردم تا در دست‌ها و انگشتان و پیشانی و شاید گیسوان و لحظه‌ای در تنفس معطر و نکهتِ بهشتی او غرق شوم. هرچه بیش‌تر غرق می‌شدم، زندگی با همه‌ی تاروُپودش در من شدیدتر می‌شد. من از این‌همه زندگی شدید به آستان ِ آفتاب پناه می‌بُردم و از ترس مرگ می‌گریستم و می‌گریست. مثل دیوانه‌ها، به‌جای این‌که از هم بگریزیم، در هم غرق می‌شدیم و واهمه‌ی مرگ در ما فزونی می‌گرفت و ما اهمیت نمی‌دادیم.
آن‌گاه یک‌روز مرگ آمد؛ با همه‌ی متانت‌اش. با همه‌ی سنگینی‌اش. با همه‌ی تلخی و هراس‌ناکی‌اش.



 • چند روایت معتبر مصطفی مستور نشر چشمه