2016-01-31

درس‌هایی برای مرگ


و باز هم نیچه قاطع و صریح گفت: مرگ هر انسانی متعلق به خود او است و هرکس باید آن را به روش خود زندگی کند. شاید - می‌گویم شاید - حقی وجود داشته باشد که ما براساس آن اجازه داریم زندگی شخص دیگری را بگیریم، اما اجازه نداریم مرگ کسی را از او بگیریم. این یک تسلی نیست، فقط ظلم است!»


  و نیچه گریه کرد - اروین یالوم - مهشید میرمعزی - نشر نی

2016-01-30

ویدئو: رادیو چهرازی


دوست‌عزیزمون عبدالحسین رضوانی لطف کردن و پنج ویدئوی کوتاه از اپیزودهای مختلف رادیو چهرازی برای وبلاگ فرستادن. ویدئوها را خود ایشون ضبط کرده، و با محتوای رادیو هماهنگ کرده‌ان. این ویدئوهای کوتاه و کم‌حجم رو تماشا کنید:


برای دسترسی به مجموعه کامل صوتی، تصویری، و متنی رادیو چهرازی، می‌توانید از این لینک استفاده کنید: [http://goo.gl/zPYjm2]

2016-01-28

سخنی با یک کفش


انسان بی‌رحم، حتا جامدات را هم اسیر ایدئولوژی‌های مسخره خود می‌کند.

کفش‌جان، سلام! به جفت‌بندات قسم روم نمی‌شه تو چشات نگا کنم. باس ببخشی تو رَم خیلی اسیر کردم. اعتقادات من چه ربطی به‌تو داشتن، که پام موندی؟ خیلی بیش‌تر از خیلیا موندی و دَم نزدی. گفتم بیا، اومدی؛ «نه» نیاوردی. همی‌شه‌‌خدا آماده بودی. یه‌بار نگفتی نکش این واکس سربازی لامصب رُ به جون  ِمن. رفیق بودی. فقط خودت می‌دونی وُ خودم، که میلیان‌ها کیلومتر پام پیاده اومدی. یه‌بار نگفتی خسته‌م، یه‌بار غُر نزدی. چندبار دورت دوخته شد؟ چندبار کفی‌ت عوض شد؟ یادته؟ من که یادم نیس، از بس که بی‌معرفتم. ولی تو هیچ‌وخ ادعات نشد؛ نه برند بودی، نه چرم بودی، نه... یه کفش ارزون‌قیمت که با مقوا روت نوشته بودن: «حراج، زیر قیمت خرید». چند سال گذشته کفش؟ چند سال پای این ایدئولوژی «نه به مصرف‌گرایی» من نشستی؟ شرمنده‌تم. می‌دونم شرمنده‌گی من، جوونی  ِرفته‌ی تو رُ برنمی‌گردونه؛ ولی شرمنده‌تم. دارم به‌خودم می‌گم نکنه اون‌روز از عمد خودتُ انداختی زیر در بی‌آرتی که پاشنه‌ت کَنذه بشه وُ راحت‌شی از دستم؟ نه؛ تو بامعرفت‌تر از این حرفایی.

پ‌ن: درسته این جدیدیه خوشگل‌تره، جوون‌تره، ولی شک نکن تو هنوز سوگُلی این جاکفشی هستی! ایشون اومدن کلفتی شما رُ بکنن.

حقیقت: دروغ گفتم؛ قراره خیلی زود فراموش بشی. آخه می‌دونی کفش، من هم شاگرد مکتب همون آدمام که میان وُ استفاده‌ت می‌کنن وُ می‌رن. باس ببخشی، از تریبون شمام سواستفاده کردم، که یه ناله‌ی شخصی هم از دست آدمای زندگی‌م بکنم.

نوشتن : اُکتاویو پاز


کیست آن‌که به‌پیش می‌راند
قلمی را که بر کاغذ می‌گذارم
در لحظه‌ی تنهایی؟
برای که می‌نویسد
آن‌که به‌خاطر من قلم بر کاغذ می‌گذارد؟
این کرانه که پدید آمده از لب‌ها، از رویاها، از تپه‌ای خاموش، از گردابی،
از شانه‌ای که بر آن سر می‌گذارم،
و جهان را
جاودانه به‌فراموشی می‌سپارم.

