2016-06-27

درس‌هایی برای زندگی


احساساتی‌بودن نتایجی شیطانی می‌تواند به بار بیاورد. انسان نباید کاری به کار لحظات داشته باشد، هرگز نباید آن‌ها را تکرار کند.


 عقاید یک دلقک - هاینریش بل - شریف لنکرانی

2016-06-25

ناطور دشت : جی‌دی سلینجر


«هولدن کالفیلد، قهرمان رمان ناطور دشت، بیگانه‌ای است از جنس بیگانگان جهان، جوانی جسور و جستجوگر که حدیث جستجو و جستجوگر را به‌تصویر می‌کشد. هولدن، که به‌تعبیر خالقش، از جهان عوضی، جهانی به‌وسعت زمین، گریزان است و به جهان قشنگ، جهانی محدود با مردمانی ناگزیر قربانی، تعلق دارد، همراه با همراهان انگشت‌شمارش در پی مفهوم زندگی، سرگردانی را مکرر می‌کند و از یاسی به یاسی دیگر فرو می‌آید.»
- یادداشت پشت‌جلد کتاب

داستان کتاب، ماجرای اخراج‌شدن هولدن از دبیرستان پنسی و چندروزی‌ست که زمان دارد تا به خانه بازگردد. در این مسیر، هولدن بارها و بارها گریزهایی به گذشته خود می‌زند و خودش را بی‌پرده توضیح می‌دهد. او از قضاوت نمی‌ترسد و با بی‌رحمی تمام به نقد تمام انسان‌های پیرامون و حتی خودش می‌پردازد.
ناطور دشت اولین کتابی بود که از سلینجر خواندم. نثر روان و دل‌نشین سلینجر تحت‌تاثیرم قرار داد! سلینجر، نوشتن را در پیش‌روی آدم آسان‌تر از آن‌چه که به‌نظر می‌رسد، جلوه می‌دهد؛ آن‌قدر که با خودت می‌گویی من هم می‌توانم بنویسم! در کل، ماجرای این رمان را از جهاتی به رمان «زندگی در پیش رو» رومن گاری شبیه دیدم. متاسفانه ترجمۀ نه‌چندان خوب، از زیبایی‌های این رمان کاسته بود، و پُر بود از اشتباهات نگارشی و کژسلیقه‌گی در انتخاب کلمات.


«اگر از من می‌شنوید، هیچ‌وقت چیزی به کسی نگویید. اگر بگویید، یواش‌یواش دل‌تان برای همه تنگ می‌شود.» - از متن کتاب


 ناطور دشت - جی‌دی سلینجر - احمد کریمی - نشر ققنوس

2016-06-24

خرداد 1395 : هنوز احساس نمی‌کنم


هیچ حوصله نداشتم برای این ماه یادداشت بنویسم، برای همین هم دیر شد. کتاب‌هایی که خواندم: ساعت‌ساز نابینا از ریچارد داوکینز، رویاها از کارل گوستاو یونگ، خاطرات حوا از مارک تواین، سلوک از محمود دولت‌آبادی، و ناطور دشت از جی‌دی سلینجر. کتاب‌های پی‌دی‌اف هم سخنرانی شاملو در برکلی، بازی بی‌کلام از ساموئل بکت، از خاموشی و گناه دریا از فریدون مشیری، و آسمان لاجوردی از مهرداد پارس را خواندم. فیلم‌های ایرانی چندمترمکعب عشق و ارغوان را دیدم. فیلم‌های خارجی:
Me and Earl and the Dying girl - Jurassic World - Birdman
آلبوم‌های موسیقی: 94 بنیامین بهادری - دعوت کاکوبند - جاده می‌رقصد چارتار - دینگو مارو - دوئل در آینه رضا یزدانی - عکس زمستونی تهران کامران تفتی - صفر شخصی محسن نامجو - امیر بی‌گزند محسن چاوشی.
اتفاق خاصی هم نیفتاد، یا اگر افتاد هم این‌جا نمی‌نویسم. بعد از چندسال سینما رفتم و فیلم «بارکد» را دیدم. کتابم را فرستادم برای نشر ققنوس و منتظر جواب‌شان هستم. روز هشتم خرداد هم نوشتن مجموعه داستان جدیدی را شروع کردم.

چقدر ماه منفعلانه و بی‌تاثیری داشتم. مطمئنا بعدها برای این سی‌وُیک‌روز ِ کم‌کار حسرت خواهم خورد.

