2016-12-31

درس‌هایی برای نوشتن


طی شب‌های بلند بی‌قراری و روزهای پر از ملال و دلتنگی، مگسی دور سرم وزوز می‌کند: «نوشتن ارزش دارد؟» در میان خداحافظی‌ها و جنایت‌ها، آیا کلمه‌ها خواهند ماند؟ آیا این حرفه، که انسان خود برگزیده یا برای او گزیده شده است، اهمیت و معنایی هم دارد؟


 در دفاع از کلمه - ادواردو گالیانو
 به‌نقل از کتاب جمعه، شماره 11 - ویژه‌نامه شیلی - 19 مهرماه 1358

2016-12-30

درس‌هایی برای نوشتن


«انسان برای آن می‌نویسد که مرگ را بفریبد و اشباحی را که انسان را در درونش دنبال می‌کنند خفه کند.»


 در دفاع از کلمه - ادواردو گالیانو
 به‌نقل از کتاب جمعه، شماره 11 - ویژه‌نامه شیلی - 19 مهرماه 1358

2016-12-28

آذر نود وُ پنج : خجالت می‌کشم


چرا؟ فعالیت‌های یک‌ماهم را ببینید:
کتاب، فقط رمان «کمی دیرتر» سیدمهدی شجاعی را خواندم. دو فیلم San Andras و Jackass 3D را خیلی اتفاقی دیدم. فصل چهارم و پنجم سریال Friends را دیدم. این کل فعالیت‌های آذرماه من بود. خجالت می‌کشم. واقعا خجالت می‌کشم.
این‌ماه یک مسافرت بابلسر رفتم. گوشی سامسونگ نوت‌فایو خریدم. مجموعه‌داستانم هم به مرحلۀ اصلاحیه در وزارت ارشاد رسید.

خداحافظ.

2016-12-09

انتقام


تمام شب را به فکر انتقام از او بودم. صبح که شد، خودم را کشتم. این بهترین انتقام بود؛ او، پس از من، دیگر زیباترین معشوقۀ جهان نخواهد بود.


• رحمان نقی‌زاده

2016-11-25

آبان 95 : نه؛ نمی‌توانم


حوصله‌اش را ندارم؛ همین‌جوری تیتروار می‌نویسم.
کتاب‌هایی که خواندم:
یادداشت‌های شیطان از لیانید آندری‌یِف - مجموعه‌داستان دشمنان جامعه سالم از ابراهیم نبوی - هجوم دوباره مرگ از ژوزه ساراماگو - ستون پنجم از ابراهیم نبوی.
فیلم‌هایی که دیدم:
Delibal - Into the woods - Jearhead 3: The Siege
سریال‌ها:
فصل دوم Californication را دیدم و نپسندیدم؛ ادامه نمی‌دهم. فصل هفتم The WalkingDead را شروع کردم و فصل سوم Friends را هم دیدم.

ترم اول زبان فرانسه را ثبت‌نام کردم. چاپ کتاب هم جلو رفته و قرارداد نوشته‌ایم و نشسته‌ایم منتظر نظر ارشاد محترم!


پ‌ن: این یک ماه بود؟ اصلا هدفی نیست که برای یک‌ماه از بیست‌وُهفت‌سالگی‌ام درنظر داشتم.

2016-11-19

موضوع انشا: تعطیلات خود را چگونه نگذراندید


هربار که تقویم چندروز تعطیلی پشت‌سرهم را نشان می‌دهد، می‌ترسم. لابد دیوانه‌ای چیزی هستم خب؛ چه‌کسی از تعطیلات و بیکاری با حقوق بدش می‌آید؟ مسئله، بیکاری و خواب و استراحت نیست؛ این هجوم بی‌برنامگی و رکود و مردابِ زندگی‌ست که وحشت‌زده‌ام می‌کند. تازه وقتی که چندروز تعطیل می‌شود، می‌فهمم که هیچ برنامه‌ای برای آینده نداشته وُ ندارم. لابد باقی مردم، کسانی را دارند که ببینند، یا جایی که بروند، یا هرچی. من نه؛ من همان برنامۀ آخرهفته‌هام - که کتاب و سریال و فیلم و نوشتن و اینترنت است - را به‌توان دو می‌رسانم و تعطیلات را می‌گذرانم. تازه این بخش خوب ماجراست. از آن‌طرف، فکر وُ خیال وُ اندوه وُ افسردگی وُ ... هم به‌توان چهار می‌رسد.
اگر این استفاده از توان و اعداد معقول نیست، شما ببخشید. بنده همان‌کسی هستم که بعد از پنج‌بار امتحان دادن «ریاضی پیش»، بالاخره توانستم استاد را راضی کنم که 10 بدهد! بگذریم...
از فکر وُ خیال می‌گفتم: فکر می‌کنم پس کِی قرار است این سردرگمی تمام شود؟ کی حس خوب زندگی‌کردن سهم من خواهد شد؟ کی هزینۀ یک مسافرت جور خواهد شد؟ کی از شرمندگی دستگاه‌های خودپرداز خلاص خواهم شد؟


پ‌ن: کاش زودتر تمام شوند؛ هم این تعلیق، و هم تعطیلات.

2016-11-18

درس‌هایی برای عشق



دو رمان آخری که خوانده‌ام - بر حسب اتفاق - هر دو در نقطۀ اوج‌شان تسلیم ِ عوامل فرابشری را در مقابل «عشق» تصویر کرده‌اند؛ در «یادداشت‌های شیطان» [goo.gl/O5KaCY] شیطان در دام عشق می‌افتد و بازی را به موجود کم‌مقداری به‌نام ِ «انسان» می‌بازد. و در «هجوم دوباره مرگ» [goo.gl/elqM6E] «مرگ» است که عشق انسانی را به جاودانگی ترجیح می‌دهد.

آیا واقعا «عشق» به‌همان افسون‌گری و فریبندگی‌ است که نویسندگان نوشته‌اند؟ هرچه پیش‌تر می‌روم، مطمئن‌تر می‌شوم که نویسندگان تابه‌حال عاشق نشده‌اند! یا این‌که دورۀ عشق به‌سَر آمده، و این روایت‌های خاک‌خورده دیگر برای عصر ما قابل تعمیم نیستند. حتی بزرگ‌ترین عشق‌ها هم مقابل فریب شیطان، و یا عظمت ناگزیرِ مرگ به‌زانو می‌افتند؛ ولی خب، داستان خودشان است و لابد دوست داشته‌اند این‌چنین روایتی از قدرت عشق انسانی به نمایش بگذارند.

هرموقع خودمان توانستیم کتاب بنویسیم، مرگ را بر عشق مقدم می‌آوریم؛ و حقیقت را بر دروغ.

2016-11-16

هجوم دوبارۀ مرگ : ژوزه ساراماگو


تا حال به این موضوع فکر کرده‌اید که اگر روزی مرگ ما را تنها بگذارد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا وسوسۀ «جاودانگی» برای بشریت در واقعیت هم به شیرینی خیال‌پردازی‌ها خواهد بود؟ برای درک این‌چنین موقعیتی، باید رمان «هجوم دوبارۀ مرگ» را خواند. داستان این رمان، در سرزمینی می‌گذرد که یک‌روز، ناگهان، مرگ از مردم‌اش دست می‌کشد، و دیگر هیچ‌کس نمی‌میرد. ساراماگو در این کتاب، ضمن خلق فضایی سورئال، به مصایب زندگی در جامعه‌ای بدون مرگ می‌پردازد.

هجوم دوبارۀ مرگ، اثر ژوزه ساراماگو را نشر چلچله، با ترجمه‌ای از کیومرث پارسای منتشر کرده است.

امیدوارم دوست ِ عزیز


مرد گفت:
«نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم بهتر است دیگر با هم ملاقات نکنیم.»
مرگ گفت:
«هیچ‌کس نمی‌تواند مانع این کار شود.»


 هجوم دوبارۀ مرگ - ژوزه ساراماگو - کیومرث پارسای - نشر چلچله

2016-11-03

چه‌قدر به‌تان دروغ گفته باشم خوب است


گفتم: «دروغ نگو، تو همیشه خوب هستی.»
گفت: «نه، اشتباه می‌کنی. من همیشه می‌تونستم خودمو خوب نشون بدم. دیگه نمی‌تونم، یعنی امروز نمی‌تونم.»


