۱۳۹۵-۱۰-۱۱

درس‌هایی برای نوشتن


طی شب‌های بلند بی‌قراری و روزهای پر از ملال و دلتنگی، مگسی دور سرم وزوز می‌کند: «نوشتن ارزش دارد؟» در میان خداحافظی‌ها و جنایت‌ها، آیا کلمه‌ها خواهند ماند؟ آیا این حرفه، که انسان خود برگزیده یا برای او گزیده شده است، اهمیت و معنایی هم دارد؟


 در دفاع از کلمه - ادواردو گالیانو
 به‌نقل از کتاب جمعه، شماره 11 - ویژه‌نامه شیلی - 19 مهرماه 1358

۱۳۹۵-۱۰-۱۰

درس‌هایی برای نوشتن


«انسان برای آن می‌نویسد که مرگ را بفریبد و اشباحی را که انسان را در درونش دنبال می‌کنند خفه کند.»


 در دفاع از کلمه - ادواردو گالیانو
 به‌نقل از کتاب جمعه، شماره 11 - ویژه‌نامه شیلی - 19 مهرماه 1358

۱۳۹۵-۰۹-۱۹

انتقام


تمام شب را به فکر انتقام از او بودم. صبح که شد، خودم را کشتم. این بهترین انتقام بود؛ او، پس از من، دیگر زیباترین معشوقۀ جهان نخواهد بود.


• رحمان نقی‌زاده

۱۳۹۵-۰۸-۲۸

درس‌هایی برای عشق



دو رمان آخری که خوانده‌ام - بر حسب اتفاق - هر دو در نقطۀ اوج‌شان تسلیم ِ عوامل فرابشری را در مقابل «عشق» تصویر کرده‌اند؛ در «یادداشت‌های شیطان» [goo.gl/O5KaCY] شیطان در دام عشق می‌افتد و بازی را به موجود کم‌مقداری به‌نام ِ «انسان» می‌بازد. و در «هجوم دوباره مرگ» [goo.gl/elqM6E] «مرگ» است که عشق انسانی را به جاودانگی ترجیح می‌دهد.

آیا واقعا «عشق» به‌همان افسون‌گری و فریبندگی‌ است که نویسندگان نوشته‌اند؟ هرچه پیش‌تر می‌روم، مطمئن‌تر می‌شوم که نویسندگان تابه‌حال عاشق نشده‌اند! یا این‌که دورۀ عشق به‌سَر آمده، و این روایت‌های خاک‌خورده دیگر برای عصر ما قابل تعمیم نیستند. حتی بزرگ‌ترین عشق‌ها هم مقابل فریب شیطان، و یا عظمت ناگزیرِ مرگ به‌زانو می‌افتند؛ ولی خب، داستان خودشان است و لابد دوست داشته‌اند این‌چنین روایتی از قدرت عشق انسانی به نمایش بگذارند.

هرموقع خودمان توانستیم کتاب بنویسیم، مرگ را بر عشق مقدم می‌آوریم؛ و حقیقت را بر دروغ.

۱۳۹۵-۰۸-۲۶

هجوم دوبارۀ مرگ : ژوزه ساراماگو


تا حال به این موضوع فکر کرده‌اید که اگر روزی مرگ ما را تنها بگذارد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا وسوسۀ «جاودانگی» برای بشریت در واقعیت هم به شیرینی خیال‌پردازی‌ها خواهد بود؟ برای درک این‌چنین موقعیتی، باید رمان «هجوم دوبارۀ مرگ» را خواند. داستان این رمان، در سرزمینی می‌گذرد که یک‌روز، ناگهان، مرگ از مردم‌اش دست می‌کشد، و دیگر هیچ‌کس نمی‌میرد. ساراماگو در این کتاب، ضمن خلق فضایی سورئال، به مصایب زندگی در جامعه‌ای بدون مرگ می‌پردازد.

هجوم دوبارۀ مرگ، اثر ژوزه ساراماگو را نشر چلچله، با ترجمه‌ای از کیومرث پارسای منتشر کرده است.

امیدوارم دوست ِ عزیز


مرد گفت:
«نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم بهتر است دیگر با هم ملاقات نکنیم.»
مرگ گفت:
«هیچ‌کس نمی‌تواند مانع این کار شود.»


 هجوم دوبارۀ مرگ - ژوزه ساراماگو - کیومرث پارسای - نشر چلچله

۱۳۹۵-۰۸-۱۳

چه‌قدر به‌تان دروغ گفته باشم خوب است


گفتم: «دروغ نگو، تو همیشه خوب هستی.»
گفت: «نه، اشتباه می‌کنی. من همیشه می‌تونستم خودمو خوب نشون بدم. دیگه نمی‌تونم، یعنی امروز نمی‌تونم.»


 مجموعه داستان «دشمنان جامعۀ سالم» - سید ابراهیم نبوی - نشر نی

۱۳۹۵-۰۸-۱۱

برداشتن چوب‌پنبۀ بطری ذهن


وقتی تنها می‌شوم شروع می‌کنم بلندبلند حرف زدن، مثل دیوانه‌ها. هرچه به ذهنم می‌آید می‌گویم. خودم به آن می‌گویم «برداشتن چوب‌پنبۀ بطری ذهن»، که باعث می‌شود همۀ ذهنیت آدم به‌صورت کلمه بیرون بریزد. 


 مجموعه داستان «دشمنان جامعۀ سالم» - سید ابراهیم نبوی - نشر نی

۱۳۹۵-۰۸-۰۹

یادداشت‌های شیطان : لیانید آندری‌یِف


«اگر حرفم را باور نمی‌کنی، سری به نزدیک‌ترین دیوانه‌خانه بزن و به حرف‌شان گوش بده، همه چیزکی فهمیده‌اند و حالا می‌خواهند بیانش کنند...»
- از متن کتاب

برای شناخت این رمان، چند نکته از مقدمه مترجم را بخوانیم: «اثر پیش‌ رو آخرین نوشته آندری‌یف است - رمان یادداشت‌های شیطان، دریافت اوست از ابرانسان نیچه - آندری‌یف یادداشت‌های شیطان را در بهار 1918 آغاز کرد، اما هرگز نتوانست آن‌را به اتمام برساند؛ چراکه در 12 سپتامبر 1919 درگذشت - یادداشت‌های شیطان، اعتراض شدیداللحنی است بر ضد بنیان و ارزش‌های جامعه بورژوا که در قلب و ذاتش نیروی خصمانۀ بشری نهفته است - این آخرین اثر و رمان ناتمام لیانید آندری‌یف، به‌نوعی کتابی است که در آن کل آثار نویسنده جمع‌بندی می‌شود و به نتیجه می‌رسد؛ اثری پیامبرگونه و نبوغ‌آسا که به ما این امکان را می‌دهد، دورنمای دهشتناک بشر را ببینیم و معنا کنیم - ماکسیم گورکی گفته است: مشاهدۀ روح انسان و پیش‌بینی آن در این اثر حیرت‌انگیز است.»

داستان رمان، حکایت شیطانی‌ست که در قالب میلیاردر امریکایی، گرنی واندرهود، به زمین آمده تا بازی کند! «حوصله‌ام توی جهنم سر رفت و آمدم زمین تا بازی راه بیندازم، دروغ بگویم و حقه سوار کنم.» غافل از این‌که زمین پُر از انسان‌هایی‌ست که کلاه سر شیطان می‌گذارند! شیطان عاشق می‌شود و این‌چنین بازی را به بشریت می‌بازد...

یادداشت‌های شیطان، نوشتۀ لیانید آندری‌یِف، رمان فوق‌العاده‌ای است؛ آن‌قدر که حسرت می‌خوری از این‌که چرا عمر نویسنده قد نداده تا پایان داستان را روایت کند. ولی تا همین‌جا هم که نوشته شده، خیلی جذاب و گیراست و هرکسی که به ادبیات علاقه دارد، باید این کتاب ِ ناتمام را بخواند. این کتاب را انتشارات علمی و فرهنگی، با ترجمۀ حمیدرضا آتش‌برآب منتشر کرده است.

پ‌ن: پیش‌تر چند تکه از کتاب را همین‌جا نوشته‌ام: [https://goo.gl/FC2ZO9]

۱۳۹۵-۰۸-۰۸

درس‌هایی برای عشق


بارها سعی کرده‌ام به عمق قلبش، به افکارش نگاه کنم و هربار سرم از عمق این پرتگاه تهی گیج رفته؛ آن‌جا هیچی نیست. روح ندارد.


  یادداشت‌های شیطان - لیانید آندری‌یِف - حمیدرضا آتش‌برآب

۱۳۹۵-۰۸-۰۷

درس‌هایی برای نوشتن


چه رقت‌انگیز است که انسان برای تبادل افکارش باید به خدمات دلال ِ دزد و منفوری مثل کلمه متوسل شود. کلمه، بهترین و ارزش‌مندترین ِ افکار را می‌دزدد و آن را با برچسب‌های بازاری‌اش خراب می‌کند.

