2016-09-29

درس‌هایی برای عشق


در کشکول شیخ بهایی، از عبدالله بن اسباط قیروانی نقل شده است، که گفت: «اگر عشق را وصف کردی، آن‌را نشناخته‌ای.»

2016-09-23

شهریور 95 : یک‌سال بیش‌تر گذشت


شهریور کم‌کار و کم‌رمقی را گذراندم؛ فقط دو کتاب خواندم: رمان «جای خالی سلوچ» از محمود دولت‌آبادی، و مجموعه شعر «سُوِیدا» از علی‌رضا روشن. آلبوم «سی‌سالگی» از احسان خواجه‌امیری را گوش دادم. انیمیشن Zootopia را دیدم. فیلم‌های عصر یخبندان و Avengers; Age of Ultron را دیدم. جشن سریال شهرزاد را هم دیدم. فصل دوم سیت‌کام The Odd Couple، فصل دوم Friends، و فصل اول و دوم Shameless را دیدم. فصل اول So You Think You Can Dance را هم دیدم و نپسندیدم و ادامه ندادم. و اما اتفاقات این ماه: روز چهارم شهریور، مجموعه داستانم از نشر موغام تاییدیه اولیه را گرفت و رفت برای ویراستاری. همان‌روز از پانسیون خلاص شدم و به خانۀ «بن‌بست یکم» نقل‌مکان کردم. روز نوزدهم هم جشن تولد دوستانه‌ام در کافه نال برگزار شد!

این بود شهریور من؛ یک ماه راضی‌نکننده! با کتاب‌ها و فیلم‌ها و سریال‌های کم.

2016-09-19

جای خالی سلوچ : محمود دولت‌آبادی



نگارش این رمان را، محمود دولت‌آبادی، سال 1357 به‌پایان رسانده، و فضای داستان آن در حوالی دهه‌های 40 و 50 شمسی، در یکی از روستاهای خراسان، به نامِ زمینج، می‌گذرد. کتاب پُر است از اصطلاحات و کلمات روستایی ایران، که مخاطب را در میان صفحاتش به سفری درونِ متنِ زندگی مردمان روستا می‌‌کشاند. فضاسازی و توصیفات دولت‌آبادی در این رمان فوق‌العاده هستند و تصویرسازی‌های او، داستان را مانند فیلم پیش چشمان خواننده تصویر می‌کند. داستان، سیاه است و خشن؛ انگار کن که همۀ کلمات کتاب از دلِ سوزِ کویر گذشته باشند. داستان، با رفتن ناگهانی سلوچ و ترک خانواده‌اش آغاز می‌شود، با توصیف زندگی مِرگان، عباس، ابراو، و هاجر ادامه پیدا می‌کند و مصایب زندگی‌شان را نشان می‌دهد. «جای خالی سلوچ» را نشر چشمه منتشر کرده است.

2016-09-18

چند قدم مانده تا پاییز


بگذار بگندد این مرداب! بگذار بخشکد. پاییز؛ خشکیده و تکیده و خاموش. چغر و سوخته و بردبار. پاییز. پاییزِ برگ‌های زرد. برهوت بادهای سرگردان.



 جای خالی سلوچ - محمود دولت‌آبادی

2016-09-17

من، با دو چشم خویشتن


عشق تو تنها به پیرانه‌ترین چهرۀ خود می‌تواند بروز یابد: اشک. و تو مختاری که تا قیامت بگریی. گریستن و گریستن.



 جای خالی سلوچ - محمود دولت‌آبادی

2016-09-16

درس‌هایی برای زندگی


این که باید تسلیم بود، که باید تسلیم شد، که ناچاری و باید خود را به مرگ بدهی.



 جای خالی سلوچ - محمود دولت‌آبادی

2016-09-15

درس‌هایی برای عشق


گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می‌جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست‌های به گل آلودۀ تو که دیواری را سفید می‌کنند. عشق، خود مِرگان است! پیدا و ناپیداست، عشق. گاه تو را به شوق می‌جنباند. و گاه به درد در چاهیت فرو می‌کشد.


 جای خالی سلوچ - محمود دولت‌آبادی


پ‌ن: سلوچ و مِرگان شخصیت‌های این رمان هستند.

2016-09-09

گذار روزگار : رومن گاری


«کتاب حاضر گفت‌وگویی است با رومن گاری، چندماه قبل از مرگ نابهنگام او. گاری در این کتاب از بلندپروازی‌هایش می‌گوید، از آرزوها و کامیابی‌ها و سرخوردگی‌هایش، از جوانی پر فراز و نشیبش، سال‌های خدمت در نیروی هوایی، نشست و برخاست با بزرگان هالیوود، کتاب‌هایی که نوشته و تاملاتش در باب زندگی. این کتاب کوچک را می‌توان آخرین فصل از خودزندگی‌نامه گاری دانست.»
- یادداشت پشت جلد کتاب

برای من که عاشق رومن گاری هستم، فرصت خوبی بود برای آشنایی بیش‌تر؛ برای هرکس دیگری هم که به ادبیات فرانسه و رمان‌خوانی علاقه‌مند است، مطالعه این کتاب و آشنایی بیش‌تر با گاری خالی‌ازلطف نخواهد بود. «گذار روزگار» را نشر ماهی، با ترجمه‌ای از سمیه نوروزی منتشر کرده است.


رومن گاری سخنانش را این‌طور آغاز می‌کند که این ما نیستیم که زندگی را تجربه می‌کنیم، بلکه زندگی است که ما را تجربه می‌کند و مالک ماست.

2016-09-08

من مشغول مُردنم بودم


حواسم نبود که کجای مسیر، خودم را فراموش کردم. کجا بود که قدمْ چپ گذاشتم وُ مسیر را گم کردم. من اشتباه کردم وَ زندگی‌ام را باختم، وَ این تقصیر هیچ‌کس نیست؛ جز خودم. هیچ‌کس در این‌میان گناهکار نیست. قاضی خودم هستم، وکیل مدافع خودم، وَ تا انتهای دادگاه، تنها خودم هستم، که به‌انتظارِ حکم نشسته‌ام.
من این‌جا زمین خورده‌ام؛ امروز. امّا سُریدنِ پایم از مدت‌ها پیش آغاز شده بود. نمی‌دانم کجا بود که لیز خوردم، چه‌طور شد که تا امروز تلوتلو خوردم وُ پیش آمدم، وَ امروز چنان زمین خورده‌ام که توان بازایستادن ندارم.

امروز متولد شده‌ام؛ وَ این رنج ادامه خواهد داشت...
19 شهریور 1395


پ‌ن: سَبید در توییتر نوشته بود: «اِنقدر از شروعش گذشته، که نمی‌دونم دارم چی‌رو ادامه میدم.»