 مجموعه داستان «دشمنان جامعۀ سالم» - سید ابراهیم نبوی - نشر نی

2016-11-01

برداشتن چوب‌پنبۀ بطری ذهن


وقتی تنها می‌شوم شروع می‌کنم بلندبلند حرف زدن، مثل دیوانه‌ها. هرچه به ذهنم می‌آید می‌گویم. خودم به آن می‌گویم «برداشتن چوب‌پنبۀ بطری ذهن»، که باعث می‌شود همۀ ذهنیت آدم به‌صورت کلمه بیرون بریزد. 


 مجموعه داستان «دشمنان جامعۀ سالم» - سید ابراهیم نبوی - نشر نی

2016-10-30

یادداشت‌های شیطان : لیانید آندری‌یِف


«اگر حرفم را باور نمی‌کنی، سری به نزدیک‌ترین دیوانه‌خانه بزن و به حرف‌شان گوش بده، همه چیزکی فهمیده‌اند و حالا می‌خواهند بیانش کنند...»
- از متن کتاب

برای شناخت این رمان، چند نکته از مقدمه مترجم را بخوانیم: «اثر پیش‌ رو آخرین نوشته آندری‌یف است - رمان یادداشت‌های شیطان، دریافت اوست از ابرانسان نیچه - آندری‌یف یادداشت‌های شیطان را در بهار 1918 آغاز کرد، اما هرگز نتوانست آن‌را به اتمام برساند؛ چراکه در 12 سپتامبر 1919 درگذشت - یادداشت‌های شیطان، اعتراض شدیداللحنی است بر ضد بنیان و ارزش‌های جامعه بورژوا که در قلب و ذاتش نیروی خصمانۀ بشری نهفته است - این آخرین اثر و رمان ناتمام لیانید آندری‌یف، به‌نوعی کتابی است که در آن کل آثار نویسنده جمع‌بندی می‌شود و به نتیجه می‌رسد؛ اثری پیامبرگونه و نبوغ‌آسا که به ما این امکان را می‌دهد، دورنمای دهشتناک بشر را ببینیم و معنا کنیم - ماکسیم گورکی گفته است: مشاهدۀ روح انسان و پیش‌بینی آن در این اثر حیرت‌انگیز است.»

داستان رمان، حکایت شیطانی‌ست که در قالب میلیاردر امریکایی، گرنی واندرهود، به زمین آمده تا بازی کند! «حوصله‌ام توی جهنم سر رفت و آمدم زمین تا بازی راه بیندازم، دروغ بگویم و حقه سوار کنم.» غافل از این‌که زمین پُر از انسان‌هایی‌ست که کلاه سر شیطان می‌گذارند! شیطان عاشق می‌شود و این‌چنین بازی را به بشریت می‌بازد...

یادداشت‌های شیطان، نوشتۀ لیانید آندری‌یِف، رمان فوق‌العاده‌ای است؛ آن‌قدر که حسرت می‌خوری از این‌که چرا عمر نویسنده قد نداده تا پایان داستان را روایت کند. ولی تا همین‌جا هم که نوشته شده، خیلی جذاب و گیراست و هرکسی که به ادبیات علاقه دارد، باید این کتاب ِ ناتمام را بخواند. این کتاب را انتشارات علمی و فرهنگی، با ترجمۀ حمیدرضا آتش‌برآب منتشر کرده است.

پ‌ن: پیش‌تر چند تکه از کتاب را همین‌جا نوشته‌ام: [https://goo.gl/FC2ZO9]

2016-10-29

درس‌هایی برای عشق


بارها سعی کرده‌ام به عمق قلبش، به افکارش نگاه کنم و هربار سرم از عمق این پرتگاه تهی گیج رفته؛ آن‌جا هیچی نیست. روح ندارد.


  یادداشت‌های شیطان - لیانید آندری‌یِف - حمیدرضا آتش‌برآب

2016-10-28

درس‌هایی برای نوشتن


چه رقت‌انگیز است که انسان برای تبادل افکارش باید به خدمات دلال ِ دزد و منفوری مثل کلمه متوسل شود. کلمه، بهترین و ارزش‌مندترین ِ افکار را می‌دزدد و آن را با برچسب‌های بازاری‌اش خراب می‌کند.

 یادداشت‌های شیطان - لیانید آندری‌یِف - حمیدرضا آتش‌برآب

درس‌هایی برای زندگی


اگر نظر مخالف شما را عصبانی می‌کند، نشان ازآن دارد که شما ناخودآگاه می‌دانید که دلیل خوبی برای آن‌چه فکر می‌کنید درست است، ندارید. اگر کسی اصرار کند که جمع دو با دو برابر پنج است، یا ایسلند روی خط استوا قرار دارد، شما بیش‌تر احساس دل‌سوزی می‌کنید تا خشم؛ مگر این‌که آن‌قدر کم از ریاضی و جغرافیا سردربیاورید، که نظر او عقیده‌تان را به‌لرزه درآورد.


 پیرامون مزخرفات روشن‌فکرانه - برتراند راسل

2016-10-22

مهرماه 1395: شاید



مهرماه تلاش کردم کمی تغییر در زندگی‌ام ایجاد کنم. مطالعات اولیه برای کنکور ارشد روان‌شناسی بالینی 1396 را شروع کردم. از ششم مهر در کلاس زبان فرانسه موسسه کیش‌ایر ثبت‌نام کردم. کتاب‌هایی هم خواندم: کشکول شیخ بهایی، خواب خوب بهشت از سام شپارد، مجموعه غزل پیشامد از کاظم بهمنی، مجموعه شعر خرده‌ریز خاطره‌ها و شعرهای خاورمیانه از حافظ موسوی، مرگ نام خانوادگی‌ام از حسن حسن‌پور، می‌ترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم از سابیر هاکا. فیلم‌های ایرانی ساکن طبقه وسط، مهمونی کامی، گناه من، امشب شب مهتابه، و رد پولُ بگیر و بیا را دیدم. «فروشنده» را هم در سینما دیدم. آلبوم موسیقی منشور از کاوه یغمایی را گوش دادم. فیلم‌های خارجی که دیدم:

Now you see me 2 - The Trip to Italy - Wolves

سریال‌ها: فصل سوم Shameless - فصل‌های چهارم و پنجم و ششم Modern Family - و فصل اول Californication را دیدم. سیت‌کام According To Jim را هم دیدم و نپسندیدم و ادامه ندادم.


این‌هم از مهر 1395؛ ببینیم آبان‌ماه چه اتفاق‌هایی برای‌مان کنار گذاشته است!

2016-10-21

درس‌هایی برای زندگی


وطنم؟... Omne solum liberum libero patria خوب، حتما لاتین نمی‌دانید، یعنی هرجا آزادی باشد، موطن انسان آزاده همان‌جاست.


  یادداشت‌های شیطان - لیانید آندری‌یف - حمیدرضا آتش‌برآب

درس‌هایی برای نوشتن


تنهایی‌ام بس ژرف است. به رفیقی نیازی ندارم، اما گاهی لازم می‌شود، از خودم بگویم، و هیچ‌کس نیست که با او صحبت کنم. فکر کردن ِ تنها کافی نیست؛ و مادامی که فکر را به رشتۀ کلام درنیاورم، از وضوح و دقت به‌دور می‌ماند: اندیشه را عینا باید مثل سرباز یا تیر تلگراف به صف کنی، مثل خط آهن امتدادش دهی، از روی پل بگذرانی، خاکریز و پیچی احداث کنی و در محل آشنا، توقفگاهی ترتیب دهی. تنها آن‌وقت است که همه‌چیز روشن می‌شود. این جادۀ کمرشکن و مهندسی را به‌نظرم آدم‌ها منطق ِ پیوستگی می‌نامند و پیمودنش برای آن‌هایی که می‌خواهند عاقل باشند، اجباری است. برای بقیه اجباری در کار نیست و آن‌ها می‌توانند هرطوری که دل‌شان خواست ول و سرگردان طی کنند.


 یادداشت‌های شیطان - لیانید آندری‌یف - حمیدرضا آتش‌برآب

2016-10-11

اولین روز زندگی بعد از مرگ


اگر روزی بمیرم
تمام کتاب‌هایی را که دوست دارم
با خودم خواهم بُرد.
قبرم را از عکس کسانی که دوست‌شان دارم پُر خواهم کرد.
و خوشحال از این‌که اتاق کوچکی دارم
بی‌آن‌که از آینده وحشتی داشته باشم
دراز می‌کشم
سیگاری روشن می‌کنم
و به‌خاطر همۀ دخترانی که دوست داشتم در آغوش بگیرم
گریه خواهم کرد.

اما درون هر لذت، ترسی بزرگ نهاده شده است؛
ترس از این‌که
صبح زود کسی شانه‌ات را تکان بدهد و بگوید:
- بلند شو سابیر!
باید برویم سر کار...


