2016-05-22

اردی‌بهشت 1395؛ مشتت را باز کن، شاید کسی دستت را گرفت



کتاب‌های کاغذی که این‌ماه خواندم: می‌خواهم زنده بمانم از تابور راسان، دیوان اشعار رضا بهاری، چیخیش ائدیر از خلیل رضا، کلیات اشعار ترکی شهریار، و شرح اشعار ترکی صائب تبریزی. البته چند مورد آخر بازخوانی بود. این‌ماه پی‌دی‌اف فقط شاه سیاهپوشان از هوشنگ گلشیری را خواندم. سیزن چهارم هاوس آو کاردز را دیدم. سیزن ششم گیم آو ترونز را شروع کردم. مستند «رونالدو» را دیدم. فیلم‌های خارجی که دیدم: Ex Machina، Mad Max، American Ultra، The Intern، Boogie Nights، Triple 9، Horrible Bosses 2، The Boy next door، I love you Phillip Morris، Love. دو قسمت انیمیشن هتل ترانسیلوانیا را هم دیدم. فیلم‌های ایرانی: بی‌پولی، گینس، سارای، پسر تهرونی، و من دیه‌گو مارادونا هستم را دیدم. آلبوم‌های لعنت به من مازیار فلاحی، داروگ روزبه نعمت‌الهی، مثل مجسمه مهدی یراحی، و پاییز سال بعد رستاک حلاج را گوش کردم. باید بیش‌تر می‌خواندم، بیش‌تر می‌دیدم، بیش‌تر می‌شنیدم؛ غمِ نان نگذاشت. شانزدهم اردی‌بهشت کنکور ارشد روان‌شناسی شرکت کردم. نمایشگاه کتاب را نرفتم. روز بیست‌وُهشتم اردی‌بهشت هم نوشتن مجموعه‌داستانم را تمام کردم وُ فعلا دنبال ناشر هستم. این‌ماه کم‌تر کتاب خواندم و همان وقت محدودم را روی نوشتن متمرکز شدم. این بود این ماهِ من. 

2016-05-20

رادیو فرفری: دانلود مجموعه کامل + آپدیت


یکی از دوستان رادیوی اینترنتی با عنوان «رادیو فرفری» راه انداخته است. سه اپیزود اول را گوش دادم، و حقیقتا خیلی پسندیدم! سوررئال بسیار جالبی داشت، و گوینده هم صدایی جذاب! همه‌ی اپیزودها را این‌جا برای دانلود قرار می‌دهم و به‌محض آپدیت، اپیزودهای جدید اضافه خواهند شد.

فصل اول: آلیس در خاورمیانه
اپیزود اول: چاه
اپیزود دوم: عصا
اپیزود سوم: دیوار
اپیزود چهارم: آی‌لند
اپیزود پنجم: در ساعت پنج صبح

2016-05-19

وقتی از رفتن حرف می‌زنم


دلم «رفتن» می‌خواهد. از کجا؟ تا کجا؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم که دلم می‌خواهد همه‌چیز را جا بگذارم، دست خودم را بگیرم، وَ بروم. بروم جایی که خودم باشم و خودم. هیچ‌جا نَه‌ایستم؛ مسافر باشم. زمان و ساعت و تقویم و نقشه برایم بی‌معنا باشند. خودم را در آن‌سوی سرزمین ِ زمان وُ مکان احساس کنم. نه گذشته‌ای، نه آینده‌ای. فقط... باید بروم.

2016-05-18

وی در پاسخ به چرایی ِ تنهایی‌اَش افزود


ما نبودن‌مان از بودن‌مان قدرت‌مندتر است. آدم‌ها، بودن ما را احساس نمی‌کنند؛ وقتی که نباشیم، تازه جای خالی‌مان را درد می‌کشند. تازه آن‌جاست که «دیر شدن» را می‌فهمند. وقتی رابطه‌ای می‌شکند، همان ثانیه، دیر می‌شود و دیگر ارزش بازگشتن ندارد. همین. ما تنها می‌شویم، وَ اطراف‌مان پُر می‌شود از پشیمان‌های از گور برگشته، که دیگر نمی‌خواهیم‌شان. 

