2016-07-16

مرگ با گام‌هایی کُند - آرام‌آرام - پیش می‌آمد


در فاز جدید روان‌نژندی‌اَم خودم را می‌گذارم جای بازیگرهای فیلم؛ دو نفر نشسته‌اند در آشپزخانه و خیلی ملایم با هم بحث می‌کنند، که یک‌هو من جای نقش اول مرد را می‌گیرم وُ بلند می‌شوم و همه زار وُ زند‌گی‌شان را به‌هم می‌ریزم. ظرف‌ها را می‌شکنم. فحش می‌دهم. نقش مقابل را بلند می‌کنم و به دیوار می‌کوبم. آن‌قدر مشت می‌کوبم روی صورتش که خون کل صحنه را بگیرد. هرچه کارگردان می‌گوید «کات، کات» گوش نمی‌دهم و مشت می‌کوبم و مشت می‌کوبم و مشت می‌کوبم. حالا این فقط یک سکانس بود. من کل فیلم‌ها و سریال‌ها را با همین خشم و عصبانی‌ات غیرقابل‌کنترل تماشا می‌کنم. خدا می‌داند که چندبار در این جای‌نشست‌های هنرمندانه‌ام طلاق گرفته‌ام، چندبار کشته‌ام، چندبار مُرده‌ام، چندبار سر بچه‌ها داد کشیده‌ام که بروند داخل اتاق‌شان و تا ابد بیرون نیایند.
من دارم آرام‌آرام دیوانه می‌شوم.