 می‌ترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم - سابیر هاکا - نیماژ

2016-10-07

شعرهای خاورمیانه - دو


این‌جا
خاورمیانه است
و این لکنته که از میان خون ما می‌گذرد،
تاریخ است.


 خرده‌ریز خاطره‌ها و شعرهای خاورمیانه - حافظ موسوی - موسسه انتشاراتی آهنگ دیگر

2016-10-06

شعرهای خاورمیانه - یک


این‌جا
خاورمیانه است؛
سرزمین صلح‌های موقت
بین جنگ‌های پیاپی
سرزمین خلیفه‌ها، امپراتوران، شاهزادگان، حرمسراها
و مردمی که نمی‌دانند
برای اعدام یک دیکتاتور
باید بخندند یا گریه کنند.


 خرده‌ریز خاطره‌ها و شعرهای خاورمیانه - حافظ موسوی - موسسه انتشاراتی آهنگ دیگر

درس‌هایی برای زندگی


زندگی چیزی است که برایت اتفاق می‌افتد، وقتی داری برای چیز دیگری برنامه می‌ریزی.


 خواب خوب بهشت - سام شپارد

خواب خوب بهشت : سام شپارد


در پشت جلد کتاب، در معرفی نویسنده و محتوای کتاب نوشته شده: «برای نوشتن نمایش‌نامه کودک مدفون، جایزه پولیتزر را برده، برای نوشتن فیلم‌نامه پاریس - تگزاس جایزه نخل طلایی را برده، و برای بازی در فیلم چیزهای خوب، نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگری شده است.
ریچارد فورد، از بزرگ‌ترین داستان‌نویسان امروز دنیا، داستان‌های این مجموعه را غیرقابل‌پیش‌بینی و هوشمندانه می‌داند و می‌گوید خواننده با خواندن آن‌ها لذت نابی را تجربه می‌کند.»


«خواب خوب بهشت» مجموعه‌ای از 13 داستان کوتاه سام شپارد است، که نشر ماهی با ترجمۀ امیرمهدی حقیقت منتشر کرده است.

2016-09-29

درس‌هایی برای عشق


در کشکول شیخ بهایی، از عبدالله بن اسباط قیروانی نقل شده است، که گفت: «اگر عشق را وصف کردی، آن‌را نشناخته‌ای.»

2016-09-23

شهریور 95 : یک‌سال بیش‌تر گذشت


شهریور کم‌کار و کم‌رمقی را گذراندم؛ فقط دو کتاب خواندم: رمان «جای خالی سلوچ» از محمود دولت‌آبادی، و مجموعه شعر «سُوِیدا» از علی‌رضا روشن. آلبوم «سی‌سالگی» از احسان خواجه‌امیری را گوش دادم. انیمیشن Zootopia را دیدم. فیلم‌های عصر یخبندان و Avengers; Age of Ultron را دیدم. جشن سریال شهرزاد را هم دیدم. فصل دوم سیت‌کام The Odd Couple، فصل دوم Friends، و فصل اول و دوم Shameless را دیدم. فصل اول So You Think You Can Dance را هم دیدم و نپسندیدم و ادامه ندادم. و اما اتفاقات این ماه: روز چهارم شهریور، مجموعه داستانم از نشر موغام تاییدیه اولیه را گرفت و رفت برای ویراستاری. همان‌روز از پانسیون خلاص شدم و به خانۀ «بن‌بست یکم» نقل‌مکان کردم. روز نوزدهم هم جشن تولد دوستانه‌ام در کافه نال برگزار شد!

این بود شهریور من؛ یک ماه راضی‌نکننده! با کتاب‌ها و فیلم‌ها و سریال‌های کم.

2016-09-19

جای خالی سلوچ : محمود دولت‌آبادی



نگارش این رمان را، محمود دولت‌آبادی، سال 1357 به‌پایان رسانده، و فضای داستان آن در حوالی دهه‌های 40 و 50 شمسی، در یکی از روستاهای خراسان، به نامِ زمینج، می‌گذرد. کتاب پُر است از اصطلاحات و کلمات روستایی ایران، که مخاطب را در میان صفحاتش به سفری درونِ متنِ زندگی مردمان روستا می‌‌کشاند. فضاسازی و توصیفات دولت‌آبادی در این رمان فوق‌العاده هستند و تصویرسازی‌های او، داستان را مانند فیلم پیش چشمان خواننده تصویر می‌کند. داستان، سیاه است و خشن؛ انگار کن که همۀ کلمات کتاب از دلِ سوزِ کویر گذشته باشند. داستان، با رفتن ناگهانی سلوچ و ترک خانواده‌اش آغاز می‌شود، با توصیف زندگی مِرگان، عباس، ابراو، و هاجر ادامه پیدا می‌کند و مصایب زندگی‌شان را نشان می‌دهد. «جای خالی سلوچ» را نشر چشمه منتشر کرده است.

2016-09-18

چند قدم مانده تا پاییز


بگذار بگندد این مرداب! بگذار بخشکد. پاییز؛ خشکیده و تکیده و خاموش. چغر و سوخته و بردبار. پاییز. پاییزِ برگ‌های زرد. برهوت بادهای سرگردان.



 جای خالی سلوچ - محمود دولت‌آبادی

2016-09-17

من، با دو چشم خویشتن


عشق تو تنها به پیرانه‌ترین چهرۀ خود می‌تواند بروز یابد: اشک. و تو مختاری که تا قیامت بگریی. گریستن و گریستن.



 جای خالی سلوچ - محمود دولت‌آبادی

2016-09-16

درس‌هایی برای زندگی


این که باید تسلیم بود، که باید تسلیم شد، که ناچاری و باید خود را به مرگ بدهی.



 جای خالی سلوچ - محمود دولت‌آبادی

2016-09-15

درس‌هایی برای عشق


گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می‌جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست‌های به گل آلودۀ تو که دیواری را سفید می‌کنند. عشق، خود مِرگان است! پیدا و ناپیداست، عشق. گاه تو را به شوق می‌جنباند. و گاه به درد در چاهیت فرو می‌کشد.


 جای خالی سلوچ - محمود دولت‌آبادی


پ‌ن: سلوچ و مِرگان شخصیت‌های این رمان هستند.

2016-09-09

گذار روزگار : رومن گاری


«کتاب حاضر گفت‌وگویی است با رومن گاری، چندماه قبل از مرگ نابهنگام او. گاری در این کتاب از بلندپروازی‌هایش می‌گوید، از آرزوها و کامیابی‌ها و سرخوردگی‌هایش، از جوانی پر فراز و نشیبش، سال‌های خدمت در نیروی هوایی، نشست و برخاست با بزرگان هالیوود، کتاب‌هایی که نوشته و تاملاتش در باب زندگی. این کتاب کوچک را می‌توان آخرین فصل از خودزندگی‌نامه گاری دانست.»
- یادداشت پشت جلد کتاب

برای من که عاشق رومن گاری هستم، فرصت خوبی بود برای آشنایی بیش‌تر؛ برای هرکس دیگری هم که به ادبیات فرانسه و رمان‌خوانی علاقه‌مند است، مطالعه این کتاب و آشنایی بیش‌تر با گاری خالی‌ازلطف نخواهد بود. «گذار روزگار» را نشر ماهی، با ترجمه‌ای از سمیه نوروزی منتشر کرده است.


رومن گاری سخنانش را این‌طور آغاز می‌کند که این ما نیستیم که زندگی را تجربه می‌کنیم، بلکه زندگی است که ما را تجربه می‌کند و مالک ماست.

2016-09-08

من مشغول مُردنم بودم


حواسم نبود که کجای مسیر، خودم را فراموش کردم. کجا بود که قدمْ چپ گذاشتم وُ مسیر را گم کردم. من اشتباه کردم وَ زندگی‌ام را باختم، وَ این تقصیر هیچ‌کس نیست؛ جز خودم. هیچ‌کس در این‌میان گناهکار نیست. قاضی خودم هستم، وکیل مدافع خودم، وَ تا انتهای دادگاه، تنها خودم هستم، که به‌انتظارِ حکم نشسته‌ام.
من این‌جا زمین خورده‌ام؛ امروز. امّا سُریدنِ پایم از مدت‌ها پیش آغاز شده بود. نمی‌دانم کجا بود که لیز خوردم، چه‌طور شد که تا امروز تلوتلو خوردم وُ پیش آمدم، وَ امروز چنان زمین خورده‌ام که توان بازایستادن ندارم.

