2017-02-28

جاهای خالی را با اولین کلمه‌ای که به ‌ذهن‌تان می‌رسد، پُر کنید


«روزنامه‌ها که کاملا زیر نظارت بود قابل خواندن نبودند. سانسور دامن کتاب‌ها را نیز می‌گرفت و کتابخانه‌ها و دانشگاه را خالی می‌کرد. حزب‌های مخالف پیوسته حرف می‌زدند: آن‌ها خود را نگهبانان آزادی‌های دموکراتیک می‌شمردند. همه، حتی [.1.] خواستار قانون اساسی و انتخابات بود، اما صدای‌شان سال به سال یواش‌تر می‌شد و دیگر به گوش نمی‌رسید. [.2.] منفور بود، ولی کسی نمی‌دانست چه کسی را باید جایگزین او ساخت. هرگاه با کسی از انتخابات [.3.] صحبت می‌کردید به شما می‌خندید. باری، [.4.] کشوری می‌نمود که تسلیم است و بدبختی به‌صورت تب در آن ثابت شده است.»



پُر کردید؟ امیدوارم تقلب نکرده باشید! احتمال می‌دهم که چندتایی را اشتباه حدس زده باشید. پیش از خواندن کلمات حذف‌شده، بدانید که این پاراگراف، نقل‌قولی بود از کتاب «جنگ شکر در کوبا» نوشته «ژان پل سارتر»، با ترجمۀ جهانگیر افکاری که سال 1960 میلادی منتشر شده است. (پنجاه‌وُهفت سال پیش!)


1: حزب کمونیست
2: باتیستا
3: عمومی
4: کوبا


پ‌ن: این کتاب با عنوان فرانسوی «Ouragan sur le sucre» و انگلیسی «Sartre on Cuba» برای اولین‌بار در سال 1960 منتشر شد.

رادیو چهرازی؛ متن اپیزود سوم: نوروز


این برنامه: باهار، جمشید، دلبر؛

سر صُپی دوباره پاشدیم اومدیم خسته باشیم، جمشید پرید وسط گفت ببین چقدر سمنو داریم، ببین زندگی هنوز خوشگلی‌هاش ُ داره. گفتیم جمشید الحق که دیوونه‌ای، بیا بشین یه دیقه خسته باش جای این جلافتا سر صپی. دستش ُ تا مچ کرد تو کاسه، گفت یعنی می‌خوام بگم دنیای ِ دیوونه‌ها از همه قشنگه، بذار دهنت، هرچی نداره صفا داره. پاشدیم تا این فضای خستگی‌ ما رو مبتذل نکرده، زدیم بیرون یه سیگار ناشتا بگیرونیم، له بشیم، حال‌مون جا بیاد. کبریت نکشیده جمشید پرید وسط که ببین امسال عدس  سبز کردیم جای گندم؛ پارسال برف زیاد نشست، سردرختیا همه رفتن زیر سرما. گفتیم جمشید، پس تو کی خسته می‌شی سگ‌مصب؟ گفت مگه چته باز؟ گفتیم بابا پامون سر صُپی مستقل از خودمون خورده به در سیاه شده، انصافانه‌س؟ چشم‌مون به در خشک شده، کسی نیومده ملاقات. بهار دلکش رسیده، دل به‌جا نباشد؛ انصافانه‌س؟ دلبر یه این‌قد به فکر نباشد. گردن‌مون کوتاه شده انصافانه‌س؟ باز خسته نیستی هی عدس عدس؟ جمشید گفت یعنی می‌خوام بهت بگم زندگی هنوز خوشگلیاش ُ داره. پاشو یه دوش بگیر بریز همه‌ رو تو چاهک بره پی کارش. به‌جاش ماهی دودی بیار لقمه کنیم شب عیدی. گفتیم جمشید الحق که دیوونه‌ای. تا اومدیم بریم زیر دوش، دلبر پرید وسط گفت هوی مگه کوری دیوونه؟ گفتیم احترامت واجب، خاطرخواهی هم سر جای خودش، طرف زنونه اون سر راهروست. گفت دور دهنت چرا سمنو مالیده؟ گفتیم اگه مالیده چرا گردن‌مون کوتاس؟ باز چرا رفته‌ای، برگشته نیستی، خاصّه در بهار؟ گفت کوری دیگه، کور نبودی سوال نمی‌کردی. اون‌ور کن روتُ سرم بازه، تو دلم رخت می‌شورن. اومدیم بریم تو درگاهی حموم، پامون دوباره گرفت به در. هیشکی نبود ببینه، مرد کوه درده. خواستیم بکشیم به مصب جد وُ آبادش چند تا آب‌نکشیده ببندیم، شنیدیم مدیریت صدا می‌زنه ملاقاتی داری ملاقاتی داری. پوشیده نپوشیده زدیم تو راهرو. دلبر پرید وسط گفت یعنی می‌خوام بهت بگم کوری دیوونه. جمشید بهش گفت اذیتش نکن، خوب می‌شه، مرخص می‌شه، نگا گردنشُ شده یه متر. راهرو رو می‌رفتیم رو به حیاط، یکی از تازه‌واردا سیگار به دست اومد گفت: «آقا ما خسته‌ایم، شما گردنت بلنده، می‌تونی بگی باهار کدوم وره؟» جمشید از پشت سر گفت یعنی می‌خوام بت بگم هنوز خوشگلیاش ُ داره. تو دل‌مون گفتیم جمشید کله پدرت از بس دیوونه‌ای.
باهار عیدی داد، عیدی مبارک.



