2016-05-19

وقتی از رفتن حرف می‌زنم


دلم «رفتن» می‌خواهد. از کجا؟ تا کجا؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم که دلم می‌خواهد همه‌چیز را جا بگذارم، دست خودم را بگیرم، وَ بروم. بروم جایی که خودم باشم و خودم. هیچ‌جا نَه‌ایستم؛ مسافر باشم. زمان و ساعت و تقویم و نقشه برایم بی‌معنا باشند. خودم را در آن‌سوی سرزمین ِ زمان وُ مکان احساس کنم. نه گذشته‌ای، نه آینده‌ای. فقط... باید بروم.