 اُکتاویو پاز - ترجمه‌ی احمد شاملو


2016-01-27

درس‌هایی برای زندگی


جهان دهان باز می‌کند
هم‌چون شکوفه‌ای مضاعف،
غم‌گین از آمدن
شادمان از بودن در این مکان.


 اُکتاویو پاز - ترجمه‌ی احمد شاملو

2016-01-26

راز فال ورق : یوستین گوردر


«یوستین گوردر در این کتاب نیز چون اثر پُرآوازه‌ی دیگرش، دنیای سوفی، توانایی ادبی خود را در آمیختن جهان‌های واقعی و تخیلی و جهش از یکی به دیگری، و نیز درهم‌بافتن داستانی پرُفراز و فرود را با پرسش‌هایی فلسفی و هستی‌شناختی، نشان می‌دهد. سفر هانس و پدرش از نروژ تا یونان سفری واقعی است، اما درضمن آن، هانس کتابی جادویی با نوشته‌هایی ریز پیدا می‌کند که در آن چهره‌های روی ورق جان می‌گیرند و ماجراهای خیالی این کتاب مینیاتوری با داستان زندگی خود او درهم می‌آمیزد و در خلال آن، تاملات متفکرانه‌ی پدرش او را با مسائل بزرگ حیات آشنا می‌سازد.»

هرآن‌چه در معرفی این رمان فلسفی لازم بود، در پاراگراف کوتاه پشت‌جلد کتاب نوشته شده‌است. باز هم گوردر، با استفاده از ساده‌ترین کلمات، مفاهیم ثقیل فلسفی را در قالب داستان بیان کرده است؛ به مفاهیمی مانند زندگی، و زمان به‌خوبی و بسیار شیوا در دل این داستان پرداخته شده‌است. گوردر، بسیار هنرمندانه و دل‌نشین، از پنجاه‌وُسه ورق استفاده کرده، و علاوه بر بُعد فلسفی، رمانی جذاب و بسیارخواندنی خلق کرده است. این رمان را نشر مرکز، با ترجمه‌ی عباس مخبر منتشر کرده‌ است.

2016-01-25

تماس : اُکتاویو پاز



دست‌های من پرده‌های هستی تو را از هم می‌گشاید
در برهنه‌گی ِ بیش‌تری می‌پوشاندت
اندام‌به‌اندام عریانت می‌کند
دست‌های من.
و از پیکرت
پیکری دیگر می‌آفریند.


 اُکتاویو پاز - ترجمه‌ی احمد شاملو

2016-01-24

دوست‌داشتن‌شان کافی نیست



آدم‌ها دوست‌داشتن‌شان را احتکار می‌کنند؛ نگه‌اَش می‌دارند برای روز مبادا. آدم‌ها، هیچ عشقی را جدی نمی‌گیرند، چراکه یقین دارند یک‌نفر بهتر، که همان نیمه‌ی گمشده‌شان است، در روزهای آینده خواهد آمد. آدم‌ها، تلاش نمی‌کنند آدم‌های زندگی‌شان را دوست داشته باشند؛ همه‌چیز برای‌شان سرگرمی‌ست. لحظه‌ای سرگرم‌شان می‌کنی، امّا آن روح ِ خالص ِ عشق را نمی‌بینی؛ چون جایی در اعماقِ وجودشان پنهان‌اش کرده‌اند، که یک‌روز سیندرلا-طور تقدیم شاهزاده‌ی راستینِ زندگی‌شان کنند. وَ آن‌قدر عمیق، وَ آن‌قدر پنهان، که خودشان نیز فراموش‌اش می‌کنند وُ میلیاردها سال دیگر نیز نمی‌توانند استفاده‌اش کنند. این نوشته پر است از سانسور و اغراق، و درکل به لعنت سگ هم نمی‌ارزد. جدی نگیرید. قرار بود خیلی طولانی‌تر از این حرف‌ها باشد، ولی نه من حال نوشتن داشتم، و نه شما حس ِ خواندن. راستی، چه کسی می‌تواند مطمئن باشد که نیمه‌ی گم‌شده واقعی‌اش را، میانِ راه، با یکی از آن خیانت‌ها (شیطنت‌های دخترانه‌اش) از دست نداده است؟ گفتم که؛ پر بود از سانسور.