2017-02-24

معرفی کتاب: مرد داستان‌فروش - یوستین گاردر


مرد داستان‌فروش، داستان مردی‌ست که ذهن فوق‌العاده خلاق و فعالی دارد، اما نمی‌خواهد نویسنده باشد.

داستان با روایتی پُرتعلیق و تقریبا نامفهوم آغاز می‌شود؛ در ادامه، راوی برای درک موقعیت و فضا، نقبی به گذشته می‌زند و از کودکی‌اش برای خواننده داستان‌هایی نقل می‌کند. داستان‌های کودکی بسیار هوشمندانه، دقیق و جذاب روایت می‌شوند و فهم شخصیت راوی را برای‌مان آسان‌تر می‌کند. در ادامه با شخصیت راوی آشنا می‌شویم؛ «پیتر» برای گذران زندگی طرح‌هایش را به سایر نویسنده‌ها می‌فروشد و از این‌راه شبکه بزرگی را ایجاد می‌کند. مرد داستان‌فروش در نهایت اسیر داستان‌های خودش می‌شود و در دام مخلوقات ذهنی خودش گرفتار می‌شود.

مرد داستان فروش، اثر یوستین گاردر را کتابسرای تندیس با ترجمه‌ای از مهوش خرمی‌پور روانه بازار کتاب کرده است. پیش‌تر چند نقل‌قول از این کتاب را همین‌جا آورده بودیم:



پ‌ن: با این‌که کتاب به چاپ نهم رسیده (نسخه‌ای که من دارم) و ناشر معتبری منتشرش کرده است، ولی هم‌چنان پُر است از ایرادات املایی، زبانی و نگارشی.

2017-02-22

درس‌هایی برای زندگی


تصمیم گرفته بودم که بقیه عمرم را مثل یک آدم عاقل زندگی کنم؛ من فقط یک‌بار زندگی می‌کنم و حالا می‌خواستم بقیۀ این زندگی را نجات بدهم.


   مرد داستان فروش - یوستین گاردر - مهوش خرمی‌پور - کتاب‌سرای تندیس

2017-02-21

درس‌هایی برای زندگی


هرچقدر که دو نفر بیش‌تر با هم حرف داشته باشند، به‌همان اندازه آهسته‌تر در کنار هم راه می‌روند.


   مرد داستان فروش - یوستین گاردر - مهوش خرمی‌پور - کتاب‌سرای تندیس

2017-02-20

درس‌هایی برای زندگی


در فرهنگ پست‌مدرن ترس از بی‌احترامی پس از مرگ وجود ندارد. زندگی پارکی تفریحی است و ما هم دیگر به فکر ساعت‌های کار این شهربازی نیستیم.


 مرد داستان فروش - یوستین گاردر - مهوش خرمی‌پور - کتاب‌سرای تندیس

2017-02-19

بهمن 1395: غمِ نان اندوه بر تقویم‌مان گذاشت


روز هیجدهم بهمن بود که بالاخره مجوز وزارت ارشاد برای انتشار رمان «مرداب‌مُرده‌گی» صادر شد. جز این، هیچ اتفاق قابل ذکری برای بهمن‌ماه نبود. یک کتاب 700 و چند صفحه‌ای با عنوان فارسی عمومی از دکتر سید محمد دامادی خواندم، که گویا کتاب درسی دانشگاه تهران بود، که تخصصی‌تر با زبان و ادبیات فارسی آشنا شوم. رمان «مرد داستان‌فروش» یوستین گاردر را هم خواندم. کتاب پی‌دی‌اف «یک یا دوهزارویک» مهدی رودکی را نیز خواندم. هیچ فیلمی در این یک‌ماه ندیدم. فصل هشتم سریال Dexter را بالاخره دیدم، و فصل چهارم سریال Shameless را هم دیدم.