امروز متولد شده‌ام؛ وَ این رنج ادامه خواهد داشت...
19 شهریور 1395


پ‌ن: سَبید در توییتر نوشته بود: «اِنقدر از شروعش گذشته، که نمی‌دونم دارم چی‌رو ادامه میدم.»

2016-08-26

یک‌سال تهران‌مُرده‌گی


ماه خوبی نبود؛ به هیچ‌کاری نرسیدم. شرمنده‌گی از خود را احساس می‌کنم. کتاب‌های کمی خواندم: سال بلوا از عباس معروفی، گذار روزگار از رومن گاری، و مبانی دستور زبان آذربایجانی. فیلم‌های ایرانی کمی هم دیدم: ملکه، سربه‌مهر، مستانه، سه‌نفر روی خط، هیلانه. فیلم‌های خارجی هم این‌ها را دیدم:
We Bought A Zoo - Avengers Grimm - InsideOut
این سریال‌ها را هم دیدم: Terminator; The Sara Connor Chronicle ، دو فصل True Detective را دیدم و فصل دوم را نپسندیدم، ولی فصل اول عالی بود. فصل نهم بیگ‌بنگ تئوری را دیدم. فصل اول Friends را دوباره دیدم!
اتفاق مهم؟ فقط این‌که مجموعه‌داستانم را به نشر موغام تبریز سپردم و منتظر نتیجه هستم.

این مرداد، شاید یکی از بدترین ماه‌ها عمرم بود.

2016-08-05

شترگاوپلنگ


دلم سفرنامه‌نویسی می‌خواهد. از یک جای خیلی دور. بکر؛ که وقتی می‌نویسم‌اش احساس کنم از ناشناخته‌ها روایت می‌کنم. که وقتی کسی می‌خواندنش، شگفت‌زدگی‌اش را نتواند پنهان کند. دوست دارم دوربین را کنار بگذارم وُ تصاویر را چنان در جانِ کلمات بریزم، که بعدها اگر خواندمش، خودم را دوباره در آن فضا احساس کنم. که اگر کسی کلماتم را خواند، فاصله‌اش تا آن تجربۀ بکر، تنها یک چشم‌برهم‌گذاشتن باشد.

راستی آیا می‌توانم مرگ را این‌چنین بنویسم؟ که پلک روی هم بگذارند وُ خود را در آستانِ مرگ ببینند؟ که اگر چشم فروبستم، خودم را در کنار مرگ ببینم؟

2016-07-31

مثل من، که می‌خواهم بروم


شاید سلوچ رفته بود. این داشت بر مِرگان روشن می‌شد. مرگان تازه داشت احساس می‌کرد که پرهیز سلوچ از هر چیز، کناره‌گیری‌اش از مرگان و خانه بهانه نبود، زمینه‌ بود. سلوچ خود را جدا کرده بود، دور انداخته بود. ناخنی به ضربه قطع شده که بیفتد. چه شب‌های درازی را سلوچ باید با خودش کلنجار رفته باشد؛ چه روزهای سنگینی را باید بیزار و دلمرده در خرابه و در خیرات و در خارستان گذرانده باشد؛ چه فکرها، وهم‌ها، خیال‌ها! بچه‌ها را - لابد - یکی یکی به درد از خود برکنده و دور انداخته بوده، و مرگان را - لابد - در خاطر خود گم‌وگور کرده بوده است. دیگر چه می‌ماند که سر راه بر جای گذاشته باشد؛ غصه‌هایش؟ نه! به یقین که سهم خود را همراه برده است. به یقین برده است. این را دیگر نمی‌شود از خود کند و دور انداخت. این را دیگر نمی‌توان به کسی واگذار کرد. نه؛ با بار سنگین‌تری بر دل، باید رفته باشد. رفته است. رفته. بگذار برود. بگذار برود!


جای خالی سلوچ - محمود دولت‌آبادی

2016-07-30

درس‌هایی برای زندگی



بی‌کار سفره نیست و بی‌سفره، عشق. بی‌عشق، سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوا نیست، خنده و شوخی نیست؛ زبان و دل کهنه می‌شود، تناس بر لب‌ها می‌بندد، روح در چهره و نگاه در چشم‌ها می‌خشکد، دست‌ها در بیکاری فرسوده می‌شوند.


جای خالی سلوچ - محمود دولت‌آبادی

2016-07-29

سال بلوا : عباس معروفی



داستان زندگی نوشآفرین، دختر سرهنگ نیلوفری، را می‌خوانیم؛ که حکایتی‌ست از عاشقی و نرسیدن. نوشآفرین هفده ساله، عاشق حسینای کوزه‌گر می‌شود، نمی‌رسد، خوش‍بختی را به عشق ترجیح داده و با دکتر معصوم ازدواج می‌کند و ... . شخصیت نوشآفرین، دختر دروغ‌گویی‌ست که عشق را بازیچۀ بچه‌بازی‌های خود می‌کند. (این خط نظر احساسی - شخصی خودم بود!) روند رمان، سیال در زمان پیش می‌رود و خواندنش خسته‌ات نمی‌کند. نوع روایت داستان، پیچیدگی‌های خاصی دارد که درک بهترش تمرکز بالایی می‌خواهد. ماجرای سال بلوا در زمان پهلوی می‌گذرد، و عباس معروفی به زیبایی این برهه را با کلمات به‌تصویر کشیده است. «سال بلوا» را نشر ققنوس روانه بازار کرده است.

2016-07-24

تصویر مبهمی از آن‌روزها


نه به عشق فکر می‌کنند، نه گذشته‌ها یادشان می‌آید، و یادشان نیست که روزی روزگاری گفته‌اند: «دوستت دارم.»


 سال بلوا - عباس معروفی

2016-07-23

کودکی از گرسنگی گریه می‌کرد؛ مادر لباس می‌پوشید


و تمام شب را برای دخترهایی که در تنهایی از خودشان خجالت می‌کشند گریه کردم، دخترهایی که بعدها از خود متنفر می‌شوند و مثل یک درخت تو خالی، پوسته‌ای بیش نیستند، و عاقبت به روزی می‌افتند که هیچ جای اندام‌شان حساس نیست، روح و جسم‌شان همان پوسته است، و خودشان نمی‌دانند چرا زنده‌اند.


  سال بلوا - عباس معروفی

2016-07-21

تیرماهِ نودوُپنج : قیدِ خیلی‌چیزها را خواهم زد


کتاب‌هایی که خواندم: عقاید یک دلقک از هاینریش بل، فرانی و زویی از جی‌دی سلینجر. فیلم‌هایی ایرانی که دیدم: طبقه حساس، آژانس شیشه‌ای، دوران عاشقی، طعم شیرین خیال، آشنایی با لیلا، بوتیک، جاب‌جا، نازنین، من همسرش هستم، زنده‌به‌گور، برف، خواب‌زده‌ها. فیلم‌های خارجی که دیدم:
Su ve Atesh, Mucize, Maggie, Chronicle, Turbo Kid
سریال‌ها: فصل ششم گیم‌آوترونز را دیدم. فصل اول The 100 را دیدم و نپسندیدم و ادامه نمی‌دهم. سریال The Newsroom را کامل (سه‌فصل) دیدم و خوب بود. فصل اول Sense 8 را هم دیدم و نپسندیدم.

انتشارات ققنوس هم مجموعه‌داستانم را رد کرد. حالم خوش نیست. از این گذرِ عمرِ بی‌حاصل متنفرم. اگر آخرِ سال، مثلِ زندگی‌ام تا ام‌روز باشد، قیدِ خیلی چیزها را خواهم زد.

2016-07-16

مرگ با گام‌هایی کُند - آرام‌آرام - پیش می‌آمد


در فاز جدید روان‌نژندی‌اَم خودم را می‌گذارم جای بازیگرهای فیلم؛ دو نفر نشسته‌اند در آشپزخانه و خیلی ملایم با هم بحث می‌کنند، که یک‌هو من جای نقش اول مرد را می‌گیرم وُ بلند می‌شوم و همه زار وُ زند‌گی‌شان را به‌هم می‌ریزم. ظرف‌ها را می‌شکنم. فحش می‌دهم. نقش مقابل را بلند می‌کنم و به دیوار می‌کوبم. آن‌قدر مشت می‌کوبم روی صورتش که خون کل صحنه را بگیرد. هرچه کارگردان می‌گوید «کات، کات» گوش نمی‌دهم و مشت می‌کوبم و مشت می‌کوبم و مشت می‌کوبم. حالا این فقط یک سکانس بود. من کل فیلم‌ها و سریال‌ها را با همین خشم و عصبانی‌ات غیرقابل‌کنترل تماشا می‌کنم. خدا می‌داند که چندبار در این جای‌نشست‌های هنرمندانه‌ام طلاق گرفته‌ام، چندبار کشته‌ام، چندبار مُرده‌ام، چندبار سر بچه‌ها داد کشیده‌ام که بروند داخل اتاق‌شان و تا ابد بیرون نیایند.
من دارم آرام‌آرام دیوانه می‌شوم.