 یادداشت‌های شیطان - لیانید آندری‌یِف - حمیدرضا آتش‌برآب

درس‌هایی برای زندگی


اگر نظر مخالف شما را عصبانی می‌کند، نشان ازآن دارد که شما ناخودآگاه می‌دانید که دلیل خوبی برای آن‌چه فکر می‌کنید درست است، ندارید. اگر کسی اصرار کند که جمع دو با دو برابر پنج است، یا ایسلند روی خط استوا قرار دارد، شما بیش‌تر احساس دل‌سوزی می‌کنید تا خشم؛ مگر این‌که آن‌قدر کم از ریاضی و جغرافیا سردربیاورید، که نظر او عقیده‌تان را به‌لرزه درآورد.


 پیرامون مزخرفات روشن‌فکرانه - برتراند راسل

۱۳۹۵-۰۷-۳۰

درس‌هایی برای زندگی


وطنم؟... Omne solum liberum libero patria خوب، حتما لاتین نمی‌دانید، یعنی هرجا آزادی باشد، موطن انسان آزاده همان‌جاست.


  یادداشت‌های شیطان - لیانید آندری‌یف - حمیدرضا آتش‌برآب

درس‌هایی برای نوشتن


تنهایی‌ام بس ژرف است. به رفیقی نیازی ندارم، اما گاهی لازم می‌شود، از خودم بگویم، و هیچ‌کس نیست که با او صحبت کنم. فکر کردن ِ تنها کافی نیست؛ و مادامی که فکر را به رشتۀ کلام درنیاورم، از وضوح و دقت به‌دور می‌ماند: اندیشه را عینا باید مثل سرباز یا تیر تلگراف به صف کنی، مثل خط آهن امتدادش دهی، از روی پل بگذرانی، خاکریز و پیچی احداث کنی و در محل آشنا، توقفگاهی ترتیب دهی. تنها آن‌وقت است که همه‌چیز روشن می‌شود. این جادۀ کمرشکن و مهندسی را به‌نظرم آدم‌ها منطق ِ پیوستگی می‌نامند و پیمودنش برای آن‌هایی که می‌خواهند عاقل باشند، اجباری است. برای بقیه اجباری در کار نیست و آن‌ها می‌توانند هرطوری که دل‌شان خواست ول و سرگردان طی کنند.


 یادداشت‌های شیطان - لیانید آندری‌یف - حمیدرضا آتش‌برآب

۱۳۹۵-۰۷-۲۰

اولین روز زندگی بعد از مرگ


اگر روزی بمیرم
تمام کتاب‌هایی را که دوست دارم
با خودم خواهم بُرد.
قبرم را از عکس کسانی که دوست‌شان دارم پُر خواهم کرد.
و خوشحال از این‌که اتاق کوچکی دارم
بی‌آن‌که از آینده وحشتی داشته باشم
دراز می‌کشم
سیگاری روشن می‌کنم
و به‌خاطر همۀ دخترانی که دوست داشتم در آغوش بگیرم
گریه خواهم کرد.

اما درون هر لذت، ترسی بزرگ نهاده شده است؛
ترس از این‌که
صبح زود کسی شانه‌ات را تکان بدهد و بگوید:
- بلند شو سابیر!
باید برویم سر کار...


 می‌ترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم - سابیر هاکا - نیماژ

۱۳۹۵-۰۷-۱۶

شعرهای خاورمیانه - دو


این‌جا
خاورمیانه است
و این لکنته که از میان خون ما می‌گذرد،
تاریخ است.


 خرده‌ریز خاطره‌ها و شعرهای خاورمیانه - حافظ موسوی - موسسه انتشاراتی آهنگ دیگر

۱۳۹۵-۰۷-۱۵

شعرهای خاورمیانه - یک


این‌جا
خاورمیانه است؛
سرزمین صلح‌های موقت
بین جنگ‌های پیاپی
سرزمین خلیفه‌ها، امپراتوران، شاهزادگان، حرمسراها
و مردمی که نمی‌دانند
برای اعدام یک دیکتاتور
باید بخندند یا گریه کنند.


 خرده‌ریز خاطره‌ها و شعرهای خاورمیانه - حافظ موسوی - موسسه انتشاراتی آهنگ دیگر

درس‌هایی برای زندگی


زندگی چیزی است که برایت اتفاق می‌افتد، وقتی داری برای چیز دیگری برنامه می‌ریزی.


 خواب خوب بهشت - سام شپارد

خواب خوب بهشت : سام شپارد


در پشت جلد کتاب، در معرفی نویسنده و محتوای کتاب نوشته شده: «برای نوشتن نمایش‌نامه کودک مدفون، جایزه پولیتزر را برده، برای نوشتن فیلم‌نامه پاریس - تگزاس جایزه نخل طلایی را برده، و برای بازی در فیلم چیزهای خوب، نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگری شده است.
ریچارد فورد، از بزرگ‌ترین داستان‌نویسان امروز دنیا، داستان‌های این مجموعه را غیرقابل‌پیش‌بینی و هوشمندانه می‌داند و می‌گوید خواننده با خواندن آن‌ها لذت نابی را تجربه می‌کند.»


«خواب خوب بهشت» مجموعه‌ای از 13 داستان کوتاه سام شپارد است، که نشر ماهی با ترجمۀ امیرمهدی حقیقت منتشر کرده است.

۱۳۹۵-۰۷-۰۸

درس‌هایی برای عشق


در کشکول شیخ بهایی، از عبدالله بن اسباط قیروانی نقل شده است، که گفت: «اگر عشق را وصف کردی، آن‌را نشناخته‌ای.»

۱۳۹۵-۰۶-۲۹

جای خالی سلوچ : محمود دولت‌آبادی



نگارش این رمان را، محمود دولت‌آبادی، سال 1357 به‌پایان رسانده، و فضای داستان آن در حوالی دهه‌های 40 و 50 شمسی، در یکی از روستاهای خراسان، به نامِ زمینج، می‌گذرد. کتاب پُر است از اصطلاحات و کلمات روستایی ایران، که مخاطب را در میان صفحاتش به سفری درونِ متنِ زندگی مردمان روستا می‌‌کشاند. فضاسازی و توصیفات دولت‌آبادی در این رمان فوق‌العاده هستند و تصویرسازی‌های او، داستان را مانند فیلم پیش چشمان خواننده تصویر می‌کند. داستان، سیاه است و خشن؛ انگار کن که همۀ کلمات کتاب از دلِ سوزِ کویر گذشته باشند. داستان، با رفتن ناگهانی سلوچ و ترک خانواده‌اش آغاز می‌شود، با توصیف زندگی مِرگان، عباس، ابراو، و هاجر ادامه پیدا می‌کند و مصایب زندگی‌شان را نشان می‌دهد. «جای خالی سلوچ» را نشر چشمه منتشر کرده است.

۱۳۹۵-۰۶-۲۸

چند قدم مانده تا پاییز


بگذار بگندد این مرداب! بگذار بخشکد. پاییز؛ خشکیده و تکیده و خاموش. چغر و سوخته و بردبار. پاییز. پاییزِ برگ‌های زرد. برهوت بادهای سرگردان.



 جای خالی سلوچ - محمود دولت‌آبادی

۱۳۹۵-۰۶-۲۷

من، با دو چشم خویشتن


عشق تو تنها به پیرانه‌ترین چهرۀ خود می‌تواند بروز یابد: اشک. و تو مختاری که تا قیامت بگریی. گریستن و گریستن.



 جای خالی سلوچ - محمود دولت‌آبادی

۱۳۹۵-۰۶-۲۶

درس‌هایی برای زندگی


این که باید تسلیم بود، که باید تسلیم شد، که ناچاری و باید خود را به مرگ بدهی.



 جای خالی سلوچ - محمود دولت‌آبادی

۱۳۹۵-۰۶-۲۵

درس‌هایی برای عشق


گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می‌جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست‌های به گل آلودۀ تو که دیواری را سفید می‌کنند. عشق، خود مِرگان است! پیدا و ناپیداست، عشق. گاه تو را به شوق می‌جنباند. و گاه به درد در چاهیت فرو می‌کشد.


 جای خالی سلوچ - محمود دولت‌آبادی


پ‌ن: سلوچ و مِرگان شخصیت‌های این رمان هستند.

۱۳۹۵-۰۶-۱۹

گذار روزگار : رومن گاری


«کتاب حاضر گفت‌وگویی است با رومن گاری، چندماه قبل از مرگ نابهنگام او. گاری در این کتاب از بلندپروازی‌هایش می‌گوید، از آرزوها و کامیابی‌ها و سرخوردگی‌هایش، از جوانی پر فراز و نشیبش، سال‌های خدمت در نیروی هوایی، نشست و برخاست با بزرگان هالیوود، کتاب‌هایی که نوشته و تاملاتش در باب زندگی. این کتاب کوچک را می‌توان آخرین فصل از خودزندگی‌نامه گاری دانست.»
- یادداشت پشت جلد کتاب

برای من که عاشق رومن گاری هستم، فرصت خوبی بود برای آشنایی بیش‌تر؛ برای هرکس دیگری هم که به ادبیات فرانسه و رمان‌خوانی علاقه‌مند است، مطالعه این کتاب و آشنایی بیش‌تر با گاری خالی‌ازلطف نخواهد بود. «گذار روزگار» را نشر ماهی، با ترجمه‌ای از سمیه نوروزی منتشر کرده است.


