2016-07-13

با تمام ِ وجود خشم‌گین‌ام ... زندگی‌م بوی مُرده‌گی میده


خشم؛ حس الانم را در واژه‌شناسی «خشم» می‌نامند. از اندوه وُ بی‌حسی وُ انکار وُ فیلان گذشته‌ام. الان خشم‌گین‌اَم. خشمِ واقعی؛ مثلا هرلحظه ممکن است کسی را به باد کتک بگیرم، یا کتک بخورم. مهم نیست چون‌که؛ که بزنم یا بخورم. فقط می‌خواهم مشت بزنم وُ ضربه بخورم. عضلاتم منقبض‌اند؛ انگار کن که چیزی درون‌شان گیر کرده و هر آن ممکن است منفجر شود. نمی‌دانم دیگر چه‌طور توضیحش بدهم. باید خودت تجربه‌اش کرده باشی. از آدم‌ها خشم‌گین‌اَم. هیچ‌کسی را نمی‌توانم دوست داشته باشم. هرکسی که اطرافم نفس می‌کشد خشمم را مضاعف می‌کند: مسافرین بی‌آرتی، عابرین پیاده، هم‌خوابگاهی‌ها، دوستان، آشنایان و ... . می‌خواهم همه‌شان را بزنم. شوخی نمی‌کنم. واقعا هم‌چو حسی دارم. احساس می‌کنم اگر هرچه‌زودتر این خشم را با مشت تخلیه نکنم، چیزی درون جمجمه‌ام خواهد ترکید. حالم خوب نمی‌شود. تحمل حضور هیچ‌کس را ندارم. یعنی همۀ آدم‌ها بروند به جهنم یا هم‌چو جایی، که ریخت‌شان را نبینم. خودم را زندانی کرده‌ام وُ هیچ‌کس را نمی‌بینم. من، پیش‌ترها خیلی احساس تلخ وُ زشت وُ زننده تجربه کرده‌ام، امّا این‌یکی کاملا جدید است. می‌توانم قسم بخورم که تا الان تجربه‌اش نکرده بودم. چند هفته‌ای‌ست که این خورۀ خشم‌آلود افتاده به‌جانم و روح وُ روانم را می‌خراشد. احساس می‌کنم دیگر روی آرامش را نخواهم دید. همیشه وقتی عصبانی بودم، می‌رفتم می‌دویدم و ورزش می‌کردم وُ آرام‌تر می‌شدم. دی‌شب اما هرچه دویدم و در هوا مشت انداختم و ...، خوب نشد که بدتر شد. وقتی برگشتم، خشم‌گین‌تر بودم. کسی را نگاه نمی‌کردم. می‌ترسیدم که از طرز نگاهش خوشم نیاید و بیفتم به جانش. فرار کردم یک گوشه نشستم وُ در خودم فرورفتم که هم‌کلام کسی نشوم. حالم خوش نیست. لبۀ پرتگاهی ایستاده‌ام که آن‌سویش تا چشم کار می‌کند تاریکی و نیستی است. تلاش می‌کنم خودم را نگه دارم، ولی بی‌فایده است. چیزی تا سقوط در نیستی نمانده است. شوخی نمی‌کنم. ببین، پاهایم دارند می‌لغزند.