2016-01-23

درس‌های برای زندگی



ما نه خفته‌ایم و نه بیداریم
فقط هستیم
فقط می‌مانیم.
لحظه از خود جدا می‌شود،
درنگی می‌کند وُ به‌هیات گذرگاهی درمی‌آید که ما
از آن
هم‌چنان
در گذریم...


 اُکتاویو پاز - ترجمه‌ی احمد شاملو

2016-01-22

دی ماه نود وُ چهار: اندکی تغییر



هیچ اتفاق خاصی نیافتاد! کتاب‌های: چند روایت معتبر از مصطفی مستور، کافه پیانو از فرهاد جعفری، ربایش در نیمه‌شب از مارک های‌هورست، سُر خوردن از اندوهی به اندوه دیگر از فریبا شمس کیا، و راز فال ورق از یوستین گوردر را خواندم. داستان یک مرگ از استیفن کینگ، از کوچ تا کوچه‌ها از محمدرضا زجاجی، و زنان بدون مردان از شهرنوش پارسی‌پور را هم PDF خواندم. آلبوم‌های رخصت از ناصر عبدالهی، خوشبختی از حمید عسکری، و بی‌تا‌بی از امیر یگانه را شنیدم. سریال شهرزاد را بعد از اپیزود پنجم ادامه ندادم، چون به‌دلم ننشت. فیلم‌های کمدی خارجی: Lets be Cops (2014)  و American Virgin (2009) را دیدم! قول می‌دهم برای ماه بهمن، فیلم‌های فاخرتری انتخاب کنم! مسئله این است که وقتی خسته‌ام، این فیلم‌های چیپ حالم را بهتر می‌کنند! فیلم‌های ایرانی: هیس دخترها فریاد نمی‌زنند، آسمان زرد کم‌عمق، لیلا، کنعان، و حوض نقاشی را هم دیدم. این بود انشای من با موضوع «دی‌ماه خود را چگونه گذراندید؟»


پ‌ن: روزنامه‌ی هفت‌صبح، روزهای سه‌شنبه یک فیلم ایرانی یا یک آلبوم موسیقی رایگان لای روزنامه جاساز می‌کند! شاید زیاد جالب به‌نظر نرسد، ولی برای تهیه ارزان‌قیمت نسخه اُرجینال خیلی‌ هم خوب است. 

2016-01-16

چه دیوانه‌وار بودیم؛ هیهات


خواب دیدم؛ یک کابوس چند مرحله‌ای. بچه‌های شرکت دعوای‌شان شده بود. یکی را کشیدم کنار وُ بردم آشپزخانه، تا صحبت کنیم. وسط صحبت، در یخچال را باز کرد، وَ وقتی در را بست، دیگر آن‌جا نبود! دویدم بیرون. همه‌چیز برگشته بود به ده سال قبل. رییس را دیدم؛ پسر جوانی بود! پرسید: شما؟! هرچقدر میان همکارها می‌گشتم تا یک‌نفر آشنا پیدا کنم، کسی نبود. بعد از خواب بیدار شدم. وسط اتاق خوابگاه بودم؛ بیدار ِ بیدار. دو نفر آمده بودند و قلدربازی درمی‌آوردند! با خودم گفتم بدبختی را ببین، از آن کابوس بیدار شدیم و افتادیم وسط این جهنم واقعی. عصبانی شدم. هر دوی‌شان را به سبک شائولین زدم! بعد با خودم گفتم من که از این کارها بلد نبودم! پس این هم ادامه‌ی همان کابوس است. وقتش بود که بیدار شوم؛ دست ِ خواب رو شده بود. ولی نمی‌توانستم. هرچه سعی کردم، نشد. آخرش گفتم: من که خوابم، وَ می‌دانم که خوابم! پس از این فرصت استفاده کنم خب! و دویدم تا خیابان، وُ تا جایی که می‌توانستم پرواز کردم.