2016-07-15

عصرجمعه


عباس معروفی جایی از «سال ِ بلوا» نوشته: «همه‌چیز در آرامش به‌سوی ویرانی می‌رفت.» انگار که خواسته باشد جمعه را تعریف کند. جمعه‌ها، همه‌چیز در آرامش به‌سوی ویرانی می‌رود.

2016-07-14

فرانی و زویی : جی.دی. سلینجر


«کتاب‌شناسی آثار سلینجر بسیار کوتاه است اما او با همین مجموعه کم‌حجم آثار، یکی از پرتاثیرترین و پرخواننده‌ترین نویسندگان معاصر امریکا بوده است. نخستین اثر مشهور او ناطور دشت، که روایت رنج‌ها و دغدغه‌های نسلی از دانشجویان و نوجوانان امریکایی پس از جنگ دوم است، با ستایش روبه‌رو شد و آن نسل را به طرفداران و خوانندگان شیفتۀ او تبدیل کرد. فرانی و زویی، که از مهم‌ترین آثار دیگر او شمرده می‌شود، و فیلم ایرانی پری، ساختۀ داریوش مهرجویی، گونه‌ای انطباق بومی آن است، مملو از اندیشه‌های ژرف در مسائلی همچون عرفان و تامل، تلاش دانش‌پژوهان در اندوختن گنجینه‌های آکادمیک به‌جای پول، شجاعتِ هیچ‌کس نبودن و خودپرستی اذعان شده.» -یادداشت پشت جلد کتاب


داستان کتاب از دو بخش تشکیل شده؛ بخش اول و کوتاه آن «فرانی» و بخش دوم «زویی». در کل کتاب داستان خانواده «گلاس» را می‌خوانیم که از سطح سواد و آگاهی بالایی نسبت به عموم مردم برخوردارند، و مسائل فلسفی و عرفانی را گونه‌ای دیگر می‌بینند و درک می‌کنند. این کتاب سلینجر هم همان نثر روان و گیرا که در «ناطور دشت» دیده بودم، را دارد؛ همان سبک نوشتاری که خواننده را به نوشتن ترغیب می‌کند. این رمان را نشر مرکز با ترجمۀ میلاد زکریا منتشر کرده است.

2016-07-13

با تمام ِ وجود خشم‌گین‌ام ... زندگی‌م بوی مُرده‌گی میده


خشم؛ حس الانم را در واژه‌شناسی «خشم» می‌نامند. از اندوه وُ بی‌حسی وُ انکار وُ فیلان گذشته‌ام. الان خشم‌گین‌اَم. خشمِ واقعی؛ مثلا هرلحظه ممکن است کسی را به باد کتک بگیرم، یا کتک بخورم. مهم نیست چون‌که؛ که بزنم یا بخورم. فقط می‌خواهم مشت بزنم وُ ضربه بخورم. عضلاتم منقبض‌اند؛ انگار کن که چیزی درون‌شان گیر کرده و هر آن ممکن است منفجر شود. نمی‌دانم دیگر چه‌طور توضیحش بدهم. باید خودت تجربه‌اش کرده باشی. از آدم‌ها خشم‌گین‌اَم. هیچ‌کسی را نمی‌توانم دوست داشته باشم. هرکسی که اطرافم نفس می‌کشد خشمم را مضاعف می‌کند: مسافرین بی‌آرتی، عابرین پیاده، هم‌خوابگاهی‌ها، دوستان، آشنایان و ... . می‌خواهم همه‌شان را بزنم. شوخی نمی‌کنم. واقعا هم‌چو حسی دارم. احساس می‌کنم اگر هرچه‌زودتر این خشم را با مشت تخلیه نکنم، چیزی درون جمجمه‌ام خواهد ترکید. حالم خوب نمی‌شود. تحمل حضور هیچ‌کس را ندارم. یعنی همۀ آدم‌ها بروند به جهنم یا هم‌چو جایی، که ریخت‌شان را نبینم. خودم را زندانی کرده‌ام وُ هیچ‌کس را نمی‌بینم. من، پیش‌ترها خیلی احساس تلخ وُ زشت وُ زننده تجربه کرده‌ام، امّا این‌یکی کاملا جدید است. می‌توانم قسم بخورم که تا الان تجربه‌اش نکرده بودم. چند هفته‌ای‌ست که این خورۀ خشم‌آلود افتاده به‌جانم و روح وُ روانم را می‌خراشد. احساس می‌کنم دیگر روی آرامش را نخواهم دید. همیشه وقتی عصبانی بودم، می‌رفتم می‌دویدم و ورزش می‌کردم وُ آرام‌تر می‌شدم. دی‌شب اما هرچه دویدم و در هوا مشت انداختم و ...، خوب نشد که بدتر شد. وقتی برگشتم، خشم‌گین‌تر بودم. کسی را نگاه نمی‌کردم. می‌ترسیدم که از طرز نگاهش خوشم نیاید و بیفتم به جانش. فرار کردم یک گوشه نشستم وُ در خودم فرورفتم که هم‌کلام کسی نشوم. حالم خوش نیست. لبۀ پرتگاهی ایستاده‌ام که آن‌سویش تا چشم کار می‌کند تاریکی و نیستی است. تلاش می‌کنم خودم را نگه دارم، ولی بی‌فایده است. چیزی تا سقوط در نیستی نمانده است. شوخی نمی‌کنم. ببین، پاهایم دارند می‌لغزند.

2016-07-11

یه‌جا تو عکس‌ها می‌بینی چندسال‌پیش خندیدی


قدیم‌ترها آدم لب‌خندش می‌آمد؛ یعنی گاهی دلش می‌خواست لب‌خندی چیزی بزند. ولی الان؟ آدم دلش هیچ‌چیزی نمی‌خواهد. آدم می‌خواهد دلش را بردار بیندازد کنار جاده، وَ بقیه مسیر را سبک‌تر برود. آدم خسته می‌شود یک‌جا. آدم است خب؛ خسته‌گی را لازم دارد. نمی‌شود که هی بدود، هی بدود، هی بدود، و سرش را در خورجین ِ امید بکند وُ خسته نشود و هی بدود و از نرسیدن دلش نگیرد. آدم لب‌خند یادش می‌رود وُ اندوه بر چهره‌ وُ تمام بودنش می‌نشیند وُ می‌نشیند وُ از قدیم‌ترها که آدم لب‌خندش می‌آمد، می‌نویسد.

2016-07-01

عقاید یک دلقک : هاینریش بل


«رمان عقاید یک دلقک، یکی از قوی‌ترین داستان‌های عشقی ادبیات جهان به‌شمار می‌رود. دلقک قادر است حقایق تلخ را با حرکات و کلمات ملموس کند و به زبان بیاورد و امیدها، شادی‌ها و دردهایش را زیر نقاب این صورتک سفید پنهان کند تا بتواند حقایق واقعی را در ظاهر دلقکی نشان بدهد.» - یادداشت پشت جلد کتاب

داستان دلقکی‌ست که عشق و پیشه‌اش را یک‌جا باخته است؛ دلقکی که خود را در دام مشروب، بی‌پولی، مالیخولیا، سردرد و تنهایی، تنها و بی‌کَس می‌بیند. «هانس شینر» ضمن روایت امروز، گاه‌گاه به گذشته بازمی‌گردد و از عشقش «ماری» و سایر آشنایان قدیمی‌اش می‌نویسد.

کتاب ترجمه خوبی دارد و با قیمت مناسبی عرضه شده است؛ (10.000 تومان). در کل کتاب‌های جیبی انتشارات علمی و فرهنگی قیمت و کیفیت مناسبی دارند. ولیکن نگارش کتاب خالی از ایراد نیست، و هنوز برای ویراستاری جا دارد! رمان «عقاید یک دلقک» نوشتۀ هاینریش بل را انتشارات علمی و فرهنگی با ترجمۀ شریف لنکرانی منتشر کرده است.

2016-06-27

درس‌هایی برای زندگی


احساساتی‌بودن نتایجی شیطانی می‌تواند به بار بیاورد. انسان نباید کاری به کار لحظات داشته باشد، هرگز نباید آن‌ها را تکرار کند.


