2016-02-28

دارک‌ساید آو می


من انسانم، و سهم خود را از سرشت انسانی برگرفته‌ام؛ بنابراین، مثل بقیه‌ی انسان‌ها مقصرم و قابلیت و میل به انجام دوباره‌ی آن‌ها به‌طور ثابت و تغییرناپذیری در هر زمان در من هست. حتی اگر در مقام قضاوت قرار گیریم، شریک جرم نبودیم، با توجه به سرشت انسانی خود، همیشه بزه‌کارانی بالقوه هستیم. در واقع امر، ما تنها فرصت مناسب را نیافته‌ایم که به نزاع دوزخی کشیده شویم. هیچ یک از ما بیرون از سایه‌ی سیاه جمعی انسانیت قرار نداریم. چه این جنایت را نسل‌های قبل انجام داده باشند یا امروز اتفاق افتاد، نشانه‌ی خلق و خویی است که همیشه و در همه جا حاضر است - و بنابراین هرکسی حق دارد صاحب «تخیلی شرارت‌بار» باشد، زیرا فقط احمقان دایما شرایط وجودی و طبیعت خود را نادیده می‌گیرند. در حقیقت، این غفلت‌ورزی به‌ترین وسیله‌ای است که او را به ابزار شرارت بدل می‌کند.

 ضمیر پنهان - کارل گوستاو یونگ - دکتر ابوالقاسم اسماعیل‌پور - نشر قطره


2016-02-27

مزرعه حیوانات


همیشه در چنین مواردی، نتیجه نوعی فراجبرانی به شکل تحجر است که به‌نوبه‌ی خود، هم‌چون سلاحی برای از بین بردن شعله‌ی لرزانِ مخالفت به‌کار گرفته می‌شود. عقیده‌ی آزاد خفه می‌شود و حکمِ اخلاقی نیز بی‌رحمانه سرکوب می‌گردد، تنها به این بهانه که هدف، وسیله را توجیه می‌کند، رهبر یا رئیس حزب به صورت نیمه خدا و فراسوی نیک و بد درمی‌آید و هوادارانش به القابی چون قهرمانان، شهیدان، حواریون و مبلغان مفتخر می‌شوند. فقط یک حقیقت وجود دارد و ورای آن هیچ حقیقتی نیست. این حقیقت، بی‌چون و چرا و منزه از دست‌بُرد و انتقاد است. هرکسی جز این بیندیشد، بدعت‌گذار است و، چنان که در تاریخ دیده‌ایم، به شیوه‌ها و ترفندهای نامطلوب تهدید می‌شود. تنها رهبر حزب، که قدرت سیاسی دارد، می‌تواند آموزه‌ی دولت را به گونه‌ای موثق تفسیر می‌کند، و او نیز طوری این کار را می‌کند که موافق رای اوست.


