2017-04-30

درس‌هایی برای زندگی


«در دنیا دو جور آدم وجود داره: آدمای خوب و آدمای بد. آدمای خوب شبا خیلی خوب می‌خوابن؛ اما آدمای بد... می‌دونین، اونا می‌دونن که از ساعات شب استفاده‌های بهتری هم می‌شه کرد.»


 وودی آلن (از مقدمه کتاب مرگ در می‌زند - ترجمه حسین یعقوبی)

2017-04-29

تویی پنهان لابه‌لای واژه‌ها


امروز هم بی‌تو گذشت؛ فردا، شعری خواهم نوشت که در آن – تا بی‌نهایت – عاشقم هستی.




• رحمان نقی‌زاده

2017-04-28

گفت‌وگو با آیینه


من خودم رو باختم، برنگشتم ببینم چی شد؛ چرا فکر می‌کنی به‌خاطر تو برمی‌گردم؟




• رحمان نقی‌زاده

2017-04-27

نام آن کودک را «خاطره» نهادند


فرشته غمگینی در آغوش من گریست؛ اندوه، از آن شب زاده شد.




• رحمان نقی‌زاده

2017-04-26

درس‌هایی برای زندگی

  
وقتی عاشق می‌شوی، با شیطان پای میز قمار می‌نشینی. حواست به دست باشد؛ باخت ِ این بازی کم‌تر از «روح» نیست.




• رحمان نقی‌زاده

2017-04-25

مرگ ما را نجات خواهد داد – علامت سوال


دچار بیهودگی ناشی از ماندن شده‌ام؛ گریزگاه کجاست؟




• رحمان نقی‌زاده

2017-04-24

تکیه‌گاهی فروریخت


بعد از تو شانه‌مان دیگر میزبان هیچ حس خوب زنانه‌ای نشد؛ آوار ماند.




• رحمان نقی‌زاده

2017-04-23

تنها مرگ می‌تواند


زمان چیزی را حل نمی‌کند دوست من؛ فقط ته‌نشین‌شان می‌کند. کافی‌ست یک‌جا حواست نباشد، و احساسی، خاطره‌ای، چیزی بلرزد تا ببینی چه‌طور از نو بالا می‌آید.



• رحمان نقی‌زاده

2017-04-22

اندوه ِ نرسیدن ِ مداوم


به آن‌جایی از زندگی رسیده‌ام، که قلب خسته از تکرار وُ شکست وُ تکرار، مستاصلانه به عقل می‌گوید: «از این به‌بعد، اصلا هرچه تو بگویی...»


• رحمان نقی‌زاده

2017-04-21

بس که خواستیم وُ نشد


این‌جا دیگر بحث «خواستن» وُ «نخواستن» مطرح نیست؛ نمی‌توانم.
من نمی‌توانم.


#رحمان_نقیزاده

2017-04-17

معرفی کتاب: دختر پرتقال - یاستین گوردر


دختر پرتقال، رمانی از یاستین گوردر است که نشر هرمس با ترجمه‌ای از مهرداد بازیاری منتشر کرده است.

گئورگ، پسر 15 ساله نروژی است که یازده‌سال پیش، در 4 سالگی، پدرش را از دست داده است و با مادر، پدرخوانده، و خواهر ناتنی کوچکش زندگی می‌کند. یازده‌سال بعد از مرگ پدر، نامه‌ای در میان اسباب‌بازی‌های گئورگ پیدا می‌شود که پدرش خطاب به او نوشته است.
دختر پرتقال، مانند باقی نوشته‌های یاستین گوردر پر از رمز و راز تعلیق است، و مجبورت می‌کند برای فهمیدن راز پنهان در بطن داستان تا انتها پیش بروی. اواسط کتاب، راز داستان آشکار می‌شود و آن جذابیت اولیه را از دست می‌دهد. هرچه به انتهای کتاب نزدیک‌تر می‌شویم سوال‌های مهمی مانند حق والدین در به‌دنیا آوردن فرزند، و وجود زندگی پس از مرگ مطرح می‌شود.

گوردر، دختر پرتقال را افسانه‌گونه آغاز می‌کند و به اوج می‌برد و ناگهان با انسانی‌ترین اتفاق‌ها رهایش می‌کند.

2017-04-16

درس‌هایی برای زندگی


چون ما فقط و فقط یک‌بار به دنیا می‌آییم. ما در این افسانه اسیر شده‌ایم و بعد، یک، دو، سه: داستان به پایان می‌رسد و عمرمان تمام می‌شود.