2016-01-14

سلف رپورتاژ آگهی


مشغله‌ها زیاد شدند و وقت نمی‌کنم همه جوامع رو بررسی کنم. برای همین تصمیم گرفتم تا وقتی که فرصت مناسب دوباره به‌دستم بیاد، فعالیتم رو معطوف به جوامع موبایلی کنم، که دوستان چندین ساله‌م رو از دست ندم. برای همین‌منظور، چند محیط قدیمی رو فعال‌تر کردم وُ چند دریچه‌ی جدید هم افتتاح کردم!
«غم نام ِ دی‌گر ِ من است»: [https://telegram.me/gamnam] به‌قول دوستان چنل هستند! نوشته‌های شخصی‌تر وَ هرآن‌چه که رنگ‌وُبوی غم داشته باشه، تو این کانال می‌نویسم.
«ایران‌گوگل‌پلاس»: [https://telegram.me/IranGPlus] ایشون هم چنل هستند. نوشته‌های خوب کاربران گوگل‌پلاس رو به انتخاب خودم، این‌جا منتشر می‌کنم!
«ساوندکلاود»: [https://soundcloud.com/rahman-ng] آهنگ‌هایی که دوست دارم قاعدتن.
«اینستاگرام»: [https://www.instagram.com/rahman99.99/] در کنار فعالیت‌های شخصی خودم، تو این صفحه هشتگ‌های خاصی هم دارم که می‌تونید دنبال و مشارکت کنید. گاهی برای عکس‌هایی که دوستان می‌فرستن، کپشن می‌نویسم. گاهی دستخط می‌نویسم. و خیلی گاهی‌های دیگر.
در کنار همه‌ی این‌ها، تلگرام خودم هم هست که اگر حوصله داشته باشم، جواب میدم! 

پ‌ن: با بازنشر این پست، لطف می‌کنید! باشد که لازم نباشد که تک‌تک منشن کنم و دایرکت بزنم!

2016-01-10

سُر خوردن از اندوهی به اندوه ِ دیگر


«... وَ قلبم، چنان پنگوئنِ هراسانی
که در پی تو
از اندوهی به اندوهی دیگر، سُر می‌خورد»

«سُر خوردن از اندوهی به اندوه ِ دیگر» اولین مجموعه‌شعر «فریبا شمس کیا» است، که به‌همت نشر «مهرآفرید» منتشر شده است. این مجموعه شامل 126 سپیدِ کوتاه است و تمِ عاشقانه دارد. شاعر، برخلاف عرف رایج این‌روزها، موتیفِ سیگار وُ قهوه وُ کافه را کنار گذاشته و از طبیعت به‌عنوان عنصر اساسیِ تکرارشونده‌ی شعرها استفاده کرده است. معصومیت و سادگی در کل مجموعه به چشم می‌خورد وُ نشان از احساسات منحصربه‌فرد و خالص شاعر دارد. بعضی از شعرها، عالی‌اَند وُ بعضی دیگر اندکی ضعیف‌تر؛ البته باید به گستره‌ی زمانی سرایش آن‌ها هم دقت شود که یک بازه‌ی چند ساله را شامل می‌شود، و این فراز وُ فرودها در کیفیت شعرهای کتاب، می‌تواند ناشی از پختگی کلام وُ احساسِ شاعر در گذر زمان باشد.

«چه می‌گذشت در سر درختان؟
که پیراهنِ خود را
به تنِ پیاده‌رو پوشاندند،
وَ خود در هجوم بادها لرزیدند.»

2016-01-08

آخرین انار دنیا


این‌ها را برای مسابقه‌ی داستان‌های ده کلمه‌ای «آخرین انار دنیا» نوشته بودم، که مورد اقبال داوران قرار نگرفت، و از راهیابی به مراحل پایانی باز ماند!