 ضمیر پنهان - کارل گوستاو یونگ - دکتر ابوالقاسم اسماعیل‌پور - نشر قطره

2016-02-23

آخرین انار دنیا



چندماه پیش بود که یک‌جایی مسابقه‌ی داستان‌نویسی با عنوان «آخرین انار دنیا» برگزار کرد، که شرکت‌کنندگان باید پنج داستان مینی‌مال ده کلمه‌ای می‌نوشتند که سه کلمه «آخرین انار دنیا» هم جزو آن ده کلمه باشند. خلاصه این‌که من هم شرکت کردم و پنج داستان فرستادم. وقتی متوجه شدم که هیچ‌کدام از پنج داستان من به مرحله بعدی راه نیافته‌اند، براساس این‌حکم که «ماست من ترش نیست!» انتظار داشتم که راه‌یافته‌گان شاهکارهای ده‌کلمه‌ای خلق کرده باشند. حالا، 15 داستان برتر منتشر شده و حقیر و سایر کامنت‌گذاران صفحه‌ی اینستاگرام آخرین‌اناردنیا انگشت‌به‌فلان مانده‌ایم که معیارهای انتخاب چه بوده است؟ آن 15 داستان را این‌جا می‌نویسم که شما هم بخوانید. شاید شما معیارها را تشخیص دادید: «گريست، تبر پدر را كنار آخرين درخت انار دنيا ديد.» «درخت انار برايش آخرين نقطه‌ي دنيا بود. ويلچرش را چرخاند.» «دنيا آخرين ايستگاهم نبود. ايستگاه بعد با هم انار ميچينم.» «آخرین سفر، اناری در چمدانت بود. خندیدم: -انار دنیا دیده.» «آخرین انسان دنیا در اتاقکش انار میخورد، ناگهان، در زدند.» «اگر آخرین انار دنیا هم بود نباید برادرت را می زدی.» «کاش سرنوشت آخرین انار دنیا مثل اولین سیب دنیا نباشد.» «آخرین درخت انار می خشکید، هیزم شکن خندید، باغ از دنیا می رفت.» «زمستان نمیدانست، خاک پنهانی دانه های آخرین انار دنیا را بلعید.» «آخرین انار دنیا عاشق بود، جاذبه را به سیب دادند.» «سالهاست که آخرین انار دنیای پدرم سيزده سال دارد.» «باد ميوزيد، تاب ميخورد! مثل آخرين انار، دنيا، بالاي دار.» «اسم رمز "آخرین انار دنیا" بود. فرمانده ی عملیات، گریه اش گرفت.» «اسمش را گذاشت "آخرین انار دنیا". تمام شخصیت های داستانش گریستند.» «پرنده به طناب نگاه کرد، اعدامی به آخرین انار دنیا.» این‌ها فینالیست‌ها بودند. شاید جالب باشد که بدانید، این 15 داستان از بین بیش از 15000 داستان انتخاب شده‌اند! یعنی تصور کنید که آن بیش از 14985 داستان چه شرایطی داشته‌اند! جدا از بحث رقابت و این‌ها، من از این 15 داستان، با ارفاق، 2 داستان را پسندیدم. و این تنها نظر من نیست. می‌توانید کامنت‌های اینستاگرام را بخوانید تا ببینید چه داستان‌هایی حذف شده‌اند تا این داستان‌ها صعود کنند.
برای رفع سوءتعبیرها، پنج داستانک خودم را هم می‌نویسم که فکر نکنید من شاهکار خلق کرده بودم! ولی خب، دوست‌شان داشتم:
یک.
باغبان، آخرین انار دنیا را چید؛ باغ سیاه سفید شد.
دو.
مانده تا قرمز از حافظه‌ی رنگ‌ها نرود؛ آخرین انار دنیا.
سه.
آخرین انار دنیا افتاد؛ قلب درخت شکست، باد سردی وزید.
چهار.
آخرین انار دنیا؛ پلاستیک پاره؛ یلدای جوی آب رنگی شد.
پنج.
سرخی لب‌های معشوق‌اَش را، شاعر ِ عاشق گفت: «آخرین انار دنیا».

 