 عقاید یک دلقک - هاینریش بل - شریف لنکرانی

2016-06-25

ناطور دشت : جی‌دی سلینجر


«هولدن کالفیلد، قهرمان رمان ناطور دشت، بیگانه‌ای است از جنس بیگانگان جهان، جوانی جسور و جستجوگر که حدیث جستجو و جستجوگر را به‌تصویر می‌کشد. هولدن، که به‌تعبیر خالقش، از جهان عوضی، جهانی به‌وسعت زمین، گریزان است و به جهان قشنگ، جهانی محدود با مردمانی ناگزیر قربانی، تعلق دارد، همراه با همراهان انگشت‌شمارش در پی مفهوم زندگی، سرگردانی را مکرر می‌کند و از یاسی به یاسی دیگر فرو می‌آید.»
- یادداشت پشت‌جلد کتاب

داستان کتاب، ماجرای اخراج‌شدن هولدن از دبیرستان پنسی و چندروزی‌ست که زمان دارد تا به خانه بازگردد. در این مسیر، هولدن بارها و بارها گریزهایی به گذشته خود می‌زند و خودش را بی‌پرده توضیح می‌دهد. او از قضاوت نمی‌ترسد و با بی‌رحمی تمام به نقد تمام انسان‌های پیرامون و حتی خودش می‌پردازد.
ناطور دشت اولین کتابی بود که از سلینجر خواندم. نثر روان و دل‌نشین سلینجر تحت‌تاثیرم قرار داد! سلینجر، نوشتن را در پیش‌روی آدم آسان‌تر از آن‌چه که به‌نظر می‌رسد، جلوه می‌دهد؛ آن‌قدر که با خودت می‌گویی من هم می‌توانم بنویسم! در کل، ماجرای این رمان را از جهاتی به رمان «زندگی در پیش رو» رومن گاری شبیه دیدم. متاسفانه ترجمۀ نه‌چندان خوب، از زیبایی‌های این رمان کاسته بود، و پُر بود از اشتباهات نگارشی و کژسلیقه‌گی در انتخاب کلمات.


«اگر از من می‌شنوید، هیچ‌وقت چیزی به کسی نگویید. اگر بگویید، یواش‌یواش دل‌تان برای همه تنگ می‌شود.» - از متن کتاب


 ناطور دشت - جی‌دی سلینجر - احمد کریمی - نشر ققنوس

2016-06-24

خرداد 1395 : هنوز احساس نمی‌کنم


هیچ حوصله نداشتم برای این ماه یادداشت بنویسم، برای همین هم دیر شد. کتاب‌هایی که خواندم: ساعت‌ساز نابینا از ریچارد داوکینز، رویاها از کارل گوستاو یونگ، خاطرات حوا از مارک تواین، سلوک از محمود دولت‌آبادی، و ناطور دشت از جی‌دی سلینجر. کتاب‌های پی‌دی‌اف هم سخنرانی شاملو در برکلی، بازی بی‌کلام از ساموئل بکت، از خاموشی و گناه دریا از فریدون مشیری، و آسمان لاجوردی از مهرداد پارس را خواندم. فیلم‌های ایرانی چندمترمکعب عشق و ارغوان را دیدم. فیلم‌های خارجی:
Me and Earl and the Dying girl - Jurassic World - Birdman
آلبوم‌های موسیقی: 94 بنیامین بهادری - دعوت کاکوبند - جاده می‌رقصد چارتار - دینگو مارو - دوئل در آینه رضا یزدانی - عکس زمستونی تهران کامران تفتی - صفر شخصی محسن نامجو - امیر بی‌گزند محسن چاوشی.
اتفاق خاصی هم نیفتاد، یا اگر افتاد هم این‌جا نمی‌نویسم. بعد از چندسال سینما رفتم و فیلم «بارکد» را دیدم. کتابم را فرستادم برای نشر ققنوس و منتظر جواب‌شان هستم. روز هشتم خرداد هم نوشتن مجموعه داستان جدیدی را شروع کردم.

چقدر ماه منفعلانه و بی‌تاثیری داشتم. مطمئنا بعدها برای این سی‌وُیک‌روز ِ کم‌کار حسرت خواهم خورد.

2016-06-18

سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه


«اما... دوستان عزیز، با تواضع تمام بگویم ادبیات که از چشم و جان خواننده به نظر دلنشین و زندگی‌بخش می‌آید، در جاری‌شدنش از جان و دست نویسنده، بسی که جان‌فرسا و هلاکت‌بار است. دست کم در تجربه شخصی می‌توانم بگویم آنچه مرا از پای در می‌آورد، ناممکن‌بودن نوشتن است. وقتی به‌ناچار شروع می‌کنم به نوشتن، چنان است که گویی به دوزخی وارد می‌شوم، شاید به امید آن که بهشت‌واری برآورم. اما غالبا درون دهلیزهای آن در می‌مانم. و چون سرانجام از آن دهلیزها می‌گذرم با صرف سال‌های عمر، از پسِ چندی که برمی‌گردم و به حاصل کار می‌نگرم حقیقت این‌ست که غالبا احساسی ناخوشایند دارم. پس گاهی به صرافت می‌افتم که دورش بریزم یا بسوزانمش. اما عمری که در پای آن ریخته‌ام چه می‌شود؟ بنابراین با بی‌رحمی به جراحی و تراشیدن و ساییدن همانچه می‌پردازم که در لحظات نوشتن شوقی جان‌سوز به آن همه داشته‌ام. و این جرح و تعدیل بیش‌تر نابودم می‌کند. نمونه‌اش همین کاری که در دست دارم که در مسیر تراش و سایش‌ها از بیش از هفت نام گذر کرد تا سرانجام در سُلوک قرار بیافت.»
- یادداشت نویسنده در پشت‌جلد کتاب

«مردی را می‌بیند که در سایه می‌رود...»؛ قصه با یک تعلیق آغاز می‌شود و با عاشقانه‌ای آرام وُ دل‌نشین ادامه می‌یابد. هرچه پیش‌تر می‌رویم قیس و شخصیت‌ها را بهتر می‌شناسیم و پیچیدگی‌ها و سایه‌های آغازین کتاب کم‌تر می‌شود. «سلوک» رمانی‌ست شعرگونه؛ داستانِ زندگی «قیس» در غربت و به‌خاطرآوردن‌هاش... متن کتاب پُر است از جملاتی که به فکر فرومی‌بردت؛ چنان نزدیک‌اند، که انگار کن خودت نوشتی‌شان، یا راوی دارد - بی‌رحمانه - پتۀ زندگی تو را، پیش‌روی خواننده، روی آب می‌ریزد. نوشتن این رمان، برای دولت‌آبادی به بهای پنج‌سال از زندگی‌اش آب خورده است. (1377 تا 1381)
و ما چقدر خوش‌بختیم که با محمود دولت‌آبادی هم‌عصریم. همین.


پ‌ن: نقل‌قول‌هایی از سلوک که پیش‌تر در وبلاگ نوشته‌ام. 

2016-06-17

خرده‌جنایت‌ها


کمتر زنی را می‌توان سراغ کرد که در ذهنش نسبت به بستگان مردی که دوستش می‌دارد، مرتکب جنایت نشده باشد. 


 سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه

2016-06-16

نامه به کودکی که در خط پایان زاده شد


به لطف پدر محترمش تا حالا دغدغه مالی نداشته است. می‌گوید «خانه‌ام»، اما منظورش خانه‌ای‌ست که چندده‌میلیون رهنش را پدر تقبل فرموده‌اند. هزینۀ زندگی‌اش را هم که دوست‌پسران برعهده‌دارند و حتی پول آب‌معدنی هم نمی‌دهد. با پشتیبانی مالی «ددی» کتاب چاپ کرده، (که بازدهی اقتصادی هم برایش نداشته) و دیگر هیچ‌کس را به‌عنوان نویسنده/شاعر قبول ندارد، چراکه کتاب چاپ‌شده ندارند. حالا همه این‌ها به‌کنار؛ چرا اصلا وارد این بحث شدم؟ وقتی گفت: «ببین، تو به‌اندازه کافی برای موفقیت و برنده‌شدن تلاش نکردی. من که می‌بینی الان...» پریدم وسط حرفش و گفتم: «شما ببین دوست عزیز! شما برنده نشدی؛ یعنی اصلا وارد مسابقه نشدی. وقتی که من در پیچ و خم و فراز و فرودهای مسیر ماراتون سگ‌دو می‌زدم و زمین می‌خوردم و حتی کسی نبود دستم را بگیرد، سرکار با همکاری پدر و مادر گرامی‌تان، روی خط پایان به‌دنیا آمدید. شما برنده‌نشده‌اید دوست من، روی خط پایان زاده شده‌اید.»