رومن گاری سخنانش را این‌طور آغاز می‌کند که این ما نیستیم که زندگی را تجربه می‌کنیم، بلکه زندگی است که ما را تجربه می‌کند و مالک ماست.

۱۳۹۵-۰۵-۱۰

مثل من، که می‌خواهم بروم


شاید سلوچ رفته بود. این داشت بر مِرگان روشن می‌شد. مرگان تازه داشت احساس می‌کرد که پرهیز سلوچ از هر چیز، کناره‌گیری‌اش از مرگان و خانه بهانه نبود، زمینه‌ بود. سلوچ خود را جدا کرده بود، دور انداخته بود. ناخنی به ضربه قطع شده که بیفتد. چه شب‌های درازی را سلوچ باید با خودش کلنجار رفته باشد؛ چه روزهای سنگینی را باید بیزار و دلمرده در خرابه و در خیرات و در خارستان گذرانده باشد؛ چه فکرها، وهم‌ها، خیال‌ها! بچه‌ها را - لابد - یکی یکی به درد از خود برکنده و دور انداخته بوده، و مرگان را - لابد - در خاطر خود گم‌وگور کرده بوده است. دیگر چه می‌ماند که سر راه بر جای گذاشته باشد؛ غصه‌هایش؟ نه! به یقین که سهم خود را همراه برده است. به یقین برده است. این را دیگر نمی‌شود از خود کند و دور انداخت. این را دیگر نمی‌توان به کسی واگذار کرد. نه؛ با بار سنگین‌تری بر دل، باید رفته باشد. رفته است. رفته. بگذار برود. بگذار برود!


جای خالی سلوچ - محمود دولت‌آبادی

۱۳۹۵-۰۵-۰۹

درس‌هایی برای زندگی



بی‌کار سفره نیست و بی‌سفره، عشق. بی‌عشق، سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوا نیست، خنده و شوخی نیست؛ زبان و دل کهنه می‌شود، تناس بر لب‌ها می‌بندد، روح در چهره و نگاه در چشم‌ها می‌خشکد، دست‌ها در بیکاری فرسوده می‌شوند.


جای خالی سلوچ - محمود دولت‌آبادی

۱۳۹۵-۰۵-۰۸

سال بلوا : عباس معروفی



داستان زندگی نوشآفرین، دختر سرهنگ نیلوفری، را می‌خوانیم؛ که حکایتی‌ست از عاشقی و نرسیدن. نوشآفرین هفده ساله، عاشق حسینای کوزه‌گر می‌شود، نمی‌رسد، خوش‍بختی را به عشق ترجیح داده و با دکتر معصوم ازدواج می‌کند و ... . شخصیت نوشآفرین، دختر دروغ‌گویی‌ست که عشق را بازیچۀ بچه‌بازی‌های خود می‌کند. (این خط نظر احساسی - شخصی خودم بود!) روند رمان، سیال در زمان پیش می‌رود و خواندنش خسته‌ات نمی‌کند. نوع روایت داستان، پیچیدگی‌های خاصی دارد که درک بهترش تمرکز بالایی می‌خواهد. ماجرای سال بلوا در زمان پهلوی می‌گذرد، و عباس معروفی به زیبایی این برهه را با کلمات به‌تصویر کشیده است. «سال بلوا» را نشر ققنوس روانه بازار کرده است.

۱۳۹۵-۰۵-۰۳

تصویر مبهمی از آن‌روزها


نه به عشق فکر می‌کنند، نه گذشته‌ها یادشان می‌آید، و یادشان نیست که روزی روزگاری گفته‌اند: «دوستت دارم.»


 سال بلوا - عباس معروفی

۱۳۹۵-۰۵-۰۲

کودکی از گرسنگی گریه می‌کرد؛ مادر لباس می‌پوشید


و تمام شب را برای دخترهایی که در تنهایی از خودشان خجالت می‌کشند گریه کردم، دخترهایی که بعدها از خود متنفر می‌شوند و مثل یک درخت تو خالی، پوسته‌ای بیش نیستند، و عاقبت به روزی می‌افتند که هیچ جای اندام‌شان حساس نیست، روح و جسم‌شان همان پوسته است، و خودشان نمی‌دانند چرا زنده‌اند.


  سال بلوا - عباس معروفی

۱۳۹۵-۰۴-۲۵

عصرجمعه


عباس معروفی جایی از «سال ِ بلوا» نوشته: «همه‌چیز در آرامش به‌سوی ویرانی می‌رفت.» انگار که خواسته باشد جمعه را تعریف کند. جمعه‌ها، همه‌چیز در آرامش به‌سوی ویرانی می‌رود.

۱۳۹۵-۰۴-۲۴

فرانی و زویی : جی.دی. سلینجر


«کتاب‌شناسی آثار سلینجر بسیار کوتاه است اما او با همین مجموعه کم‌حجم آثار، یکی از پرتاثیرترین و پرخواننده‌ترین نویسندگان معاصر امریکا بوده است. نخستین اثر مشهور او ناطور دشت، که روایت رنج‌ها و دغدغه‌های نسلی از دانشجویان و نوجوانان امریکایی پس از جنگ دوم است، با ستایش روبه‌رو شد و آن نسل را به طرفداران و خوانندگان شیفتۀ او تبدیل کرد. فرانی و زویی، که از مهم‌ترین آثار دیگر او شمرده می‌شود، و فیلم ایرانی پری، ساختۀ داریوش مهرجویی، گونه‌ای انطباق بومی آن است، مملو از اندیشه‌های ژرف در مسائلی همچون عرفان و تامل، تلاش دانش‌پژوهان در اندوختن گنجینه‌های آکادمیک به‌جای پول، شجاعتِ هیچ‌کس نبودن و خودپرستی اذعان شده.» -یادداشت پشت جلد کتاب


داستان کتاب از دو بخش تشکیل شده؛ بخش اول و کوتاه آن «فرانی» و بخش دوم «زویی». در کل کتاب داستان خانواده «گلاس» را می‌خوانیم که از سطح سواد و آگاهی بالایی نسبت به عموم مردم برخوردارند، و مسائل فلسفی و عرفانی را گونه‌ای دیگر می‌بینند و درک می‌کنند. این کتاب سلینجر هم همان نثر روان و گیرا که در «ناطور دشت» دیده بودم، را دارد؛ همان سبک نوشتاری که خواننده را به نوشتن ترغیب می‌کند. این رمان را نشر مرکز با ترجمۀ میلاد زکریا منتشر کرده است.

۱۳۹۵-۰۴-۲۱

یه‌جا تو عکس‌ها می‌بینی چندسال‌پیش خندیدی


قدیم‌ترها آدم لب‌خندش می‌آمد؛ یعنی گاهی دلش می‌خواست لب‌خندی چیزی بزند. ولی الان؟ آدم دلش هیچ‌چیزی نمی‌خواهد. آدم می‌خواهد دلش را بردار بیندازد کنار جاده، وَ بقیه مسیر را سبک‌تر برود. آدم خسته می‌شود یک‌جا. آدم است خب؛ خسته‌گی را لازم دارد. نمی‌شود که هی بدود، هی بدود، هی بدود، و سرش را در خورجین ِ امید بکند وُ خسته نشود و هی بدود و از نرسیدن دلش نگیرد. آدم لب‌خند یادش می‌رود وُ اندوه بر چهره‌ وُ تمام بودنش می‌نشیند وُ می‌نشیند وُ از قدیم‌ترها که آدم لب‌خندش می‌آمد، می‌نویسد.

۱۳۹۵-۰۴-۱۱

عقاید یک دلقک : هاینریش بل


«رمان عقاید یک دلقک، یکی از قوی‌ترین داستان‌های عشقی ادبیات جهان به‌شمار می‌رود. دلقک قادر است حقایق تلخ را با حرکات و کلمات ملموس کند و به زبان بیاورد و امیدها، شادی‌ها و دردهایش را زیر نقاب این صورتک سفید پنهان کند تا بتواند حقایق واقعی را در ظاهر دلقکی نشان بدهد.» - یادداشت پشت جلد کتاب

داستان دلقکی‌ست که عشق و پیشه‌اش را یک‌جا باخته است؛ دلقکی که خود را در دام مشروب، بی‌پولی، مالیخولیا، سردرد و تنهایی، تنها و بی‌کَس می‌بیند. «هانس شینر» ضمن روایت امروز، گاه‌گاه به گذشته بازمی‌گردد و از عشقش «ماری» و سایر آشنایان قدیمی‌اش می‌نویسد.

کتاب ترجمه خوبی دارد و با قیمت مناسبی عرضه شده است؛ (10.000 تومان). در کل کتاب‌های جیبی انتشارات علمی و فرهنگی قیمت و کیفیت مناسبی دارند. ولیکن نگارش کتاب خالی از ایراد نیست، و هنوز برای ویراستاری جا دارد! رمان «عقاید یک دلقک» نوشتۀ هاینریش بل را انتشارات علمی و فرهنگی با ترجمۀ شریف لنکرانی منتشر کرده است.

