2016-08-26

یک‌سال تهران‌مُرده‌گی


ماه خوبی نبود؛ به هیچ‌کاری نرسیدم. شرمنده‌گی از خود را احساس می‌کنم. کتاب‌های کمی خواندم: سال بلوا از عباس معروفی، گذار روزگار از رومن گاری، و مبانی دستور زبان آذربایجانی. فیلم‌های ایرانی کمی هم دیدم: ملکه، سربه‌مهر، مستانه، سه‌نفر روی خط، هیلانه. فیلم‌های خارجی هم این‌ها را دیدم:
We Bought A Zoo - Avengers Grimm - InsideOut
این سریال‌ها را هم دیدم: Terminator; The Sara Connor Chronicle ، دو فصل True Detective را دیدم و فصل دوم را نپسندیدم، ولی فصل اول عالی بود. فصل نهم بیگ‌بنگ تئوری را دیدم. فصل اول Friends را دوباره دیدم!
اتفاق مهم؟ فقط این‌که مجموعه‌داستانم را به نشر موغام تبریز سپردم و منتظر نتیجه هستم.

این مرداد، شاید یکی از بدترین ماه‌ها عمرم بود.

2016-08-05

شترگاوپلنگ


دلم سفرنامه‌نویسی می‌خواهد. از یک جای خیلی دور. بکر؛ که وقتی می‌نویسم‌اش احساس کنم از ناشناخته‌ها روایت می‌کنم. که وقتی کسی می‌خواندنش، شگفت‌زدگی‌اش را نتواند پنهان کند. دوست دارم دوربین را کنار بگذارم وُ تصاویر را چنان در جانِ کلمات بریزم، که بعدها اگر خواندمش، خودم را دوباره در آن فضا احساس کنم. که اگر کسی کلماتم را خواند، فاصله‌اش تا آن تجربۀ بکر، تنها یک چشم‌برهم‌گذاشتن باشد.

راستی آیا می‌توانم مرگ را این‌چنین بنویسم؟ که پلک روی هم بگذارند وُ خود را در آستانِ مرگ ببینند؟ که اگر چشم فروبستم، خودم را در کنار مرگ ببینم؟