2016-01-16

چه دیوانه‌وار بودیم؛ هیهات


خواب دیدم؛ یک کابوس چند مرحله‌ای. بچه‌های شرکت دعوای‌شان شده بود. یکی را کشیدم کنار وُ بردم آشپزخانه، تا صحبت کنیم. وسط صحبت، در یخچال را باز کرد، وَ وقتی در را بست، دیگر آن‌جا نبود! دویدم بیرون. همه‌چیز برگشته بود به ده سال قبل. رییس را دیدم؛ پسر جوانی بود! پرسید: شما؟! هرچقدر میان همکارها می‌گشتم تا یک‌نفر آشنا پیدا کنم، کسی نبود. بعد از خواب بیدار شدم. وسط اتاق خوابگاه بودم؛ بیدار ِ بیدار. دو نفر آمده بودند و قلدربازی درمی‌آوردند! با خودم گفتم بدبختی را ببین، از آن کابوس بیدار شدیم و افتادیم وسط این جهنم واقعی. عصبانی شدم. هر دوی‌شان را به سبک شائولین زدم! بعد با خودم گفتم من که از این کارها بلد نبودم! پس این هم ادامه‌ی همان کابوس است. وقتش بود که بیدار شوم؛ دست ِ خواب رو شده بود. ولی نمی‌توانستم. هرچه سعی کردم، نشد. آخرش گفتم: من که خوابم، وَ می‌دانم که خوابم! پس از این فرصت استفاده کنم خب! و دویدم تا خیابان، وُ تا جایی که می‌توانستم پرواز کردم.