2016-02-03

آخرین شعر


تو در تمام اتفاق‌های جهان دست داری:

آخرین سرباز،
آخرین گلوله‌ی خشاب را می‌بوسد وُ
آرزوی تو را...

ملوانی بر بی‌کران  ِدریا،
چشم به انتهای آبی می‌دوزد وُ
چشمان ِ تو را...

عابری خسته،
شال‌گردنش را از هراس  ِباد،
محکم‌تر گره می‌زند وُ
موهای تو را...

باران،
تن  ِخیابان را می‌پوشاند وُ
اشک‌های تو را...

خورشید،
آسمان را پرواز می‌کند وُ
خیال  ِتو را...

فصل‌ها،
تقویم را خط می‌زنند وُ
رفتن تو را...

شکوفه‌ای،
بر بلندای هیمالیا می‌شکفد وُ
لبخند تو را...

آینه،
موهای سپیدش را می‌شمارد وُ
خاطرات تو را...

ناتمام  ِبرف‌آلود  ِبیابان،
گرگ  ِتنها را خسته می‌کند وُ
نبودن تو را...

دو نفر،
طولانی‌ترین خیابان دنیا را قدم می‌زنند وُ
حسرت ِ تو را...

نیستی وُ
اتفاق‌ها می‌اُفتند؛
ولی تو در همه‌شان حضور داری...

وَ در بی‌نشان‌ترین کنج  ِخلوت  ِدنیا،
ساعت‌ها، ثانیه‌ها، لحظه‌ها بازمی‌ایستند
تا شاعری،
قهوه‌اَش را یخ کند وُ
دست‌های تو را...

تو
در تمام  ِاتفاق‌های جهان
دست داری.


رحمان نقی‌زاده گرمی

94.11.08