2016-02-22

و نیچه گریه کرد


خواندن این کتاب سختی‌های خاص خودش را داشت؛ کتابی 500 صفحه‌ای با مبحثی سنگین، تمرکز و دقت و سکوت می‌طلبد. خواندن یک‌کتاب 500 صفحه‌ای، از خواندن پنج کتاب 100 صفحه‌ای سخت‌تر است! داستان این رمان، برخورد دکتر برویر با نیچه، و تلاش برای درمان بیماری اوست. حضور شخصیت‌هایی مانند نیچه، و فروید این رمان را خواندنی‌تر می‌کند. قسمت جذاب داستان، از مکالمه‌های روزمره دکتر برویر و نیچه درباره‌ی مسائل روانی آغاز می‌شود. از بحث محتوایی که بگذریم، مسئله‌ی ناامیدکننده، وضعیتِ نگارشی و املایی کتاب بود. واقعا جای سوال بود که کتابی با این اهمیت، که به چاپ چهاردهم رسیده و ناشر معتبری مانند «نشر نی» منتشرش کرده، چرا باید ویراستاری نشده باشد. به‌عنوان مثال: «قبیح» را «قبیه» نوشتن، و یا «اصل و نسب» را «اصل و نصب» نوشتن جای بخشش برای چنین کتابی باقی نمی‌گذارد. این دو مثال، نمونه‌هایی بودند از بسیار اشتباهات نگارشی و املایی، که در کل متن موج می‌زد! یا یک‌جا نوشته شده: «این‌ها از آرامش روحی بی‌نیازند هستند...»! یا یک‌جای دیگر از کتاب، به‌جای «اشتراک» از «آبونه» استفاده شده است. ترجمه‌ای که من خواندم، از خانم «مهشید میرمعزی» بود؛ دوستان پیش‌نهاد کردند که همین کتاب با عنوان «وقتی نیچه گریست» با ترجمه‌ی سپیده حبیب، از نشر کاروان بهتر است. از این حرف‌ها که بگذریم، می‌رسیم به معرفی حرفه‌ای‌تر کتاب، که طبق‌معمول از یادداشت‌ها و توضیحات خود کتاب استفاده می‌کنیم: «وین، پایان قرن نوزدهم. لو سالومه آمده است تا یوزف برویر، پزشک مشهور و استادِ زیگموند فروید را بیابد. او نگران دوستش، نیچه است. برویر باید اندیشمند بزرگ و تنها را که از سردرد شدیدی رنج می‌برد، معالجه کند و او را از این گرفتاری برهاند. ولی نیچه نباید از این جریان بویی ببرد. برویر تصمیم می‌گیرد با روش جدید بیان‌درمانی که به‌تازگی در مورد بیمارش دیگرش آنا او. تجربه کرده، او را درمان کند. اروین یالوم تخیل و واقعیت را در یک شبکه منسجم با هم ترکیب می‌کند؛ طوری که شخصیت‌های برجسته و بزرگِ دورانِ آغاز روان‌درمانی زنده می‌شوند و با ما سخن می‌گویند.» نویسنده، در بخش پی‌گفتار، به‌خوبی توضیح داده است که کدام قسمت‌ها از متن داستان واقعی و کدام‌یک ساخته‌ی ذهن خود اوست. در صفحات پایانی کتاب نیز، به‌طور مختصر بیوگرافی از کاراکترهای داستان می‌خوانیم: یوزف برویر، فردریش ویلهلم نیچه، لو آندریاس سالومه، زیگموند فروید، و برتا پاپن‌هایم.

پ‌ن: برای خواندن نقل‌قول‌هایی از این کتاب، می‌توانید از این لینک استفاده کنید: [http://goo.gl/hJx4GC]

