2016-08-05

شترگاوپلنگ


دلم سفرنامه‌نویسی می‌خواهد. از یک جای خیلی دور. بکر؛ که وقتی می‌نویسم‌اش احساس کنم از ناشناخته‌ها روایت می‌کنم. که وقتی کسی می‌خواندنش، شگفت‌زدگی‌اش را نتواند پنهان کند. دوست دارم دوربین را کنار بگذارم وُ تصاویر را چنان در جانِ کلمات بریزم، که بعدها اگر خواندمش، خودم را دوباره در آن فضا احساس کنم. که اگر کسی کلماتم را خواند، فاصله‌اش تا آن تجربۀ بکر، تنها یک چشم‌برهم‌گذاشتن باشد.

راستی آیا می‌توانم مرگ را این‌چنین بنویسم؟ که پلک روی هم بگذارند وُ خود را در آستانِ مرگ ببینند؟ که اگر چشم فروبستم، خودم را در کنار مرگ ببینم؟