پ‌ن: براساس یک داستان کاملا -خیلی- غیرواقعی

2016-06-08

درس‌هایی برای مرگ


مغزم... آه، مغزم. باید بنشینم. باید بنشینم. مغزم در تمام وجودم جاری است، و تمام وجودم بی‌اندازه خسته است. خستگی مرگ. چقدر مرگ انباشت شده است در این شیارهای مغز؛ چقدر! و من چگونه بتوانم همه‌شان، جزء به جزءشان را توضیح بدهم؟ تداعی... تداعی به ستوه می‌آوَرَدَم و دیوانه‌ام می‌کند.



سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه

2016-06-07

وقتی از من حرف می‌زنیم


و دست می‌برد جیبش تا سیگار و فندک را بیرون بیاورد. عادت و بیماریِ عادت کردن به عادت. دهان خشک و تلخ است. هیچ میل و اشتهایی به کشیدن سیگار ندارد؛ با وجود این احساس می‌کند تنها کاری که می‌تواند، و حتما باید انجامش بدهد، روشن کردن سیگار و کشیدن آن است.



 سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه

2016-06-06

درس‌هایی برای زندگی و مرگ


و اکنون مرگ، مرگ و نفرت آن پاداشی است که او با فراخدستی به من پیشکش کرده است؛ پیشکش و نه پیشنهاد! چه بی‌رحمانه نابود شدم! بی‌رحمانه و نسنجیده. چه بسا هم سنجیده. زیرا زن هیچ قدمی را نابسنجیده برنمی‌دارد. نمی‌دانم. آدمی... نیکخواهی و عشق... ذره‌ذره فروریختن بر خاک خوب و پرشقاوت. این وطن من است و این خاک... پیر شدن خود را فقط من دیده‌ام. ناگهانی. دقیق چون فروافتادن از یک ارتفاع ناشناخته. این اتفاقی است که در ذهن و زندگی کم اشخاصی رخ می‌دهد. یک وقفۀ ناگهانی، یک ورطۀ ناگهانی. وقتی که از همه کس گسسته بودم و اکنون... هم من، - مردی که گم شد - شعری آورده است در پاره شعری از قیس عامر که:
«روزم چون روز دیگران می‌گذرد؛ اما شب که در می‌رسد یادها پریشانم می‌کنند، چه اضطرابی!
روز را به سر می‌برم اما... شبانگاه من و غم یکجا می‌شویم
همانا عشق در قلب ما جا یافته و ثابت است؛ چنان چون پیوست انگشتان با دست!»
دوزخ، چه دوزخی‌ست شب. می‌دانم، می‌دانم، از آن‌که آزموده‌ام بهشت شب را هم. چه بهشتی بود و چه دوزخی که هست. اضطراب را هم می‌شناسم، نه بس از یک جهت. از هفتا هفت جهت. عجب دوزخی!



 سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه

2016-06-05

خسته‌ام از این کاهشِ مداوم


فقط خسته است. ذهنش، روحش و تمام تنش کاهش را احساس می‌کند؛ کاهش... تحلیل. بله، کاهشِ زمان - عمر، انگار می‌بیندش، لمس‌اش می‌کند. کوتاه... کوتاه... کوتاه شدن عمر.


 سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه

2016-06-04

حرف‌هایی که ناگفته ماند


دیگر به او نگفت که به‌راستی بار دیگر زنده شدم با طلوعِ تو از پسِ مرگ‌های پیاپی، که مسیر عمر مرا با حضور دایمی‌شان سنگچین کرده بودند.


 سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه

2016-06-03

جای خالی رو با یه انتخاب درست پُر کنیم


چشم‌هاتون رو ببندید، یک موسیقی‌متن غم‌انگیز تصور کنید وُ این متن رو با صدای سوزناکِ یک خانم بشنوید: «بعضی وقتا احساس می‌کنیم جای یه‌نفر کنارمون خالیه؛ یه‌نفر که تو شادی‌هامون نیست. یا یه‌چیزی که همیشه انتظار دیدنش رو داریم. وَ دوست داریم یه عکس یادگاری از اون داشته باشیم. جای خالی رو با یه انتخاب درست پُر کنیم...»

تا این‌جا اشک‌تون درنیومده؟ اگر سنگ‌دل نیستید وُ بغض کردید، دست نگه دارید! به‌نظرتون این متن چی بود؟ یک نامۀ عاشقانه؟ متنی برای تبلیغ ازدواج هوشمندانه؟ دکلمه‌ای از یه شاعر یا نویسنده؟ نه! برای راهنمایی، اجازه بدید جملۀ آخر رو کامل بنویسم: «جای خالی رو با یه انتخاب درست پُر کنیم: شامپو حنای صحت.» بله! هم‌زمان با این جمله، دستی از پشتِ پردۀ حمام بیرون میاد و شامپو حنای صحت رو داخل کادر قرار میده! نکتۀ آموزشی این پست این باشه که: قبل از این‌که مثل من جلوی تلویزیون بغض کنید و یادِ روزهای گذشته و نیامده بیفتید، کمی صبر کنید که آگهی تبلیغاتی تموم بشه!

2016-05-22

اردی‌بهشت 1395؛ مشتت را باز کن، شاید کسی دستت را گرفت



کتاب‌های کاغذی که این‌ماه خواندم: می‌خواهم زنده بمانم از تابور راسان، دیوان اشعار رضا بهاری، چیخیش ائدیر از خلیل رضا، کلیات اشعار ترکی شهریار، و شرح اشعار ترکی صائب تبریزی. البته چند مورد آخر بازخوانی بود. این‌ماه پی‌دی‌اف فقط شاه سیاهپوشان از هوشنگ گلشیری را خواندم. سیزن چهارم هاوس آو کاردز را دیدم. سیزن ششم گیم آو ترونز را شروع کردم. مستند «رونالدو» را دیدم. فیلم‌های خارجی که دیدم: Ex Machina، Mad Max، American Ultra، The Intern، Boogie Nights، Triple 9، Horrible Bosses 2، The Boy next door، I love you Phillip Morris، Love. دو قسمت انیمیشن هتل ترانسیلوانیا را هم دیدم. فیلم‌های ایرانی: بی‌پولی، گینس، سارای، پسر تهرونی، و من دیه‌گو مارادونا هستم را دیدم. آلبوم‌های لعنت به من مازیار فلاحی، داروگ روزبه نعمت‌الهی، مثل مجسمه مهدی یراحی، و پاییز سال بعد رستاک حلاج را گوش کردم. باید بیش‌تر می‌خواندم، بیش‌تر می‌دیدم، بیش‌تر می‌شنیدم؛ غمِ نان نگذاشت. شانزدهم اردی‌بهشت کنکور ارشد روان‌شناسی شرکت کردم. نمایشگاه کتاب را نرفتم. روز بیست‌وُهشتم اردی‌بهشت هم نوشتن مجموعه‌داستانم را تمام کردم وُ فعلا دنبال ناشر هستم. این‌ماه کم‌تر کتاب خواندم و همان وقت محدودم را روی نوشتن متمرکز شدم. این بود این ماهِ من. 

2016-05-20

رادیو فرفری: دانلود مجموعه کامل + آپدیت


یکی از دوستان رادیوی اینترنتی با عنوان «رادیو فرفری» راه انداخته است. سه اپیزود اول را گوش دادم، و حقیقتا خیلی پسندیدم! سوررئال بسیار جالبی داشت، و گوینده هم صدایی جذاب! همه‌ی اپیزودها را این‌جا برای دانلود قرار می‌دهم و به‌محض آپدیت، اپیزودهای جدید اضافه خواهند شد.

فصل اول: آلیس در خاورمیانه
اپیزود اول: چاه
اپیزود دوم: عصا
اپیزود سوم: دیوار
اپیزود چهارم: آی‌لند
اپیزود پنجم: در ساعت پنج صبح

2016-05-19

وقتی از رفتن حرف می‌زنم


دلم «رفتن» می‌خواهد. از کجا؟ تا کجا؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم که دلم می‌خواهد همه‌چیز را جا بگذارم، دست خودم را بگیرم، وَ بروم. بروم جایی که خودم باشم و خودم. هیچ‌جا نَه‌ایستم؛ مسافر باشم. زمان و ساعت و تقویم و نقشه برایم بی‌معنا باشند. خودم را در آن‌سوی سرزمین ِ زمان وُ مکان احساس کنم. نه گذشته‌ای، نه آینده‌ای. فقط... باید بروم.