2016-02-21

بهمن ِ نود وُ چهار : سکون، پس‌رفت، انجماد


وقتی کتاب نمی‌خوانم حس بدی دارم. کتاب (کاغذی) هدف است. کتاب‌های زیادی هست که باید پیش از مرگ خواند، وَ مرگ چندان دور نیست. غرض، این‌ماه نتوانسته بودم حتا یک کتاب کاغذی تمام کنم. داشتم کتاب «و نیچه گریه کرد» را می‌خواندم و باتوجه به 500 صفحه‌ای بودنش، امیدی نبود که بهمن‌ماه بتوانم تمامش کنم. بالاخره تمام کارها را استندبای گذاشتم و ساعات پایانی بهمن‌ماه موفق شدم این کتاب را تمام کنم. به‌هیچ‌وجه از این‌ ماه و عملکرد خودم رضایت ندارم. کتاب‌های پی‌دی‌اف هم خواندم: «داستان‌های بدون دکوپاژ» از مانیا اکبری، «ناظر و منظور» وحشی بافقی، «شعرهای اُکتاویو پاز» ترجمه شاملو، «لیلی و مجنون» نظامی، «مرثیه‌های خاک» و «هوای تازه» و «آهن‌ها و احساس» احمد شاملو، «مثل درخت در شب باران» و «از بودن و سرودن» از محمدرضا شفیعی‌کدکنی، «ذرات گرم حس» از شهلا آقاپور، «آخرین همسفر» از فریدون ایل‌بیگی، و «کتاب مبدا و معاد» از روح‌الله لارستانی. فیلم‌های ایرانی که دیدم: انتهای خیابان هشتم، نهنگ عنبر، چیزهایی هست که نمی‌دانی، و تجریش ناتمام. فیلم‌های خارجی: Dumb and Dumber - two, Magic Mike XXl, Ted 2, Furious 7, Bi Kucuk Eylul Meselesi, Extraction, Close Range, Spy. بله! خودم مستحضرم که سلیقه‌ام در انتخاب فیلم مزخرف است! گلدن‌گلوب و پیپل‌چویز 2016 را هم دیدم. آلبوم‌های «با قرص‌ها می‌رقصد» کاوه آفاق، و روناک گروه نواحی ایران را هم تهیه کردم. مستند Frozen Planet  بی‌بی‌سی را دیدم. مستند DireWolf  نشنال جئوگرافیک را هم دیدم. در این ماه اتفاق خاص و متفاوتی در زندگی خودم رخ نداد؛ در جبهه‌ی مقابل، برادرم در مسیر ازدواج گام‌های اساسی برداشت و تقریبا داماد شد! تاکید می‌کنم که یادم نرود، بهمن ِ نود وُ چهار، هیچ‌چیزی برایم نداشت، و خودم هم چیزی برای خودم نداشتم. فقط گذشت. 

