2016-02-01

مشاهدات نیمه‌واقعی


پالتوش را انداخت روی شانه‌های دختر. دختر گفت: «این‌جوری که خودت سرما می‌خوری.» گفت: «من سرما بخورم، تو بهتر پرستاری می‌کنی!» بعد، محکم‌تر به‌هم نزدیک شدند، وُ باهم خندیدند.


پ‌ن: قدم‌هایم را تندتر کردم؛ رد شدم.