2016-05-18

وی در پاسخ به چرایی ِ تنهایی‌اَش افزود


ما نبودن‌مان از بودن‌مان قدرت‌مندتر است. آدم‌ها، بودن ما را احساس نمی‌کنند؛ وقتی که نباشیم، تازه جای خالی‌مان را درد می‌کشند. تازه آن‌جاست که «دیر شدن» را می‌فهمند. وقتی رابطه‌ای می‌شکند، همان ثانیه، دیر می‌شود و دیگر ارزش بازگشتن ندارد. همین. ما تنها می‌شویم، وَ اطراف‌مان پُر می‌شود از پشیمان‌های از گور برگشته، که دیگر نمی‌خواهیم‌شان. 

2016-05-12

جملات قصار یک آدم نه‌چندان معروف


آن‌ها که نمی‌توانند از خوشی‌های فراخای دامن ِ کوه لذت ببرند، خوش‌بختی را در قله نیز نخواهند یافت.

○ رحمان نقی‌زاده!

2016-05-10

از مجموعه‌ داستانم


مرد از پله‌ها پایین آمد. زن روی زمین - به‌پشت - خوابیده بود. مرد، چندبار با پا روی شانه‌هایش ضربه زد. زن تکان نخورد. مرد برگشت و از پله‌ها بالا رفت. دفتر یادداشتش را باز کرد، و نوشت: «روز دوازدهم؛ او همچنان مُرده است.»

○ رحمان نقی‌زاده

2016-05-06

در انتها کلمه بود؛ وَ آن «مرگ» بود


سیگار می‌کشد
وَ چشم‌هایش را، محکم‌تر می‌بندد
که دنیا را
مانند دیگران ببیند.

قلبش را
آویخته بر پاندول ساعت‌دیواری
که در آمد وُ رفت ِ ثانیه‌ها
فراموش نکند
که دیگر عاشق نخواهد شد.

سیگار می‌کشد و گام‌هاش را
چنان با عجله بر زمین می‌کوبد
که مبادا
عطری
خاطره‌ای
تصویری
جایی بر حافظه‌اَش چنگ بزند.


این،
سرنوشت شاعری‌ست
که از شعر توبه کرده باشد؛
وَ آخرین کلمه را انتظار بکشد.

• رحمان نقی‌زاده

درس‌هایی برای رابطه


خیلی فکر کردم؛ گذشته‌ی آدم‌ها به آدم‌های جدید زندگی‌شان ربطی ندارد. فقط باید همه انرژی را روی رابطه متمرکز کرد. باید از اکنون لذت برد. گذشته، قاتلِ لحظه‌های اکنون است. همان مثال معروف است که می‌گوید (که عبارات و اصطلاحاتش را هم زیاد نمی‌پسندم) زیباترین باغچه را هم اگر که بیل بزنی، کرم خواهی یافت. راست هم می‌گوید. این‌را هم من به مثال اضافه کنم، که اگر کرم پیدا نکردی، یعنی باغچه مصنوعی‌ست؛ و ما که عاشق حقیقت‌ایم، نباید خودمان را با یک گذشته‌ی مصنوعی دل‌خوش کنیم. ما باید گذشته را بپذیریم. مگر خودمان چه‌کسی هستیم که بخواهیم از گذشته‌ی دیگری ایراد بگیریم؟ گذشته‌ی هر فرد، دارایی شخصی اوست و اگر بتوانیم این مسئله را بپذیریم که ربطی به ما ندارد، بسیاری از مشکلات روابط‌مان حل خواهد شد. این‌همه اطناب برای رسیدن به این نکته بود:
پیش‌ترها - با این‌که خودم گذشته‌ی خاکستری تیره‌ای دارم - گذشته‌ی آدم‌های زندگی‌اَم اذیتم می‌کرد، ولی امروز که عمیق‌تر به قضیه فکر می‌کنم، به خودم می‌گویم یعنی من آن‌قدر خوب هستم که آن‌همه تجربه‌ی یک‌فرد به رابطه با من ختم شده است! شاید نتوانستم منظورم را زیاد واضح برسانم. این‌طور بگویم که یک‌فرد، امروز، از همه‌ی گذشته‌اَش گذشته است تا اکنون را با من زندگی کند. پس من ارزش‌مند هستم.

و باید امیدوار بود (و تلاش هم کرد) که ارزش‌مند باقی ماند، تا خودمان «گذشته‌ی خاک‌شده‌»یِ کسی نشویم. وَ گور ِ پدرِ آینده؛ اکنون را زندگی کنیم.

2016-04-28

لیست کتاب؛ نمایشگاه کتاب تهران 1395


بالاخره با کمک دوستان، لیست کتاب نمایشگاه امسال هم آماده شد، و از لینک‌های زیر می‌تونید دانلود کنید. با انتشار این لیست، هم به ما و هم به دوستان کتاب‌دوست کمک کنید! امسال ششمین سال ِ این برنامه بود و امیدوارم که به سال شش‌صدم هم برسیم!

2016-04-22

فروردین نودوُپنج: گاهی باید ایستاد وُ آغاز کرد


سال هزاروُسی‌صدوُنودوُپنج آغاز شد. تصمیم گرفتم نوشتن را جدی‌تر دنبال کنم. روز پنجم این ماه، جشن‌عروسی برادرم بود! روز هفتم برگشتم تهران. بیخیال کنکور ارشد شدم. وَ سیزده‌به‌در را در کافه نال، در کنار دوستان نالان گذراندم. فیلم‌های ایرانی ماهی‌ها عاشق می‌شوند و دهلیز را دیدم. آلبوم موسیقی «یه‌جور دیگه» از میلاد کیانی را شنیدم. فصل نهم سریال BigBang Theory را دیدم؛ هم‌چنین فصل چهارم سریال Episodes، فصل سوم Bitten، فصل پنجم Teen Wolf، و فصل ششم The WalkingDead را دیدم. کتاب‌های پی‌دی‌اف: زن و سکس در تاریخ، هفت بزم بهرام گور از نظامی‌گنجوی، گزیده سروده‌های امیرحسین خنجی، شعرهای سیاوش کسرایی، سکولاریسم به زبان ساده از آستین کلاین، و تبعیدی‌ها از ری برادبری را خواندم. کتاب‌های پیوند از اوشو، فرهنگ گفته‌های طنزآمیز فارسی - انگلیسی از رضی هیرمندی، بهانه از دافنه دوموریه، و بر بام‌های آسمان (گزیده مثنوی‌معنوی) از سامیه بصیرمژدهی را خواندم.

همین. یک‌دوازدهمِ یک‌سال و فقط همین. 

2016-04-17

من و حضرت مولانا


کرده‌اَم بختِ جوان را نامْ پیر
کو ز «غم» پیر است
نه از ایام،
پیر



2016-04-16

فردا، هم‌آغوش ِ تابوت ِ ما خواهد بود


من به فردا می‌اندیشم
به حجمِ سیاهی ِ بی‌کران
که نشسته در اندیشه،
که چه‌طور
ما را در بطنِ تاریکی‌ ِ خویش
خواهد بلعید.

زمان،
- فردا که برسد -
روشنای شب را از ما خواهد گرفت.

فردا
دست در حلقِ زمان خواهد کرد،
تا «اکنون» را بالا بیاورد.
اندوه، زاییده‌ی اکنون است،
و آینده،
زاییده‌ی اندوه.

فردا،
- دست در کاسه‌ی گذشته -
ما را در عمقِ شوربختی‌ها غرق خواهد کرد؛
بی‌که دستی به نجات برخاسته باشد.

آرامش ِ خواب،
ریشه در امید دارد، امّا...
ما در آرامش ِ بی‌منت شب
می‌نشینیم که فردا برسد.

ما در آرامش ِ بی‌منت شب...
وای!  «اکنون» آمد...

نوبتِ زنده‌گی است.

• رحمان نقی‌زاده

2016-04-12

درس‌هایی برای زندگی


اگر دوستان‌تان اصرار دارند که تغییر کنید، به‌جای تغییر در خودتان، بهتر است دوستان‌تان را عوض کنید.


 • رحمان نقی‌زاده!

2016-04-11

درس‌هایی برای زندگی


بی‌رحمانه‌ترین دروغ‌ها، اغلب با سکوت گفته می‌شوند.


 رابرت لوئیس استیونسون