2016-02-20

می‌زیست به رنج وُ ناتوانی | می‌مُرد؛ کدام زندگانی؟


به خودم می‌اندیشم، وَ این‌که چقدر زود قرار است بمیرم. بیماری‌ها هجوم آورده‌اند وُ بدنم را در مسیر انحطاط و نابودی احساس می‌کنم. چشم‌هایم: روزبه‌روز بیش‌تر رسالت‌شان را فراموش می‌کنند و سیستم گوارشی: دیگر حرفی برای گفتن ندارد و از لذات زندگی، لذت‌بردن از طعم دل‌پذیر غذا را دیگر حس نمی‌کنم. اگر بگویم از غذا خوردن بیزارم، بیراه نگفته‌ام؛ کاش می‌شد برگردم به دوران‌خوش فتوسنتز! و سیستم تنفسی: که هر روز با همین دست‌های خودم، مقدار متنابهی مرگ واردش می‌کنم. شمردید در همین چند خط ابتدایی چند کنسر ِ بالقوه در کمین نشسته‌اند؟ و این سینوزیت لعنتی نمی‌گذارد از هیچ فصلی لذت ببرم؛ من عاشق سرما و زمستانم، امّا افسوس که این علاقه یک‌طرفه است! قاعدتا به‌جبر فیزیک بدنی و اَن‌باشت چربی (!) مستعد بیماری‌های قلبی و عروقی هم هستم. به‌علت نابودی زانو و دردهای معدوی شدید، حتا نمی‌توانم از ورزش‌کردن لذت ببرم. یک‌سری بیماری‌های دیگر هم هست، که جز در حضور پزشکم به‌شان اعتراف نخواهم کرد! راستی وضعیت بغرنج حافظه کوتاه‌مدت را فراموش کردم! این هم هست.
نمی‌توانم بنویسم؛ وَ این عذاب‌آورترین بیماری روحی‌ست. خاطرم نیست آخرین‌باری که خطی از مجموعه‌داستان‌م پیش برده‌ام، کی بوده است. در هیچ‌موردی تخصص ندارم. گاهی فکر می‌کنم کاش لااقل وقت می‌گذاشتم وُ یک خواننده یا بازیگر را کامل می‌شناختم، که هرجا بحثی تخصصی درمی‌گرفت، می‌گفتم: این حرف‌ها را رها کنید، بیایید درباره‌ی فلان‌آدم صحبت کنیم! با تنهایی خو گرفته‌ام و عاشقانه‌گی از خاطرم رفته است. آخرین‌باری که به یک‌نفر بیش‌از چند ساعت علاقه داشته‌ام به سال‌ها پیش بازمی‌گردد. حتا دی‌گر آن حس حسادتِ نامطبوع نسبت به آدم‌های جدید ِ آدم‌های دوست‌داشتنی ِ قبلی ِ زندگی‌ام را هم ندارم. می‌دانید یک «احساس» چقدر باید متلاشی شده باشد، که از سهم ِ دیگران شدن ِ داشته‌های زندگی‌اش حس حسادت نداشته باشد؟ من حتا دی‌گر نمی‌توانم بخوابم؛ این هم یک لذت ِ نابودشده‌ی دیگر؛ بی‌خوابی و کابوس‌های شبانه.
آشفتگی وجودم را می‌توان از آشفتگی این نوشته فهمید. وای! وحشت از مرگ را نگفتم. فقط خودم می‌دانم که چقدر از این‌جا که نشسته‌ام، مرگ هراس‌انگیز است. من زندگی را دوست ندارم، امّا چنان از مُردن هراس دارم، که با چنگ وُ دندان به زندگی چسبیده‌ام. وَ هیچ آرزو و رویایی ندارم. دورترین هدف زندگی‌ام، ارشد روان‌شناسی بود که از همین‌حالا نابودی‌اش را با چشم‌هایم می‌بینم. آدمی که حتا نمی‌تواند چند اسم پُرتکرار ِ روزمره را به‌خاطر بسپارد، چطور می‌تواند درس بخواند وُ آزمون بدهد؟ از این که بگذریم، دورترین اهدافم: بیدارشدن وَ روزْمَرْگی ِ روز ِ آینده‌ی ِ امروزم است.
روزهاست روی این نوشته کار می‌کنم وُ فکر کنم هنوز هم چیزهایی هست که فراموش کرده‌ام، بنویسم‌شان. پس شد بیماری‌ها و مرگ و دور از دسترس بودن عشق و رویاها و فیلان. می‌بینید؟ من حتا در کف ِ هرم مازلو هم ناکام مانده‌ام. پیش‌تر به‌طنز نوشته بودم که اگر هرم مازلو را بلند کنید، ده بیست متر پایین‌تر، من‌ام که فریاد می‌زنم: هلپ‌هلپ! کلام آخر: نوشتم که در این فراموشی‌های عادت‌شده، فراموشم نشود که در آستانه‌ی سال نود وُ پنج، و بیست‌وُهفت‌سالگی، کجای زندگی ایستاده بودم.

پ‌ن: عنوان این نوشته، بیتی‌ست از «لیلی و مجنون» ِ نظامی‌گنجوی.

2016-02-19

درس‌هایی برای حقیقت


بهترین حقیقت‌ها، حقیقت‌هایی خون‌آلودند که گوشت وجود و هستی انسان را پاره می‌کنند.


 و نیچه گریه کرد - اروین یالوم - مهشید میرمعزی - نشر نی

2016-02-18

درس‌هایی برای زندگی


اصولا دو نحوه زندگی وجود دارد: گروهی دنبال آرامش روح و خوشبختی‌اند. آن‌ها معتقد و مجبورند به این عقیده خود متکی باشند و گروه دیگری دنبال واقعیت می‌گردند. این‌ها از آرامش روحی بی‌نیاز هستند و باید زندگی خود را وقف جست‌وجو برای شناخت کنند.
باید بین راحتی و آسایش، و جست‌وجوی واقعیت یکی را برگزینید! جست‌وجو برای شناخت و آزادی از بندگی تسلی‌بخش فوق‌طبیعی را انتخاب کنید، تصمیم بگیرید که چگونه می‌خواهید پیش بروید. اگر معتقدبودن را خوار بشمارید و بی‌خدا شوید، نمی‌توانید همان لحظه انتظار داشته باشید که به آسودگی خاطرِ افراد معتقد برسید! اگر خدا را بکشید، باید قلمرو آن معبد را هم که به آن تکیه می‌کردید، ترک کنید.