۱۳۹۵-۰۴-۰۷

درس‌هایی برای زندگی


احساساتی‌بودن نتایجی شیطانی می‌تواند به بار بیاورد. انسان نباید کاری به کار لحظات داشته باشد، هرگز نباید آن‌ها را تکرار کند.


 عقاید یک دلقک - هاینریش بل - شریف لنکرانی

۱۳۹۵-۰۴-۰۵

ناطور دشت : جی‌دی سلینجر


«هولدن کالفیلد، قهرمان رمان ناطور دشت، بیگانه‌ای است از جنس بیگانگان جهان، جوانی جسور و جستجوگر که حدیث جستجو و جستجوگر را به‌تصویر می‌کشد. هولدن، که به‌تعبیر خالقش، از جهان عوضی، جهانی به‌وسعت زمین، گریزان است و به جهان قشنگ، جهانی محدود با مردمانی ناگزیر قربانی، تعلق دارد، همراه با همراهان انگشت‌شمارش در پی مفهوم زندگی، سرگردانی را مکرر می‌کند و از یاسی به یاسی دیگر فرو می‌آید.»
- یادداشت پشت‌جلد کتاب

داستان کتاب، ماجرای اخراج‌شدن هولدن از دبیرستان پنسی و چندروزی‌ست که زمان دارد تا به خانه بازگردد. در این مسیر، هولدن بارها و بارها گریزهایی به گذشته خود می‌زند و خودش را بی‌پرده توضیح می‌دهد. او از قضاوت نمی‌ترسد و با بی‌رحمی تمام به نقد تمام انسان‌های پیرامون و حتی خودش می‌پردازد.
ناطور دشت اولین کتابی بود که از سلینجر خواندم. نثر روان و دل‌نشین سلینجر تحت‌تاثیرم قرار داد! سلینجر، نوشتن را در پیش‌روی آدم آسان‌تر از آن‌چه که به‌نظر می‌رسد، جلوه می‌دهد؛ آن‌قدر که با خودت می‌گویی من هم می‌توانم بنویسم! در کل، ماجرای این رمان را از جهاتی به رمان «زندگی در پیش رو» رومن گاری شبیه دیدم. متاسفانه ترجمۀ نه‌چندان خوب، از زیبایی‌های این رمان کاسته بود، و پُر بود از اشتباهات نگارشی و کژسلیقه‌گی در انتخاب کلمات.


«اگر از من می‌شنوید، هیچ‌وقت چیزی به کسی نگویید. اگر بگویید، یواش‌یواش دل‌تان برای همه تنگ می‌شود.» - از متن کتاب


 ناطور دشت - جی‌دی سلینجر - احمد کریمی - نشر ققنوس

۱۳۹۵-۰۳-۲۹

سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه


«اما... دوستان عزیز، با تواضع تمام بگویم ادبیات که از چشم و جان خواننده به نظر دلنشین و زندگی‌بخش می‌آید، در جاری‌شدنش از جان و دست نویسنده، بسی که جان‌فرسا و هلاکت‌بار است. دست کم در تجربه شخصی می‌توانم بگویم آنچه مرا از پای در می‌آورد، ناممکن‌بودن نوشتن است. وقتی به‌ناچار شروع می‌کنم به نوشتن، چنان است که گویی به دوزخی وارد می‌شوم، شاید به امید آن که بهشت‌واری برآورم. اما غالبا درون دهلیزهای آن در می‌مانم. و چون سرانجام از آن دهلیزها می‌گذرم با صرف سال‌های عمر، از پسِ چندی که برمی‌گردم و به حاصل کار می‌نگرم حقیقت این‌ست که غالبا احساسی ناخوشایند دارم. پس گاهی به صرافت می‌افتم که دورش بریزم یا بسوزانمش. اما عمری که در پای آن ریخته‌ام چه می‌شود؟ بنابراین با بی‌رحمی به جراحی و تراشیدن و ساییدن همانچه می‌پردازم که در لحظات نوشتن شوقی جان‌سوز به آن همه داشته‌ام. و این جرح و تعدیل بیش‌تر نابودم می‌کند. نمونه‌اش همین کاری که در دست دارم که در مسیر تراش و سایش‌ها از بیش از هفت نام گذر کرد تا سرانجام در سُلوک قرار بیافت.»
- یادداشت نویسنده در پشت‌جلد کتاب

«مردی را می‌بیند که در سایه می‌رود...»؛ قصه با یک تعلیق آغاز می‌شود و با عاشقانه‌ای آرام وُ دل‌نشین ادامه می‌یابد. هرچه پیش‌تر می‌رویم قیس و شخصیت‌ها را بهتر می‌شناسیم و پیچیدگی‌ها و سایه‌های آغازین کتاب کم‌تر می‌شود. «سلوک» رمانی‌ست شعرگونه؛ داستانِ زندگی «قیس» در غربت و به‌خاطرآوردن‌هاش... متن کتاب پُر است از جملاتی که به فکر فرومی‌بردت؛ چنان نزدیک‌اند، که انگار کن خودت نوشتی‌شان، یا راوی دارد - بی‌رحمانه - پتۀ زندگی تو را، پیش‌روی خواننده، روی آب می‌ریزد. نوشتن این رمان، برای دولت‌آبادی به بهای پنج‌سال از زندگی‌اش آب خورده است. (1377 تا 1381)
و ما چقدر خوش‌بختیم که با محمود دولت‌آبادی هم‌عصریم. همین.


پ‌ن: نقل‌قول‌هایی از سلوک که پیش‌تر در وبلاگ نوشته‌ام. 

۱۳۹۵-۰۳-۲۸

خرده‌جنایت‌ها


کمتر زنی را می‌توان سراغ کرد که در ذهنش نسبت به بستگان مردی که دوستش می‌دارد، مرتکب جنایت نشده باشد. 


 سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه

۱۳۹۵-۰۳-۱۹

درس‌هایی برای مرگ


مغزم... آه، مغزم. باید بنشینم. باید بنشینم. مغزم در تمام وجودم جاری است، و تمام وجودم بی‌اندازه خسته است. خستگی مرگ. چقدر مرگ انباشت شده است در این شیارهای مغز؛ چقدر! و من چگونه بتوانم همه‌شان، جزء به جزءشان را توضیح بدهم؟ تداعی... تداعی به ستوه می‌آوَرَدَم و دیوانه‌ام می‌کند.



سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه

۱۳۹۵-۰۳-۱۸

وقتی از من حرف می‌زنیم


و دست می‌برد جیبش تا سیگار و فندک را بیرون بیاورد. عادت و بیماریِ عادت کردن به عادت. دهان خشک و تلخ است. هیچ میل و اشتهایی به کشیدن سیگار ندارد؛ با وجود این احساس می‌کند تنها کاری که می‌تواند، و حتما باید انجامش بدهد، روشن کردن سیگار و کشیدن آن است.



 سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه

۱۳۹۵-۰۳-۱۷

درس‌هایی برای زندگی و مرگ


و اکنون مرگ، مرگ و نفرت آن پاداشی است که او با فراخدستی به من پیشکش کرده است؛ پیشکش و نه پیشنهاد! چه بی‌رحمانه نابود شدم! بی‌رحمانه و نسنجیده. چه بسا هم سنجیده. زیرا زن هیچ قدمی را نابسنجیده برنمی‌دارد. نمی‌دانم. آدمی... نیکخواهی و عشق... ذره‌ذره فروریختن بر خاک خوب و پرشقاوت. این وطن من است و این خاک... پیر شدن خود را فقط من دیده‌ام. ناگهانی. دقیق چون فروافتادن از یک ارتفاع ناشناخته. این اتفاقی است که در ذهن و زندگی کم اشخاصی رخ می‌دهد. یک وقفۀ ناگهانی، یک ورطۀ ناگهانی. وقتی که از همه کس گسسته بودم و اکنون... هم من، - مردی که گم شد - شعری آورده است در پاره شعری از قیس عامر که:
«روزم چون روز دیگران می‌گذرد؛ اما شب که در می‌رسد یادها پریشانم می‌کنند، چه اضطرابی!
روز را به سر می‌برم اما... شبانگاه من و غم یکجا می‌شویم
همانا عشق در قلب ما جا یافته و ثابت است؛ چنان چون پیوست انگشتان با دست!»
دوزخ، چه دوزخی‌ست شب. می‌دانم، می‌دانم، از آن‌که آزموده‌ام بهشت شب را هم. چه بهشتی بود و چه دوزخی که هست. اضطراب را هم می‌شناسم، نه بس از یک جهت. از هفتا هفت جهت. عجب دوزخی!



 سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه

۱۳۹۵-۰۳-۱۶

خسته‌ام از این کاهشِ مداوم


فقط خسته است. ذهنش، روحش و تمام تنش کاهش را احساس می‌کند؛ کاهش... تحلیل. بله، کاهشِ زمان - عمر، انگار می‌بیندش، لمس‌اش می‌کند. کوتاه... کوتاه... کوتاه شدن عمر.


 سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه

۱۳۹۵-۰۳-۱۵

حرف‌هایی که ناگفته ماند


دیگر به او نگفت که به‌راستی بار دیگر زنده شدم با طلوعِ تو از پسِ مرگ‌های پیاپی، که مسیر عمر مرا با حضور دایمی‌شان سنگچین کرده بودند.


 سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه

۱۳۹۵-۰۲-۳۱

رادیو فرفری: دانلود مجموعه کامل + آپدیت


یکی از دوستان رادیوی اینترنتی با عنوان «رادیو فرفری» راه انداخته است. سه اپیزود اول را گوش دادم، و حقیقتا خیلی پسندیدم! سوررئال بسیار جالبی داشت، و گوینده هم صدایی جذاب! همه‌ی اپیزودها را این‌جا برای دانلود قرار می‌دهم و به‌محض آپدیت، اپیزودهای جدید اضافه خواهند شد.

فصل اول: آلیس در خاورمیانه
اپیزود اول: چاه
اپیزود دوم: عصا
اپیزود سوم: دیوار
اپیزود چهارم: آی‌لند
اپیزود پنجم: در ساعت پنج صبح

۱۳۹۵-۰۲-۳۰

وقتی از رفتن حرف می‌زنم


دلم «رفتن» می‌خواهد. از کجا؟ تا کجا؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم که دلم می‌خواهد همه‌چیز را جا بگذارم، دست خودم را بگیرم، وَ بروم. بروم جایی که خودم باشم و خودم. هیچ‌جا نَه‌ایستم؛ مسافر باشم. زمان و ساعت و تقویم و نقشه برایم بی‌معنا باشند. خودم را در آن‌سوی سرزمین ِ زمان وُ مکان احساس کنم. نه گذشته‌ای، نه آینده‌ای. فقط... باید بروم.

۱۳۹۵-۰۲-۲۳

جملات قصار یک آدم نه‌چندان معروف


آن‌ها که نمی‌توانند از خوشی‌های فراخای دامن ِ کوه لذت ببرند، خوش‌بختی را در قله نیز نخواهند یافت.

○ رحمان نقی‌زاده!

۱۳۹۵-۰۲-۲۱

از مجموعه‌ داستانم


مرد از پله‌ها پایین آمد. زن روی زمین - به‌پشت - خوابیده بود. مرد، چندبار با پا روی شانه‌هایش ضربه زد. زن تکان نخورد. مرد برگشت و از پله‌ها بالا رفت. دفتر یادداشتش را باز کرد، و نوشت: «روز دوازدهم؛ او همچنان مُرده است.»

○ رحمان نقی‌زاده

۱۳۹۵-۰۲-۱۷

در انتها کلمه بود؛ وَ آن «مرگ» بود


سیگار می‌کشد
وَ چشم‌هایش را، محکم‌تر می‌بندد
که دنیا را
مانند دیگران ببیند.

قلبش را
آویخته بر پاندول ساعت‌دیواری
که در آمد وُ رفت ِ ثانیه‌ها
فراموش نکند
که دیگر عاشق نخواهد شد.

سیگار می‌کشد و گام‌هاش را
چنان با عجله بر زمین می‌کوبد
که مبادا
عطری
خاطره‌ای
تصویری
جایی بر حافظه‌اَش چنگ بزند.


این،
سرنوشت شاعری‌ست
که از شعر توبه کرده باشد؛
وَ آخرین کلمه را انتظار بکشد.

• رحمان نقی‌زاده

درس‌هایی برای رابطه


خیلی فکر کردم؛ گذشته‌ی آدم‌ها به آدم‌های جدید زندگی‌شان ربطی ندارد. فقط باید همه انرژی را روی رابطه متمرکز کرد. باید از اکنون لذت برد. گذشته، قاتلِ لحظه‌های اکنون است. همان مثال معروف است که می‌گوید (که عبارات و اصطلاحاتش را هم زیاد نمی‌پسندم) زیباترین باغچه را هم اگر که بیل بزنی، کرم خواهی یافت. راست هم می‌گوید. این‌را هم من به مثال اضافه کنم، که اگر کرم پیدا نکردی، یعنی باغچه مصنوعی‌ست؛ و ما که عاشق حقیقت‌ایم، نباید خودمان را با یک گذشته‌ی مصنوعی دل‌خوش کنیم. ما باید گذشته را بپذیریم. مگر خودمان چه‌کسی هستیم که بخواهیم از گذشته‌ی دیگری ایراد بگیریم؟ گذشته‌ی هر فرد، دارایی شخصی اوست و اگر بتوانیم این مسئله را بپذیریم که ربطی به ما ندارد، بسیاری از مشکلات روابط‌مان حل خواهد شد. این‌همه اطناب برای رسیدن به این نکته بود:
پیش‌ترها - با این‌که خودم گذشته‌ی خاکستری تیره‌ای دارم - گذشته‌ی آدم‌های زندگی‌اَم اذیتم می‌کرد، ولی امروز که عمیق‌تر به قضیه فکر می‌کنم، به خودم می‌گویم یعنی من آن‌قدر خوب هستم که آن‌همه تجربه‌ی یک‌فرد به رابطه با من ختم شده است! شاید نتوانستم منظورم را زیاد واضح برسانم. این‌طور بگویم که یک‌فرد، امروز، از همه‌ی گذشته‌اَش گذشته است تا اکنون را با من زندگی کند. پس من ارزش‌مند هستم.

و باید امیدوار بود (و تلاش هم کرد) که ارزش‌مند باقی ماند، تا خودمان «گذشته‌ی خاک‌شده‌»یِ کسی نشویم. وَ گور ِ پدرِ آینده؛ اکنون را زندگی کنیم.

۱۳۹۵-۰۱-۲۸

فردا، هم‌آغوش ِ تابوت ِ ما خواهد بود


من به فردا می‌اندیشم
به حجمِ سیاهی ِ بی‌کران
که نشسته در اندیشه،
که چه‌طور
ما را در بطنِ تاریکی‌ ِ خویش
خواهد بلعید.

زمان،
- فردا که برسد -
روشنای شب را از ما خواهد گرفت.

فردا
دست در حلقِ زمان خواهد کرد،
تا «اکنون» را بالا بیاورد.
اندوه، زاییده‌ی اکنون است،
و آینده،
زاییده‌ی اندوه.

فردا،
- دست در کاسه‌ی گذشته -
ما را در عمقِ شوربختی‌ها غرق خواهد کرد؛
بی‌که دستی به نجات برخاسته باشد.

آرامش ِ خواب،
ریشه در امید دارد، امّا...
ما در آرامش ِ بی‌منت شب
می‌نشینیم که فردا برسد.

ما در آرامش ِ بی‌منت شب...
وای!  «اکنون» آمد...

نوبتِ زنده‌گی است.

• رحمان نقی‌زاده

۱۳۹۵-۰۱-۲۴

درس‌هایی برای زندگی


اگر دوستان‌تان اصرار دارند که تغییر کنید، به‌جای تغییر در خودتان، بهتر است دوستان‌تان را عوض کنید.


 • رحمان نقی‌زاده!

۱۳۹۵-۰۱-۲۲

جاده


درخت‌ها می‌آیند وُ می‌روند،
من امّا
در میانه - مردد - ایستاده‌ام؛

کدام سوی جاده‌ها
کسی
چشم‌به‌راه ماست؟


• رحمان نقی‌زاده

۱۳۹۵-۰۱-۲۱

درس‌هایی برای زندگی


به ضعف‌های کوچک‌مان اعتراف می‌کنیم، تا مردم باورشان شود که ضعف‌های بزرگ نداریم.


 فرانسوا دوک دو لا روشفوکو

۱۳۹۵-۰۱-۱۴

درس‌هایی برای زندگی


انسان، بیش از هر چیز، افسوس ِ حماقت‌هایی را می‌خورد که وقتی فرصتش را داشت، از آن‌ها غفلت کرده است!


• هلن رولند

۱۳۹۵-۰۱-۱۳

درس‌هایی برای نوشتن


رمان‌نویس باید مثل کودکان به چیزهایی باور داشته باشد، که عقل سلیم برای آن‌ها چندان ارزشی قائل نیست.


• سامرست موام

۱۳۹۵-۰۱-۰۵

شلدون‌گفتار


شلدون: اطلاعات مهم جدیدی به‌دست آوردم. زن‌ها بدترین‌اَن! فکر می‌کردم برش ِ کاغذ بدترین چیزه، ولی اشتباه می‌کردم؛ هیچ کاغذی نمی‌تونه این‌قدر عمیق من رو بِبُره.

The BigBang Theory S09.E01

۱۳۹۴-۱۲-۲۹

وَ تو، ابتدای ِ توهم بودی


دیر آمدی؛
حالا من، سال‌هاست که مُرده‌اَم.
وَ این عابر ِ خسته
که بر سنگ‌فرش‌های طولانی‌ترین خیابانِ دل‌تنگی ِ جهان قدم می‌زند،
نقشی مُثُلی
از فیلسوفی شاعر است،
که اعتقاد دارد:

هیچ لب‌خندی جاودانه نیست.


