2016-11-25

آبان 95 : نه؛ نمی‌توانم


حوصله‌اش را ندارم؛ همین‌جوری تیتروار می‌نویسم.
کتاب‌هایی که خواندم:
یادداشت‌های شیطان از لیانید آندری‌یِف - مجموعه‌داستان دشمنان جامعه سالم از ابراهیم نبوی - هجوم دوباره مرگ از ژوزه ساراماگو - ستون پنجم از ابراهیم نبوی.
فیلم‌هایی که دیدم:
Delibal - Into the woods - Jearhead 3: The Siege
سریال‌ها:
فصل دوم Californication را دیدم و نپسندیدم؛ ادامه نمی‌دهم. فصل هفتم The WalkingDead را شروع کردم و فصل سوم Friends را هم دیدم.

ترم اول زبان فرانسه را ثبت‌نام کردم. چاپ کتاب هم جلو رفته و قرارداد نوشته‌ایم و نشسته‌ایم منتظر نظر ارشاد محترم!


پ‌ن: این یک ماه بود؟ اصلا هدفی نیست که برای یک‌ماه از بیست‌وُهفت‌سالگی‌ام درنظر داشتم.

2016-11-19

موضوع انشا: تعطیلات خود را چگونه نگذراندید


هربار که تقویم چندروز تعطیلی پشت‌سرهم را نشان می‌دهد، می‌ترسم. لابد دیوانه‌ای چیزی هستم خب؛ چه‌کسی از تعطیلات و بیکاری با حقوق بدش می‌آید؟ مسئله، بیکاری و خواب و استراحت نیست؛ این هجوم بی‌برنامگی و رکود و مردابِ زندگی‌ست که وحشت‌زده‌ام می‌کند. تازه وقتی که چندروز تعطیل می‌شود، می‌فهمم که هیچ برنامه‌ای برای آینده نداشته وُ ندارم. لابد باقی مردم، کسانی را دارند که ببینند، یا جایی که بروند، یا هرچی. من نه؛ من همان برنامۀ آخرهفته‌هام - که کتاب و سریال و فیلم و نوشتن و اینترنت است - را به‌توان دو می‌رسانم و تعطیلات را می‌گذرانم. تازه این بخش خوب ماجراست. از آن‌طرف، فکر وُ خیال وُ اندوه وُ افسردگی وُ ... هم به‌توان چهار می‌رسد.
اگر این استفاده از توان و اعداد معقول نیست، شما ببخشید. بنده همان‌کسی هستم که بعد از پنج‌بار امتحان دادن «ریاضی پیش»، بالاخره توانستم استاد را راضی کنم که 10 بدهد! بگذریم...
از فکر وُ خیال می‌گفتم: فکر می‌کنم پس کِی قرار است این سردرگمی تمام شود؟ کی حس خوب زندگی‌کردن سهم من خواهد شد؟ کی هزینۀ یک مسافرت جور خواهد شد؟ کی از شرمندگی دستگاه‌های خودپرداز خلاص خواهم شد؟


پ‌ن: کاش زودتر تمام شوند؛ هم این تعلیق، و هم تعطیلات.

2016-11-18

درس‌هایی برای عشق



دو رمان آخری که خوانده‌ام - بر حسب اتفاق - هر دو در نقطۀ اوج‌شان تسلیم ِ عوامل فرابشری را در مقابل «عشق» تصویر کرده‌اند؛ در «یادداشت‌های شیطان» [goo.gl/O5KaCY] شیطان در دام عشق می‌افتد و بازی را به موجود کم‌مقداری به‌نام ِ «انسان» می‌بازد. و در «هجوم دوباره مرگ» [goo.gl/elqM6E] «مرگ» است که عشق انسانی را به جاودانگی ترجیح می‌دهد.

آیا واقعا «عشق» به‌همان افسون‌گری و فریبندگی‌ است که نویسندگان نوشته‌اند؟ هرچه پیش‌تر می‌روم، مطمئن‌تر می‌شوم که نویسندگان تابه‌حال عاشق نشده‌اند! یا این‌که دورۀ عشق به‌سَر آمده، و این روایت‌های خاک‌خورده دیگر برای عصر ما قابل تعمیم نیستند. حتی بزرگ‌ترین عشق‌ها هم مقابل فریب شیطان، و یا عظمت ناگزیرِ مرگ به‌زانو می‌افتند؛ ولی خب، داستان خودشان است و لابد دوست داشته‌اند این‌چنین روایتی از قدرت عشق انسانی به نمایش بگذارند.

هرموقع خودمان توانستیم کتاب بنویسیم، مرگ را بر عشق مقدم می‌آوریم؛ و حقیقت را بر دروغ.

2016-11-16

هجوم دوبارۀ مرگ : ژوزه ساراماگو


تا حال به این موضوع فکر کرده‌اید که اگر روزی مرگ ما را تنها بگذارد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا وسوسۀ «جاودانگی» برای بشریت در واقعیت هم به شیرینی خیال‌پردازی‌ها خواهد بود؟ برای درک این‌چنین موقعیتی، باید رمان «هجوم دوبارۀ مرگ» را خواند. داستان این رمان، در سرزمینی می‌گذرد که یک‌روز، ناگهان، مرگ از مردم‌اش دست می‌کشد، و دیگر هیچ‌کس نمی‌میرد. ساراماگو در این کتاب، ضمن خلق فضایی سورئال، به مصایب زندگی در جامعه‌ای بدون مرگ می‌پردازد.

هجوم دوبارۀ مرگ، اثر ژوزه ساراماگو را نشر چلچله، با ترجمه‌ای از کیومرث پارسای منتشر کرده است.

امیدوارم دوست ِ عزیز


مرد گفت:
«نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم بهتر است دیگر با هم ملاقات نکنیم.»
مرگ گفت:
«هیچ‌کس نمی‌تواند مانع این کار شود.»


 هجوم دوبارۀ مرگ - ژوزه ساراماگو - کیومرث پارسای - نشر چلچله

2016-11-03

چه‌قدر به‌تان دروغ گفته باشم خوب است


گفتم: «دروغ نگو، تو همیشه خوب هستی.»
گفت: «نه، اشتباه می‌کنی. من همیشه می‌تونستم خودمو خوب نشون بدم. دیگه نمی‌تونم، یعنی امروز نمی‌تونم.»


 مجموعه داستان «دشمنان جامعۀ سالم» - سید ابراهیم نبوی - نشر نی

2016-11-01

برداشتن چوب‌پنبۀ بطری ذهن


وقتی تنها می‌شوم شروع می‌کنم بلندبلند حرف زدن، مثل دیوانه‌ها. هرچه به ذهنم می‌آید می‌گویم. خودم به آن می‌گویم «برداشتن چوب‌پنبۀ بطری ذهن»، که باعث می‌شود همۀ ذهنیت آدم به‌صورت کلمه بیرون بریزد. 


 مجموعه داستان «دشمنان جامعۀ سالم» - سید ابراهیم نبوی - نشر نی