2016-07-11

یه‌جا تو عکس‌ها می‌بینی چندسال‌پیش خندیدی


قدیم‌ترها آدم لب‌خندش می‌آمد؛ یعنی گاهی دلش می‌خواست لب‌خندی چیزی بزند. ولی الان؟ آدم دلش هیچ‌چیزی نمی‌خواهد. آدم می‌خواهد دلش را بردار بیندازد کنار جاده، وَ بقیه مسیر را سبک‌تر برود. آدم خسته می‌شود یک‌جا. آدم است خب؛ خسته‌گی را لازم دارد. نمی‌شود که هی بدود، هی بدود، هی بدود، و سرش را در خورجین ِ امید بکند وُ خسته نشود و هی بدود و از نرسیدن دلش نگیرد. آدم لب‌خند یادش می‌رود وُ اندوه بر چهره‌ وُ تمام بودنش می‌نشیند وُ می‌نشیند وُ از قدیم‌ترها که آدم لب‌خندش می‌آمد، می‌نویسد.