  و نیچه گریه کرد - اروین یالوم - مهشید میرمعزی - نشر نی

2016-02-15

درس‌های برای خداحافظی


معمولا هنگام خداحافظی طوری وانمود می‌کنند که گویی ملاقات دیگری در کار است؛ می‌گویند: «به امید دیدار.» عجله دارند که دیداری مجدد را طراحی کنند و بیش از آن عجله دارند که هرچه زودتر آن را فراموش کنند.


  و نیچه گریه کرد - اروین یالوم - مهشید میرمعزی - نشر نی

2016-02-14

درس‌هایی برای عشق


شاید بهتر باشد که به عزیزترین و نزدیک‌ترین کسِ خود فکر کنید. عمیق‌تر حفر کنید و پی خواهید بُرد که کسی که شما دوست دارید، او نیست. چیزی که شما دوست دارید، احساس مطبوعی است که چنین عشقی را در شما بیدار می‌کند! آدم در نهایت، عاشق آرزوها و اشتیاق‌های خود است.


 و نیچه گریه کرد - اروین یالوم - مهشید میرمعزی - نشر نی

2016-02-11

جملات قصار: دختر


حضور ِ یک‌دختر، پلی‌ست بین ِ جهنم وُ بهشت؛ وَ تنها همان دختر، می‌تواند انتخاب کند که تو را کدام سوی ِ پل نگاه دارد.

 • رحمان نقی‌زاده

2016-02-10

درس‌هایی برای زندگی

بیماری وادارم کرد که به‌طور جدی به مرگ فکر کنم. مدتی فکر می‌کردم که از یک بیماری لاعلاج رنج می‌برم که زندگی مرا در عنفوان جوانی می‌گیرد. شبح ِ یک مرگ ِ قریب‌الوقوع تبدیل به یک کار ِ خیر شد. من بدون استراحت و آرامش کار کردم، زیرا می‌ترسیدم قبل از این‌که چیزهایی را که می‌خواهم بگویم روی کاغذ بیاورم، بمیرم. و مگر هر اثر هنری که پایانی غمگین دارد، عالی نیست؟ 


  و نیچه گریه کرد - اروین یالوم - مهشید میرمعزی - نشر نی

2016-02-09

آن‌جا که تو ایستاده بودی


من ایستاده بودم
تا زمان
لنگ‌لنگان
از برابرم بگذرد،
وَ اکنون
در آستانه‌ی ظلمت
زمان به ریش‌خند ایستاده است
تا من‌اَش از برابر بگذرم،
وَ در سیاهی فرو شوم؛
به دریغ و حسرت، چشم بر قفا دوخته،
آن‌جا که تو ایستاده‌ای.


مرثیه‌های خاک - احمد شاملو

2016-02-08

درس‌هایی برای زندگی


وَ دیری نخواهد گذشت
که چشم‌انداز
خاطره‌ای خواهد شد
وَ حسرتی
وَ دریغی...


 مرثیه‌های خاک - احمد شاملو

2016-02-07

هی ری‌ترنز تو د ِ فروزن لایف


در اپیزود ِ اول مستند Frozen Planet بی‌بی‌سی، یک‌جایی تصویر یک خرس قطبی زخمی و خون‌آلود را نشان می‌دهد که ماه‌ها با خرس‌های دی‌گر جنگیده، تا دست کسی به ماده‌اَش نرسد. و حالا که همه‌چیز تمام شده است، خرس ِ ماده‌ی آبستن وُ سالم وُ خوش‌حال، از اوی ِ آسیب‌دیده وُ در مسیر نابودی جدا می‌شود. این‌جا راوی می‌گوید:

...And he may never see her again. He returns to the Frozen ocean

2016-02-05

و مهم‌تر از همه: با چه‌کسی


آینه را کنار گذاشت. هنوز چهل‌ودو سال مانده بود! چطور می‌توانست چهل‌ودو سال دیگر طاقت بیاورد؟ چهل‌ودو سال انتظار تا سال‌ها سپری شوند. چهل‌ودو سال تمام به چشمان ِ درحال‌پیرشدن خود خیره شدن. آیا راه گریزی از زندان زمان وجود نداشت؟ آه، کاش می‌شد که دوباره از اول شروع کرد! اما چگونه؟ کجا؟ با چه کسی؟