• رحمان نقی‌زاده

۱۳۹۴-۱۲-۲۳

آلبر کامو در «سقوط» این‌گونه من‌را توصیف کرده است


«چه کتاب‌ها که تا نیمه خواندم. چه دوستان که تا نیمه دوست داشتم. چه شهرها که تا نیمه تماشا کردم. چه زن‌ها که تا نیمه در آغوش گرفتم...»


۱۳۹۴-۱۲-۱۸

مرغان آواره : رابیند رانات تاگور


«مرغان آواره» مجموعه‌ای‌ست از 326 شعر کوتاهِ رابیند رانات تاگور، که من نسخه‌ی پی‌دی‌اف اَش را با ترجمه‌ای از ع. پاشایی خواندم. شعرهای تاگور، نوشته‌هایی کوتاه، با مضامین عرفانی و والا هستند؛ و هم‌چنان که ظاهری ساده دارند، بسیار عمیق وُ ژرف هستند. هر شعر کوتاه، درسی اخلاقی برای زندگی دارد. از بین شعرای ایرانی، نگاه علیرضا روشن را بسیار شبیه به جهان‌بینی تاگور دیده‌ام. نکته جالب این‌که بسیاری از جملاتی که در جوامع‌مجازی تحت نام‌های حسین پناهی، داریوش، آنتونی رابینز و ... بازنشر می‌شوند، از شعرهای این‌مجموعه هستند! شعرها، آن‌قدر خوب و خواندنی بودند که نتوانستم چند شعر را به‌عنوان نمونه انتخاب کنم. اگر علاقه‌مند به شعر هستید، حتما بخوانید!

۱۳۹۴-۱۲-۱۷

مرگ، تجربه‌ی روزانه‌ی آدمی‌ست


پیش‌تر از بیماری وُ مرگ زودهنگام نوشته بودم: [http://goo.gl/03OnmE] وَ کارهایی که با زندگی‌مان خواهد کرد؛ حالا خیلی‌اتفاقی رسیدم به شعری از «مارگوت بیکل»، و دیدم که چقدر نگاه دو نفر می‌تواند از فاصله‌های دور و سال‌های دورتر، شبیه هم باشد:

وقتی زمانِ زنده‌گی تو
با یک بیماری محدود می‌گردد،
وقتی می‌فهمی که دیگر
پا به سنِ مشخصی نخواهی گذاشت،
دیگر هیچ‌چیز
آن‌گونه که بود، باقی نمی‌ماند!
هرچه تاکنون اهمیت داشت،
ارزش خود را از دست می‌دهد!
امیالت، برای آن‌چه هست تقویت می‌شود!
هر بهاری که گذشته، اهمیت می‌یابد،
هر تابستان،
هر روزُ هر آغوش،
هر فشارِ دستُ هر بوسه ...

وداع ِ طولانی ِ کوتاه،
آغاز گشته‌است!



 پ‌ن: شعر، از مجموعه‌ی «فرشته‌یی در کنار توست» با ترجمه‌ی یغما گلرویی و ندا زندیه انتخاب شده‌است. 

۱۳۹۴-۱۲-۱۴

وَ زنده‌گی ما را هر روز، به «مرگ» آزمون می‌کند


هر رها ساختنی در زنده‌گی،
به مرگ ِ کوچکی می‌ماند!

آمادگی برای
رها ساختن ِ بزرگ ِ واپسین!

برای مرگ ...


 فرشته‌یی در کنار توست - مارگوت بیکل - یغما گلرویی، ندا زندیه - دارینوش

و من جاده بودم: می‌آمدند وُ می‌رفتند؛ بی‌که دوستم داشته باشند


جاده،
در انبوه ِ جمعیت،
تنهاست؛
چراکه دوستش ندارند.

 مرغان ِ آواره : رابیند رانات تاگور

۱۳۹۴-۱۲-۰۹

دارک‌ساید آو می


من انسانم، و سهم خود را از سرشت انسانی برگرفته‌ام؛ بنابراین، مثل بقیه‌ی انسان‌ها مقصرم و قابلیت و میل به انجام دوباره‌ی آن‌ها به‌طور ثابت و تغییرناپذیری در هر زمان در من هست. حتی اگر در مقام قضاوت قرار گیریم، شریک جرم نبودیم، با توجه به سرشت انسانی خود، همیشه بزه‌کارانی بالقوه هستیم. در واقع امر، ما تنها فرصت مناسب را نیافته‌ایم که به نزاع دوزخی کشیده شویم. هیچ یک از ما بیرون از سایه‌ی سیاه جمعی انسانیت قرار نداریم. چه این جنایت را نسل‌های قبل انجام داده باشند یا امروز اتفاق افتاد، نشانه‌ی خلق و خویی است که همیشه و در همه جا حاضر است - و بنابراین هرکسی حق دارد صاحب «تخیلی شرارت‌بار» باشد، زیرا فقط احمقان دایما شرایط وجودی و طبیعت خود را نادیده می‌گیرند. در حقیقت، این غفلت‌ورزی به‌ترین وسیله‌ای است که او را به ابزار شرارت بدل می‌کند.

 ضمیر پنهان - کارل گوستاو یونگ - دکتر ابوالقاسم اسماعیل‌پور - نشر قطره


۱۳۹۴-۱۲-۰۸

مزرعه حیوانات


همیشه در چنین مواردی، نتیجه نوعی فراجبرانی به شکل تحجر است که به‌نوبه‌ی خود، هم‌چون سلاحی برای از بین بردن شعله‌ی لرزانِ مخالفت به‌کار گرفته می‌شود. عقیده‌ی آزاد خفه می‌شود و حکمِ اخلاقی نیز بی‌رحمانه سرکوب می‌گردد، تنها به این بهانه که هدف، وسیله را توجیه می‌کند، رهبر یا رئیس حزب به صورت نیمه خدا و فراسوی نیک و بد درمی‌آید و هوادارانش به القابی چون قهرمانان، شهیدان، حواریون و مبلغان مفتخر می‌شوند. فقط یک حقیقت وجود دارد و ورای آن هیچ حقیقتی نیست. این حقیقت، بی‌چون و چرا و منزه از دست‌بُرد و انتقاد است. هرکسی جز این بیندیشد، بدعت‌گذار است و، چنان که در تاریخ دیده‌ایم، به شیوه‌ها و ترفندهای نامطلوب تهدید می‌شود. تنها رهبر حزب، که قدرت سیاسی دارد، می‌تواند آموزه‌ی دولت را به گونه‌ای موثق تفسیر می‌کند، و او نیز طوری این کار را می‌کند که موافق رای اوست.


 ضمیر پنهان - کارل گوستاو یونگ - دکتر ابوالقاسم اسماعیل‌پور - نشر قطره

۱۳۹۴-۱۲-۰۴

آخرین انار دنیا



چندماه پیش بود که یک‌جایی مسابقه‌ی داستان‌نویسی با عنوان «آخرین انار دنیا» برگزار کرد، که شرکت‌کنندگان باید پنج داستان مینی‌مال ده کلمه‌ای می‌نوشتند که سه کلمه «آخرین انار دنیا» هم جزو آن ده کلمه باشند. خلاصه این‌که من هم شرکت کردم و پنج داستان فرستادم. وقتی متوجه شدم که هیچ‌کدام از پنج داستان من به مرحله بعدی راه نیافته‌اند، براساس این‌حکم که «ماست من ترش نیست!» انتظار داشتم که راه‌یافته‌گان شاهکارهای ده‌کلمه‌ای خلق کرده باشند. حالا، 15 داستان برتر منتشر شده و حقیر و سایر کامنت‌گذاران صفحه‌ی اینستاگرام آخرین‌اناردنیا انگشت‌به‌فلان مانده‌ایم که معیارهای انتخاب چه بوده است؟ آن 15 داستان را این‌جا می‌نویسم که شما هم بخوانید. شاید شما معیارها را تشخیص دادید: «گريست، تبر پدر را كنار آخرين درخت انار دنيا ديد.» «درخت انار برايش آخرين نقطه‌ي دنيا بود. ويلچرش را چرخاند.» «دنيا آخرين ايستگاهم نبود. ايستگاه بعد با هم انار ميچينم.» «آخرین سفر، اناری در چمدانت بود. خندیدم: -انار دنیا دیده.» «آخرین انسان دنیا در اتاقکش انار میخورد، ناگهان، در زدند.» «اگر آخرین انار دنیا هم بود نباید برادرت را می زدی.» «کاش سرنوشت آخرین انار دنیا مثل اولین سیب دنیا نباشد.» «آخرین درخت انار می خشکید، هیزم شکن خندید، باغ از دنیا می رفت.» «زمستان نمیدانست، خاک پنهانی دانه های آخرین انار دنیا را بلعید.» «آخرین انار دنیا عاشق بود، جاذبه را به سیب دادند.» «سالهاست که آخرین انار دنیای پدرم سيزده سال دارد.» «باد ميوزيد، تاب ميخورد! مثل آخرين انار، دنيا، بالاي دار.» «اسم رمز "آخرین انار دنیا" بود. فرمانده ی عملیات، گریه اش گرفت.» «اسمش را گذاشت "آخرین انار دنیا". تمام شخصیت های داستانش گریستند.» «پرنده به طناب نگاه کرد، اعدامی به آخرین انار دنیا.» این‌ها فینالیست‌ها بودند. شاید جالب باشد که بدانید، این 15 داستان از بین بیش از 15000 داستان انتخاب شده‌اند! یعنی تصور کنید که آن بیش از 14985 داستان چه شرایطی داشته‌اند! جدا از بحث رقابت و این‌ها، من از این 15 داستان، با ارفاق، 2 داستان را پسندیدم. و این تنها نظر من نیست. می‌توانید کامنت‌های اینستاگرام را بخوانید تا ببینید چه داستان‌هایی حذف شده‌اند تا این داستان‌ها صعود کنند.
برای رفع سوءتعبیرها، پنج داستانک خودم را هم می‌نویسم که فکر نکنید من شاهکار خلق کرده بودم! ولی خب، دوست‌شان داشتم:
یک.
باغبان، آخرین انار دنیا را چید؛ باغ سیاه سفید شد.
دو.
مانده تا قرمز از حافظه‌ی رنگ‌ها نرود؛ آخرین انار دنیا.
سه.
آخرین انار دنیا افتاد؛ قلب درخت شکست، باد سردی وزید.
چهار.
آخرین انار دنیا؛ پلاستیک پاره؛ یلدای جوی آب رنگی شد.
پنج.
سرخی لب‌های معشوق‌اَش را، شاعر ِ عاشق گفت: «آخرین انار دنیا».