این هم از بهمن... چیزی تا پایان نمانده است.

2017-02-18

در چهار هفته زندگی‌تان را متحول کنید


یک تصویر متحرک در شبکه‌های مجازی دست‌به‌دست می‌شد، که مدعی بود با چند تغییر، می‌توان طی چهارهفته زندگی را متحول کرد! خب، ما هم چون‌که عاشق تحول و این‌ها هستیم، نشستیم این موارد را با تعمیم به زندگی خودمان بررسی کردیم:

هفته اول:
1. یاد بگیر زودتر از خواب برخیزی. از این هم زودتر؟! کارمند که باشی چارۀ دیگری نداری!
2. غذاهای سبک بخور. فعلا اولویت ما «غذا بخور و نمیر» است! سبک و سنگین نمی‌کنیم!
3. فعالیت خود را بیش‌تر کن. چشم!

هفته دوم:
1. چیزهایی را که لازم نداری دور بریز. جمع کردم؛ در حد یک کیسه فریزر شد!
2. کارهایی را که نیمه‌کاره داری تمام کن. دوست دارم، ساعت کاری وزارت کار اجازه نمی‌دهد!
3. با آدم‌های منفی قطع رابطه کن. منفی‌ترین آدمی که می‌شناسم خودم هستم! پیشنهادی برای قطع رابطه با خویشتن دارید؟!

هفته سوم:
1. برنامه‌هایی که داری بنویس و طبق آن پیش برو. من پیش می‌روم، آن‌ها همراهی نمی‌کنند!
2. آرزوهایت را روی کاغذ بیاور. اتفاقا تنهایی جایی که می‌شود آوردشان، همان روی کاغذ است!
3. هرشب برای روز بعدی برنامه‌ریزی کن. چشم!

هفته چهارم:
1. اگر امکان دارد به محل جدیدی نقل‌مکان کن. امکان که دارد، پول رهن ندارد!
2. ترس‌هایت را برای همیشه کنار بگذار. دان!
3. به محلی آرام و بدون اینترنت برو و مدتی خلوت کن. نمی‌شود فقط مودم را خاموش کنم و همین‌جا خلوت کنم؟!

2017-02-17

مرداب‌مُرده‌گی


بالاخره از خوان ِ ارشاد هم گذشتیم و 18 بهمن 1395 مجوز انتشار رمان «مرداب‌مُرده‌گی» را گرفتیم. این کتاب با همکاری نشر موغام منتشر شده و به‌زودی در بازار کتاب عرضه خواهد شد. امیدوارم مورد توجه دوستان قرار گرفته و رضایت خوانندگان را جلب کند.

پ‌ن: ایراد نگارشی در عنوان کتاب تعمدی‌ست و صرفا جهت تاکید بیش‌تر روی «مردگی» به این‌صورت نوشته شده است!

هزار زمستان ِ تنهایی


کدام بهار را به‌انتظار نشسته‌ای
که نمی‌آیی؟

هزار زمستان را
به امّیدِ این‌که باز برگردی
بهار کرده‌ام وُ...
هنوز نیستی.

پس بگو
کجای تقویم را
چشم‌به‌راه ِ آمدن‌اَت بایستم؟

کدام بهار
موسم ِ بازگشتن توست؟


  رحمان نقی‌زاده

2017-02-10

ای صاحب تمامِ فال‌ها


کاش هرجا که کسی از روی استیصال دست‌به‌دامان حافظ می‌شد و تفالی می‌زد، حضرت می‌گفتش:
«مصلحت دید من آن است که مردم همه‌کار ... بگذارند وُ سرِ طرۀ یاری گیرند»

و هربار که شک وُ تردید به‌دلت می‌افتاد، نتیجۀ تفال می‌شد:
«رخ ِ تو در دلم آمد، مراد خواهم یافت ... چراکه حالِ نکو در قفای فال نکوست»

وَ لب‌خند می‌زدی.