 و نیچه گریه کرد - اروین یالوم - مهشید میرمعزی - نشر نی

2016-02-04

درس‌هایی برای زندگی


ولی ما آزاداندیش و ایده‌آلیست هستیم و قواعد اجتماعی دیکته‌شده را رد می‌کنیم. ما برای معیارهای اخلاقی شخصی‌مان، تنها به نیروی خود متکی هستیم.


 و نیچه گریه کرد - اروین یالوم - مهشید میرمعزی - نشر نی

2016-02-03

آخرین شعر


تو در تمام اتفاق‌های جهان دست داری:

آخرین سرباز،
آخرین گلوله‌ی خشاب را می‌بوسد وُ
آرزوی تو را...

ملوانی بر بی‌کران  ِدریا،
چشم به انتهای آبی می‌دوزد وُ
چشمان ِ تو را...

عابری خسته،
شال‌گردنش را از هراس  ِباد،
محکم‌تر گره می‌زند وُ
موهای تو را...

باران،
تن  ِخیابان را می‌پوشاند وُ
اشک‌های تو را...

خورشید،
آسمان را پرواز می‌کند وُ
خیال  ِتو را...

فصل‌ها،
تقویم را خط می‌زنند وُ
رفتن تو را...

شکوفه‌ای،
بر بلندای هیمالیا می‌شکفد وُ
لبخند تو را...

آینه،
موهای سپیدش را می‌شمارد وُ
خاطرات تو را...

ناتمام  ِبرف‌آلود  ِبیابان،
گرگ  ِتنها را خسته می‌کند وُ
نبودن تو را...

دو نفر،
طولانی‌ترین خیابان دنیا را قدم می‌زنند وُ
حسرت ِ تو را...

نیستی وُ
اتفاق‌ها می‌اُفتند؛
ولی تو در همه‌شان حضور داری...

وَ در بی‌نشان‌ترین کنج  ِخلوت  ِدنیا،
ساعت‌ها، ثانیه‌ها، لحظه‌ها بازمی‌ایستند
تا شاعری،
قهوه‌اَش را یخ کند وُ
دست‌های تو را...

تو
در تمام  ِاتفاق‌های جهان
دست داری.


رحمان نقی‌زاده گرمی

94.11.08


2016-02-02

عن‌‌در امیدواری


«امیدواری؟ امیدواری بدترین ِ بدهاست!» نیچه صدایش را بلند کرد: «من در کتابم، انسانی، زیادی انسانی چنین ادعایی کرده‌ام: هنگامی که پاندورا در ِ خمره را گشود و شرارت‌هایی که زئوس در آن گذاشته بود ذر جهانِ انسان‌ها به‌پرواز درآمد، یکی از شرارت‌ها یعنی امیدواری، توجه کسی را جلب نکرد. از آن زمان انسان‌ها، آن خمره را که پر از امیدواری است، گنج و بزرگ‌ترین سرمایه‌ی خوشبختی می‌دانند و این بزرگ‌ترین اشتباه است. درحالی‌که فراموش کرده‌ایم که آرزوی زئوس برای انسان‌ها رنج کشیدن بود. امیدواری بدترین ِ بدهاست، زیرا رنج ِ انسان‌ها را تمدید می‌کند.»


 و نیچه گریه کرد - اروین یالوم - مهشید میرمعزی - نشر نی

2016-02-01

مشاهدات نیمه‌واقعی


پالتوش را انداخت روی شانه‌های دختر. دختر گفت: «این‌جوری که خودت سرما می‌خوری.» گفت: «من سرما بخورم، تو بهتر پرستاری می‌کنی!» بعد، محکم‌تر به‌هم نزدیک شدند، وُ باهم خندیدند.


پ‌ن: قدم‌هایم را تندتر کردم؛ رد شدم.