 



۱۳۹۴-۱۲-۰۳

و نیچه گریه کرد


خواندن این کتاب سختی‌های خاص خودش را داشت؛ کتابی 500 صفحه‌ای با مبحثی سنگین، تمرکز و دقت و سکوت می‌طلبد. خواندن یک‌کتاب 500 صفحه‌ای، از خواندن پنج کتاب 100 صفحه‌ای سخت‌تر است! داستان این رمان، برخورد دکتر برویر با نیچه، و تلاش برای درمان بیماری اوست. حضور شخصیت‌هایی مانند نیچه، و فروید این رمان را خواندنی‌تر می‌کند. قسمت جذاب داستان، از مکالمه‌های روزمره دکتر برویر و نیچه درباره‌ی مسائل روانی آغاز می‌شود. از بحث محتوایی که بگذریم، مسئله‌ی ناامیدکننده، وضعیتِ نگارشی و املایی کتاب بود. واقعا جای سوال بود که کتابی با این اهمیت، که به چاپ چهاردهم رسیده و ناشر معتبری مانند «نشر نی» منتشرش کرده، چرا باید ویراستاری نشده باشد. به‌عنوان مثال: «قبیح» را «قبیه» نوشتن، و یا «اصل و نسب» را «اصل و نصب» نوشتن جای بخشش برای چنین کتابی باقی نمی‌گذارد. این دو مثال، نمونه‌هایی بودند از بسیار اشتباهات نگارشی و املایی، که در کل متن موج می‌زد! یا یک‌جا نوشته شده: «این‌ها از آرامش روحی بی‌نیازند هستند...»! یا یک‌جای دیگر از کتاب، به‌جای «اشتراک» از «آبونه» استفاده شده است. ترجمه‌ای که من خواندم، از خانم «مهشید میرمعزی» بود؛ دوستان پیش‌نهاد کردند که همین کتاب با عنوان «وقتی نیچه گریست» با ترجمه‌ی سپیده حبیب، از نشر کاروان بهتر است. از این حرف‌ها که بگذریم، می‌رسیم به معرفی حرفه‌ای‌تر کتاب، که طبق‌معمول از یادداشت‌ها و توضیحات خود کتاب استفاده می‌کنیم: «وین، پایان قرن نوزدهم. لو سالومه آمده است تا یوزف برویر، پزشک مشهور و استادِ زیگموند فروید را بیابد. او نگران دوستش، نیچه است. برویر باید اندیشمند بزرگ و تنها را که از سردرد شدیدی رنج می‌برد، معالجه کند و او را از این گرفتاری برهاند. ولی نیچه نباید از این جریان بویی ببرد. برویر تصمیم می‌گیرد با روش جدید بیان‌درمانی که به‌تازگی در مورد بیمارش دیگرش آنا او. تجربه کرده، او را درمان کند. اروین یالوم تخیل و واقعیت را در یک شبکه منسجم با هم ترکیب می‌کند؛ طوری که شخصیت‌های برجسته و بزرگِ دورانِ آغاز روان‌درمانی زنده می‌شوند و با ما سخن می‌گویند.» نویسنده، در بخش پی‌گفتار، به‌خوبی توضیح داده است که کدام قسمت‌ها از متن داستان واقعی و کدام‌یک ساخته‌ی ذهن خود اوست. در صفحات پایانی کتاب نیز، به‌طور مختصر بیوگرافی از کاراکترهای داستان می‌خوانیم: یوزف برویر، فردریش ویلهلم نیچه، لو آندریاس سالومه، زیگموند فروید، و برتا پاپن‌هایم.

پ‌ن: برای خواندن نقل‌قول‌هایی از این کتاب، می‌توانید از این لینک استفاده کنید: [http://goo.gl/hJx4GC]

۱۳۹۴-۱۲-۰۱

می‌زیست به رنج وُ ناتوانی | می‌مُرد؛ کدام زندگانی؟


به خودم می‌اندیشم، وَ این‌که چقدر زود قرار است بمیرم. بیماری‌ها هجوم آورده‌اند وُ بدنم را در مسیر انحطاط و نابودی احساس می‌کنم. چشم‌هایم: روزبه‌روز بیش‌تر رسالت‌شان را فراموش می‌کنند و سیستم گوارشی: دیگر حرفی برای گفتن ندارد و از لذات زندگی، لذت‌بردن از طعم دل‌پذیر غذا را دیگر حس نمی‌کنم. اگر بگویم از غذا خوردن بیزارم، بیراه نگفته‌ام؛ کاش می‌شد برگردم به دوران‌خوش فتوسنتز! و سیستم تنفسی: که هر روز با همین دست‌های خودم، مقدار متنابهی مرگ واردش می‌کنم. شمردید در همین چند خط ابتدایی چند کنسر ِ بالقوه در کمین نشسته‌اند؟ و این سینوزیت لعنتی نمی‌گذارد از هیچ فصلی لذت ببرم؛ من عاشق سرما و زمستانم، امّا افسوس که این علاقه یک‌طرفه است! قاعدتا به‌جبر فیزیک بدنی و اَن‌باشت چربی (!) مستعد بیماری‌های قلبی و عروقی هم هستم. به‌علت نابودی زانو و دردهای معدوی شدید، حتا نمی‌توانم از ورزش‌کردن لذت ببرم. یک‌سری بیماری‌های دیگر هم هست، که جز در حضور پزشکم به‌شان اعتراف نخواهم کرد! راستی وضعیت بغرنج حافظه کوتاه‌مدت را فراموش کردم! این هم هست.
نمی‌توانم بنویسم؛ وَ این عذاب‌آورترین بیماری روحی‌ست. خاطرم نیست آخرین‌باری که خطی از مجموعه‌داستان‌م پیش برده‌ام، کی بوده است. در هیچ‌موردی تخصص ندارم. گاهی فکر می‌کنم کاش لااقل وقت می‌گذاشتم وُ یک خواننده یا بازیگر را کامل می‌شناختم، که هرجا بحثی تخصصی درمی‌گرفت، می‌گفتم: این حرف‌ها را رها کنید، بیایید درباره‌ی فلان‌آدم صحبت کنیم! با تنهایی خو گرفته‌ام و عاشقانه‌گی از خاطرم رفته است. آخرین‌باری که به یک‌نفر بیش‌از چند ساعت علاقه داشته‌ام به سال‌ها پیش بازمی‌گردد. حتا دی‌گر آن حس حسادتِ نامطبوع نسبت به آدم‌های جدید ِ آدم‌های دوست‌داشتنی ِ قبلی ِ زندگی‌ام را هم ندارم. می‌دانید یک «احساس» چقدر باید متلاشی شده باشد، که از سهم ِ دیگران شدن ِ داشته‌های زندگی‌اش حس حسادت نداشته باشد؟ من حتا دی‌گر نمی‌توانم بخوابم؛ این هم یک لذت ِ نابودشده‌ی دیگر؛ بی‌خوابی و کابوس‌های شبانه.
آشفتگی وجودم را می‌توان از آشفتگی این نوشته فهمید. وای! وحشت از مرگ را نگفتم. فقط خودم می‌دانم که چقدر از این‌جا که نشسته‌ام، مرگ هراس‌انگیز است. من زندگی را دوست ندارم، امّا چنان از مُردن هراس دارم، که با چنگ وُ دندان به زندگی چسبیده‌ام. وَ هیچ آرزو و رویایی ندارم. دورترین هدف زندگی‌ام، ارشد روان‌شناسی بود که از همین‌حالا نابودی‌اش را با چشم‌هایم می‌بینم. آدمی که حتا نمی‌تواند چند اسم پُرتکرار ِ روزمره را به‌خاطر بسپارد، چطور می‌تواند درس بخواند وُ آزمون بدهد؟ از این که بگذریم، دورترین اهدافم: بیدارشدن وَ روزْمَرْگی ِ روز ِ آینده‌ی ِ امروزم است.
روزهاست روی این نوشته کار می‌کنم وُ فکر کنم هنوز هم چیزهایی هست که فراموش کرده‌ام، بنویسم‌شان. پس شد بیماری‌ها و مرگ و دور از دسترس بودن عشق و رویاها و فیلان. می‌بینید؟ من حتا در کف ِ هرم مازلو هم ناکام مانده‌ام. پیش‌تر به‌طنز نوشته بودم که اگر هرم مازلو را بلند کنید، ده بیست متر پایین‌تر، من‌ام که فریاد می‌زنم: هلپ‌هلپ! کلام آخر: نوشتم که در این فراموشی‌های عادت‌شده، فراموشم نشود که در آستانه‌ی سال نود وُ پنج، و بیست‌وُهفت‌سالگی، کجای زندگی ایستاده بودم.

