2016-06-16

نامه به کودکی که در خط پایان زاده شد


به لطف پدر محترمش تا حالا دغدغه مالی نداشته است. می‌گوید «خانه‌ام»، اما منظورش خانه‌ای‌ست که چندده‌میلیون رهنش را پدر تقبل فرموده‌اند. هزینۀ زندگی‌اش را هم که دوست‌پسران برعهده‌دارند و حتی پول آب‌معدنی هم نمی‌دهد. با پشتیبانی مالی «ددی» کتاب چاپ کرده، (که بازدهی اقتصادی هم برایش نداشته) و دیگر هیچ‌کس را به‌عنوان نویسنده/شاعر قبول ندارد، چراکه کتاب چاپ‌شده ندارند. حالا همه این‌ها به‌کنار؛ چرا اصلا وارد این بحث شدم؟ وقتی گفت: «ببین، تو به‌اندازه کافی برای موفقیت و برنده‌شدن تلاش نکردی. من که می‌بینی الان...» پریدم وسط حرفش و گفتم: «شما ببین دوست عزیز! شما برنده نشدی؛ یعنی اصلا وارد مسابقه نشدی. وقتی که من در پیچ و خم و فراز و فرودهای مسیر ماراتون سگ‌دو می‌زدم و زمین می‌خوردم و حتی کسی نبود دستم را بگیرد، سرکار با همکاری پدر و مادر گرامی‌تان، روی خط پایان به‌دنیا آمدید. شما برنده‌نشده‌اید دوست من، روی خط پایان زاده شده‌اید.»


پ‌ن: براساس یک داستان کاملا -خیلی- غیرواقعی