2016-06-18

سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه


«اما... دوستان عزیز، با تواضع تمام بگویم ادبیات که از چشم و جان خواننده به نظر دلنشین و زندگی‌بخش می‌آید، در جاری‌شدنش از جان و دست نویسنده، بسی که جان‌فرسا و هلاکت‌بار است. دست کم در تجربه شخصی می‌توانم بگویم آنچه مرا از پای در می‌آورد، ناممکن‌بودن نوشتن است. وقتی به‌ناچار شروع می‌کنم به نوشتن، چنان است که گویی به دوزخی وارد می‌شوم، شاید به امید آن که بهشت‌واری برآورم. اما غالبا درون دهلیزهای آن در می‌مانم. و چون سرانجام از آن دهلیزها می‌گذرم با صرف سال‌های عمر، از پسِ چندی که برمی‌گردم و به حاصل کار می‌نگرم حقیقت این‌ست که غالبا احساسی ناخوشایند دارم. پس گاهی به صرافت می‌افتم که دورش بریزم یا بسوزانمش. اما عمری که در پای آن ریخته‌ام چه می‌شود؟ بنابراین با بی‌رحمی به جراحی و تراشیدن و ساییدن همانچه می‌پردازم که در لحظات نوشتن شوقی جان‌سوز به آن همه داشته‌ام. و این جرح و تعدیل بیش‌تر نابودم می‌کند. نمونه‌اش همین کاری که در دست دارم که در مسیر تراش و سایش‌ها از بیش از هفت نام گذر کرد تا سرانجام در سُلوک قرار بیافت.»
- یادداشت نویسنده در پشت‌جلد کتاب

«مردی را می‌بیند که در سایه می‌رود...»؛ قصه با یک تعلیق آغاز می‌شود و با عاشقانه‌ای آرام وُ دل‌نشین ادامه می‌یابد. هرچه پیش‌تر می‌رویم قیس و شخصیت‌ها را بهتر می‌شناسیم و پیچیدگی‌ها و سایه‌های آغازین کتاب کم‌تر می‌شود. «سلوک» رمانی‌ست شعرگونه؛ داستانِ زندگی «قیس» در غربت و به‌خاطرآوردن‌هاش... متن کتاب پُر است از جملاتی که به فکر فرومی‌بردت؛ چنان نزدیک‌اند، که انگار کن خودت نوشتی‌شان، یا راوی دارد - بی‌رحمانه - پتۀ زندگی تو را، پیش‌روی خواننده، روی آب می‌ریزد. نوشتن این رمان، برای دولت‌آبادی به بهای پنج‌سال از زندگی‌اش آب خورده است. (1377 تا 1381)
و ما چقدر خوش‌بختیم که با محمود دولت‌آبادی هم‌عصریم. همین.


پ‌ن: نقل‌قول‌هایی از سلوک که پیش‌تر در وبلاگ نوشته‌ام. 

2016-06-17

خرده‌جنایت‌ها


کمتر زنی را می‌توان سراغ کرد که در ذهنش نسبت به بستگان مردی که دوستش می‌دارد، مرتکب جنایت نشده باشد. 


 سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه

2016-06-16

نامه به کودکی که در خط پایان زاده شد


به لطف پدر محترمش تا حالا دغدغه مالی نداشته است. می‌گوید «خانه‌ام»، اما منظورش خانه‌ای‌ست که چندده‌میلیون رهنش را پدر تقبل فرموده‌اند. هزینۀ زندگی‌اش را هم که دوست‌پسران برعهده‌دارند و حتی پول آب‌معدنی هم نمی‌دهد. با پشتیبانی مالی «ددی» کتاب چاپ کرده، (که بازدهی اقتصادی هم برایش نداشته) و دیگر هیچ‌کس را به‌عنوان نویسنده/شاعر قبول ندارد، چراکه کتاب چاپ‌شده ندارند. حالا همه این‌ها به‌کنار؛ چرا اصلا وارد این بحث شدم؟ وقتی گفت: «ببین، تو به‌اندازه کافی برای موفقیت و برنده‌شدن تلاش نکردی. من که می‌بینی الان...» پریدم وسط حرفش و گفتم: «شما ببین دوست عزیز! شما برنده نشدی؛ یعنی اصلا وارد مسابقه نشدی. وقتی که من در پیچ و خم و فراز و فرودهای مسیر ماراتون سگ‌دو می‌زدم و زمین می‌خوردم و حتی کسی نبود دستم را بگیرد، سرکار با همکاری پدر و مادر گرامی‌تان، روی خط پایان به‌دنیا آمدید. شما برنده‌نشده‌اید دوست من، روی خط پایان زاده شده‌اید.»


پ‌ن: براساس یک داستان کاملا -خیلی- غیرواقعی

2016-06-08

درس‌هایی برای مرگ


مغزم... آه، مغزم. باید بنشینم. باید بنشینم. مغزم در تمام وجودم جاری است، و تمام وجودم بی‌اندازه خسته است. خستگی مرگ. چقدر مرگ انباشت شده است در این شیارهای مغز؛ چقدر! و من چگونه بتوانم همه‌شان، جزء به جزءشان را توضیح بدهم؟ تداعی... تداعی به ستوه می‌آوَرَدَم و دیوانه‌ام می‌کند.



سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه

2016-06-07

وقتی از من حرف می‌زنیم


و دست می‌برد جیبش تا سیگار و فندک را بیرون بیاورد. عادت و بیماریِ عادت کردن به عادت. دهان خشک و تلخ است. هیچ میل و اشتهایی به کشیدن سیگار ندارد؛ با وجود این احساس می‌کند تنها کاری که می‌تواند، و حتما باید انجامش بدهد، روشن کردن سیگار و کشیدن آن است.



 سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه

2016-06-06

درس‌هایی برای زندگی و مرگ


و اکنون مرگ، مرگ و نفرت آن پاداشی است که او با فراخدستی به من پیشکش کرده است؛ پیشکش و نه پیشنهاد! چه بی‌رحمانه نابود شدم! بی‌رحمانه و نسنجیده. چه بسا هم سنجیده. زیرا زن هیچ قدمی را نابسنجیده برنمی‌دارد. نمی‌دانم. آدمی... نیکخواهی و عشق... ذره‌ذره فروریختن بر خاک خوب و پرشقاوت. این وطن من است و این خاک... پیر شدن خود را فقط من دیده‌ام. ناگهانی. دقیق چون فروافتادن از یک ارتفاع ناشناخته. این اتفاقی است که در ذهن و زندگی کم اشخاصی رخ می‌دهد. یک وقفۀ ناگهانی، یک ورطۀ ناگهانی. وقتی که از همه کس گسسته بودم و اکنون... هم من، - مردی که گم شد - شعری آورده است در پاره شعری از قیس عامر که:
«روزم چون روز دیگران می‌گذرد؛ اما شب که در می‌رسد یادها پریشانم می‌کنند، چه اضطرابی!
روز را به سر می‌برم اما... شبانگاه من و غم یکجا می‌شویم
همانا عشق در قلب ما جا یافته و ثابت است؛ چنان چون پیوست انگشتان با دست!»
دوزخ، چه دوزخی‌ست شب. می‌دانم، می‌دانم، از آن‌که آزموده‌ام بهشت شب را هم. چه بهشتی بود و چه دوزخی که هست. اضطراب را هم می‌شناسم، نه بس از یک جهت. از هفتا هفت جهت. عجب دوزخی!



 سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه

2016-06-05

خسته‌ام از این کاهشِ مداوم


فقط خسته است. ذهنش، روحش و تمام تنش کاهش را احساس می‌کند؛ کاهش... تحلیل. بله، کاهشِ زمان - عمر، انگار می‌بیندش، لمس‌اش می‌کند. کوتاه... کوتاه... کوتاه شدن عمر.


 سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه

2016-06-04

حرف‌هایی که ناگفته ماند


دیگر به او نگفت که به‌راستی بار دیگر زنده شدم با طلوعِ تو از پسِ مرگ‌های پیاپی، که مسیر عمر مرا با حضور دایمی‌شان سنگچین کرده بودند.


 سلوک - محمود دولت‌آبادی - نشر چشمه

2016-06-03

جای خالی رو با یه انتخاب درست پُر کنیم


چشم‌هاتون رو ببندید، یک موسیقی‌متن غم‌انگیز تصور کنید وُ این متن رو با صدای سوزناکِ یک خانم بشنوید: «بعضی وقتا احساس می‌کنیم جای یه‌نفر کنارمون خالیه؛ یه‌نفر که تو شادی‌هامون نیست. یا یه‌چیزی که همیشه انتظار دیدنش رو داریم. وَ دوست داریم یه عکس یادگاری از اون داشته باشیم. جای خالی رو با یه انتخاب درست پُر کنیم...»

تا این‌جا اشک‌تون درنیومده؟ اگر سنگ‌دل نیستید وُ بغض کردید، دست نگه دارید! به‌نظرتون این متن چی بود؟ یک نامۀ عاشقانه؟ متنی برای تبلیغ ازدواج هوشمندانه؟ دکلمه‌ای از یه شاعر یا نویسنده؟ نه! برای راهنمایی، اجازه بدید جملۀ آخر رو کامل بنویسم: «جای خالی رو با یه انتخاب درست پُر کنیم: شامپو حنای صحت.» بله! هم‌زمان با این جمله، دستی از پشتِ پردۀ حمام بیرون میاد و شامپو حنای صحت رو داخل کادر قرار میده! نکتۀ آموزشی این پست این باشه که: قبل از این‌که مثل من جلوی تلویزیون بغض کنید و یادِ روزهای گذشته و نیامده بیفتید، کمی صبر کنید که آگهی تبلیغاتی تموم بشه!