پ‌ن: عنوان این نوشته، بیتی‌ست از «لیلی و مجنون» ِ نظامی‌گنجوی.

۱۳۹۴-۱۱-۳۰

درس‌هایی برای حقیقت


بهترین حقیقت‌ها، حقیقت‌هایی خون‌آلودند که گوشت وجود و هستی انسان را پاره می‌کنند.


 و نیچه گریه کرد - اروین یالوم - مهشید میرمعزی - نشر نی

۱۳۹۴-۱۱-۲۹

درس‌هایی برای زندگی


اصولا دو نحوه زندگی وجود دارد: گروهی دنبال آرامش روح و خوشبختی‌اند. آن‌ها معتقد و مجبورند به این عقیده خود متکی باشند و گروه دیگری دنبال واقعیت می‌گردند. این‌ها از آرامش روحی بی‌نیاز هستند و باید زندگی خود را وقف جست‌وجو برای شناخت کنند.
باید بین راحتی و آسایش، و جست‌وجوی واقعیت یکی را برگزینید! جست‌وجو برای شناخت و آزادی از بندگی تسلی‌بخش فوق‌طبیعی را انتخاب کنید، تصمیم بگیرید که چگونه می‌خواهید پیش بروید. اگر معتقدبودن را خوار بشمارید و بی‌خدا شوید، نمی‌توانید همان لحظه انتظار داشته باشید که به آسودگی خاطرِ افراد معتقد برسید! اگر خدا را بکشید، باید قلمرو آن معبد را هم که به آن تکیه می‌کردید، ترک کنید.


  و نیچه گریه کرد - اروین یالوم - مهشید میرمعزی - نشر نی

۱۳۹۴-۱۱-۲۶

درس‌های برای خداحافظی


معمولا هنگام خداحافظی طوری وانمود می‌کنند که گویی ملاقات دیگری در کار است؛ می‌گویند: «به امید دیدار.» عجله دارند که دیداری مجدد را طراحی کنند و بیش از آن عجله دارند که هرچه زودتر آن را فراموش کنند.


  و نیچه گریه کرد - اروین یالوم - مهشید میرمعزی - نشر نی

۱۳۹۴-۱۱-۲۵

درس‌هایی برای عشق


شاید بهتر باشد که به عزیزترین و نزدیک‌ترین کسِ خود فکر کنید. عمیق‌تر حفر کنید و پی خواهید بُرد که کسی که شما دوست دارید، او نیست. چیزی که شما دوست دارید، احساس مطبوعی است که چنین عشقی را در شما بیدار می‌کند! آدم در نهایت، عاشق آرزوها و اشتیاق‌های خود است.


 و نیچه گریه کرد - اروین یالوم - مهشید میرمعزی - نشر نی

۱۳۹۴-۱۱-۲۲

جملات قصار: دختر


حضور ِ یک‌دختر، پلی‌ست بین ِ جهنم وُ بهشت؛ وَ تنها همان دختر، می‌تواند انتخاب کند که تو را کدام سوی ِ پل نگاه دارد.

 • رحمان نقی‌زاده

۱۳۹۴-۱۱-۲۱

درس‌هایی برای زندگی

بیماری وادارم کرد که به‌طور جدی به مرگ فکر کنم. مدتی فکر می‌کردم که از یک بیماری لاعلاج رنج می‌برم که زندگی مرا در عنفوان جوانی می‌گیرد. شبح ِ یک مرگ ِ قریب‌الوقوع تبدیل به یک کار ِ خیر شد. من بدون استراحت و آرامش کار کردم، زیرا می‌ترسیدم قبل از این‌که چیزهایی را که می‌خواهم بگویم روی کاغذ بیاورم، بمیرم. و مگر هر اثر هنری که پایانی غمگین دارد، عالی نیست؟ 


  و نیچه گریه کرد - اروین یالوم - مهشید میرمعزی - نشر نی

۱۳۹۴-۱۱-۲۰

آن‌جا که تو ایستاده بودی


من ایستاده بودم
تا زمان
لنگ‌لنگان
از برابرم بگذرد،
وَ اکنون
در آستانه‌ی ظلمت
زمان به ریش‌خند ایستاده است
تا من‌اَش از برابر بگذرم،
وَ در سیاهی فرو شوم؛
به دریغ و حسرت، چشم بر قفا دوخته،
آن‌جا که تو ایستاده‌ای.


مرثیه‌های خاک - احمد شاملو

۱۳۹۴-۱۱-۱۸

هی ری‌ترنز تو د ِ فروزن لایف


در اپیزود ِ اول مستند Frozen Planet بی‌بی‌سی، یک‌جایی تصویر یک خرس قطبی زخمی و خون‌آلود را نشان می‌دهد که ماه‌ها با خرس‌های دی‌گر جنگیده، تا دست کسی به ماده‌اَش نرسد. و حالا که همه‌چیز تمام شده است، خرس ِ ماده‌ی آبستن وُ سالم وُ خوش‌حال، از اوی ِ آسیب‌دیده وُ در مسیر نابودی جدا می‌شود. این‌جا راوی می‌گوید:

...And he may never see her again. He returns to the Frozen ocean

۱۳۹۴-۱۱-۱۶

و مهم‌تر از همه: با چه‌کسی


آینه را کنار گذاشت. هنوز چهل‌ودو سال مانده بود! چطور می‌توانست چهل‌ودو سال دیگر طاقت بیاورد؟ چهل‌ودو سال انتظار تا سال‌ها سپری شوند. چهل‌ودو سال تمام به چشمان ِ درحال‌پیرشدن خود خیره شدن. آیا راه گریزی از زندان زمان وجود نداشت؟ آه، کاش می‌شد که دوباره از اول شروع کرد! اما چگونه؟ کجا؟ با چه کسی؟


 و نیچه گریه کرد - اروین یالوم - مهشید میرمعزی - نشر نی

۱۳۹۴-۱۱-۱۵

درس‌هایی برای زندگی


ولی ما آزاداندیش و ایده‌آلیست هستیم و قواعد اجتماعی دیکته‌شده را رد می‌کنیم. ما برای معیارهای اخلاقی شخصی‌مان، تنها به نیروی خود متکی هستیم.


 و نیچه گریه کرد - اروین یالوم - مهشید میرمعزی - نشر نی

۱۳۹۴-۱۱-۱۴

آخرین شعر


تو در تمام اتفاق‌های جهان دست داری:

آخرین سرباز،
آخرین گلوله‌ی خشاب را می‌بوسد وُ
آرزوی تو را...

ملوانی بر بی‌کران  ِدریا،
چشم به انتهای آبی می‌دوزد وُ
چشمان ِ تو را...

عابری خسته،
شال‌گردنش را از هراس  ِباد،
محکم‌تر گره می‌زند وُ
موهای تو را...

باران،
تن  ِخیابان را می‌پوشاند وُ
اشک‌های تو را...

خورشید،
آسمان را پرواز می‌کند وُ
خیال  ِتو را...

فصل‌ها،
تقویم را خط می‌زنند وُ
رفتن تو را...

شکوفه‌ای،
بر بلندای هیمالیا می‌شکفد وُ
لبخند تو را...

آینه،
موهای سپیدش را می‌شمارد وُ
خاطرات تو را...

ناتمام  ِبرف‌آلود  ِبیابان،
گرگ  ِتنها را خسته می‌کند وُ
نبودن تو را...

دو نفر،
طولانی‌ترین خیابان دنیا را قدم می‌زنند وُ
حسرت ِ تو را...

نیستی وُ
اتفاق‌ها می‌اُفتند؛
ولی تو در همه‌شان حضور داری...

وَ در بی‌نشان‌ترین کنج  ِخلوت  ِدنیا،
ساعت‌ها، ثانیه‌ها، لحظه‌ها بازمی‌ایستند
تا شاعری،
قهوه‌اَش را یخ کند وُ
دست‌های تو را...

تو
در تمام  ِاتفاق‌های جهان
دست داری.


رحمان نقی‌زاده گرمی

94.11.08