یک.
باغبان، آخرین انار دنیا را چید؛ باغ سیاه سفید شد.

دو.
مانده تا قرمز از حافظه‌ی رنگ‌ها نرود؛ آخرین انار دنیا.

سه.
آخرین انار دنیا افتاد؛ قلب درخت شکست، باد سردی وزید.

چهار.
آخرین انار دنیا؛ پلاستیک پاره؛ یلدای جوی آب رنگی شد.

پنج.
سرخی لب‌های معشوق‌اَش را، شاعر ِ عاشق گفت: «آخرین انار دنیا». 

2016-01-02

وقت‌هایی می‌پرسند چرا دیر می‌روی خانه


«چون اصلاً حوصله‌ی خانه را ندارم. که هروقت گل‌گیسو نیست؛ مثل آن است که رفته‌ای توی یک کارتن زهوار دررفته‌ی یخچال و همان‌قدر آدم را دل‌مُرده می‌کند که حقیقتاً توی چنین چیزی باشی.»

 • کافه پیانو : فرهاد جعفری

پ‌ن: تازه ما نه تنها «گل‌گیسو»، که «پری‌سیما» هم نداریم. وَ «زود رسیدن» مال ِ «حال‌خوب‌»هاست؛ نه ما. 

2016-01-01

کافه پیانو : ورودی کافه


هیچ‌وقتِ‌خدا یک چیز واقعی را، حالا هرچه که می‌خواهد باشد؛ پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده‌ام. یعنی یاد نگرفته‌ام عکس چیزی باشم که هستم. یا به چیزی تظاهر کنم که به بعضی آدم‌ها، منزلت معنوی می‌دهد. از این منزلت‌های معنوی ِ دروغینی که خوب به‌شان دقیق شوی؛ تصنعی بودن‌شان پیداست. پس بی‌هیچ تکلفی؛ به‌تان می‌گویم و برایم اهمیتی ندارد که تا چه حد ممکن است ازش برداشت نادرستی داشته باشید. اعتراف می‌کنم که حالم دارد از بیش‌تر چیزها به‌هم می‌خورد و قبل از همه، از خودم. از این‌که شش‌هفت سال ِ آزگار است نتوانسته‌ام یک‌دست کت‌وشلوار ِ تازه بخرم که وقتی می‌پوشمش، آن‌قدر بهم شخصیت بدهد که فکر کنم باید یک کاری بکنم. وگرنه؛ قدر و قیمت ِ کت‌وشلوار ِ به این قشنگی را ندانسته‌ام. و هیچ سالی توی همه‌ی این سال‌ها نبوده است که همیشه دو جفت کفش داشته باشم که یک جفت‌شان؛ واکس خورده و تمیز باشد. که وقتی پایم می‌کنم؛ حس کنم باید قدم بزرگی بردارم وگرنه حق مطلب را درباره‌ی کفش به این قشنگی ادا نکرده‌ام. و هیچ پیراهنی هم نداشته‌ام که وقتی دکمه‌هایش را یکی‌یکی روبه‌روی آینه می‌بندم؛ با خودم فکر کنم لعنتی از آن پیراهن‌هایی‌ست که وقتی تنت می‌کنی، بهت تکلیف می‌کند که زود باش، بجنب، یک کاری بکن. و همیشه‌ی‌خدا هم از این جوراب‌های «سه جفت هزار تومن» پایم کرده‌ام که پای آدم بدجوری توی‌شان احساس سبکی و جلفی می‌کند و اعتمادبه‌نفس را از آدم می‌گیرد. طوری که هربار به‌شان نگاه می‌کنی؛ به خودت می‌گویی نه. با این پاپوش‌ها، همان بهتر که سرت توی لاک خودت باشد. [...] این‌همه حرف زدم برای این‌که به‌تان بگویم: لباس‌ها این‌قدر مهم‌اند توی بودن و توی «چگونه بودن»مان. و اگر می‌بینید کسی کار بزرگی نمی‌کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛ یا اساساً، آدم کوچکی‌ست.

 • کافه پیانو : فرهاد جعفری