2016-05-12

جملات قصار یک آدم نه‌چندان معروف


آن‌ها که نمی‌توانند از خوشی‌های فراخای دامن ِ کوه لذت ببرند، خوش‌بختی را در قله نیز نخواهند یافت.

○ رحمان نقی‌زاده!

2016-05-10

از مجموعه‌ داستانم


مرد از پله‌ها پایین آمد. زن روی زمین - به‌پشت - خوابیده بود. مرد، چندبار با پا روی شانه‌هایش ضربه زد. زن تکان نخورد. مرد برگشت و از پله‌ها بالا رفت. دفتر یادداشتش را باز کرد، و نوشت: «روز دوازدهم؛ او همچنان مُرده است.»

○ رحمان نقی‌زاده

2016-05-06

در انتها کلمه بود؛ وَ آن «مرگ» بود


سیگار می‌کشد
وَ چشم‌هایش را، محکم‌تر می‌بندد
که دنیا را
مانند دیگران ببیند.

قلبش را
آویخته بر پاندول ساعت‌دیواری
که در آمد وُ رفت ِ ثانیه‌ها
فراموش نکند
که دیگر عاشق نخواهد شد.

سیگار می‌کشد و گام‌هاش را
چنان با عجله بر زمین می‌کوبد
که مبادا
عطری
خاطره‌ای
تصویری
جایی بر حافظه‌اَش چنگ بزند.


این،
سرنوشت شاعری‌ست
که از شعر توبه کرده باشد؛
وَ آخرین کلمه را انتظار بکشد.

• رحمان نقی‌زاده

درس‌هایی برای رابطه


خیلی فکر کردم؛ گذشته‌ی آدم‌ها به آدم‌های جدید زندگی‌شان ربطی ندارد. فقط باید همه انرژی را روی رابطه متمرکز کرد. باید از اکنون لذت برد. گذشته، قاتلِ لحظه‌های اکنون است. همان مثال معروف است که می‌گوید (که عبارات و اصطلاحاتش را هم زیاد نمی‌پسندم) زیباترین باغچه را هم اگر که بیل بزنی، کرم خواهی یافت. راست هم می‌گوید. این‌را هم من به مثال اضافه کنم، که اگر کرم پیدا نکردی، یعنی باغچه مصنوعی‌ست؛ و ما که عاشق حقیقت‌ایم، نباید خودمان را با یک گذشته‌ی مصنوعی دل‌خوش کنیم. ما باید گذشته را بپذیریم. مگر خودمان چه‌کسی هستیم که بخواهیم از گذشته‌ی دیگری ایراد بگیریم؟ گذشته‌ی هر فرد، دارایی شخصی اوست و اگر بتوانیم این مسئله را بپذیریم که ربطی به ما ندارد، بسیاری از مشکلات روابط‌مان حل خواهد شد. این‌همه اطناب برای رسیدن به این نکته بود:
پیش‌ترها - با این‌که خودم گذشته‌ی خاکستری تیره‌ای دارم - گذشته‌ی آدم‌های زندگی‌اَم اذیتم می‌کرد، ولی امروز که عمیق‌تر به قضیه فکر می‌کنم، به خودم می‌گویم یعنی من آن‌قدر خوب هستم که آن‌همه تجربه‌ی یک‌فرد به رابطه با من ختم شده است! شاید نتوانستم منظورم را زیاد واضح برسانم. این‌طور بگویم که یک‌فرد، امروز، از همه‌ی گذشته‌اَش گذشته است تا اکنون را با من زندگی کند. پس من ارزش‌مند هستم.

و باید امیدوار بود (و تلاش هم کرد) که ارزش‌مند باقی ماند، تا خودمان «گذشته‌ی خاک‌شده‌»یِ کسی نشویم. وَ گور ِ پدرِ آینده؛ اکنون را زندگی کنیم.