 دختر پرتقال - یوستین گوردر - مهرداد بازیاری - نشر هرمس

2017-04-15

درس‌هایی برای زندگی


اغلب اوقات از ضمیر اول شخص جمع استفاده می‌کردیم. «ما» ضمیر بسیار خوب و جالبی است. مثلا می‌گفتیم: «فردا باید این کار و آن کار را انجام دهیم.» یا می‌پرسیدیم: «فردا چه‌کار کنیم؟» و بعد ناگهان از ضمیر «ما» استفاده می‌کنی و این‌کار را با تاکید و شیوایی خاصی انجام می‌دهی: «برویم ساحل شنا کنیم. یا در خانه بمانیم و کتاب بخوانیم. تئاتری را که با هم دیدیم دوست داشتیم؟» و بالاخره یک‌روز:
«ما خوش‌بختیم.»


دختر پرتقال - یاستین گوردر - مهرداد بازیاری - نشر هرمس

2017-04-14

درس‌هایی برای زندگی


«ما نمی‌توانیم مالک گذشتۀ هم باشیم. اما سوال این است که آیا آینده مشترکی داریم یا نه؟»


 دختر پرتقال - یاستین گوردر - مهرداد بازیاری - نشر هرمس

2017-04-13

من ِ جدید


این «من» جدیدی که هستم فوق‌العاده است! دانه‌دانه دل‌بستگی‌ها و وابستگی‌ها و دل‌تنگی‌ها و احساس را پشت‌سر گذاشته‌ام. سفیدی‌ها را رها کرده، تا انتهای تاریکی رفته‌ام و خاکستری بازگشته‌ام. حالا خودم هستم. همان‌کسی که از وحشت دیدن خود آینه‌ها را نگاه نمی‌کرد، حالا تصویر خود را که می‌بیند، نیش‌خند می‌زند! آزادم، و این حس را با هیچ‌چیز در این دنیا عوض نمی‌کنم. من دیگر تلاش نمی‌کنم آن گرگ دوست‌داشتنی برای همه باشم؛ امروز من گرگ خاکستری‌ام! مگر چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد که این‌قدر زندگی را سخت گرفته‌ایم؟ بگذاریم بگذرد! و از مسیر لذت ببریم. فراموش نکنیم که هیچ‌کس جز خودمان مهم نیست و انتها در یک‌قدمی‌ست. ما تمام خواهید شد، اما اجازه نخواهیم‌داد پیش از پایان خسته‌مان کند!

2017-04-12

مرا به زبان مادری‌ات دوست بدار


«امشب به آن جمله فکر می‌کنم که به زبان مادری گفتی و من نفهمیدم. و باز فکر می‌کنم که مهم نیست چه گفتی، چشم‌هایم را می‌بندم و به این فکر می‌کنم روزگاری در آن شهر بی در و پیکر، کسی بود که مرا به زبان مادری‌‌اش دوست داشت.»

 - زهرا روستا

مرداب‌مرده‌گی: درد


«دوست من! دردهای واقعی آن‌هایی نیستند که به هیات حرف درمی‌آیند. این حرف‌ها راه گریزی‌ست که ما برای پنهان کردن دردهای‌مان از دیگران به‌شان پناه می‌بریم.»


مرداب‌مرده‌گی - رحمان نقی‌زاده - نشر موغام

2017-04-11

روز پدر


این متن را پدرم بعد از فوت مادرش نوشته بود. حالا به‌مناسبت روز پدر، و به پاس قدردانی از لطف‌های بی‌دریغ پدر و مادرم، و برای این‌که مهربانی‌هاشان را فراموش نکنم، این‌جا منتشرش می‌کنم.


«افسوس که چقدر دیر فهمیدم ایثار پدر و مادرم را. وقتی فهمیدم که دیر شده بود وُ هر دو از دنیا رفته بودند. زندگی دکمه بازگشت ندارد و یک‌بار مصرف است.

عید که می‌شد مادرم به پدر می‌گفت: «برای خودت لباس نو بخر.» پدرم در جواب می‌گفت: «لازم نیست. من لباس سال پیش را دارم و همان را می‌پوشم.» وقتی مادرم غذای شام را می‌کشید، یکی از بچه‌ها می‌گفت: «مادر، غذای من کم است.» مادر یک قاشق دیگر برای او می‌کشید و یکی دیگر از بچه‌ها می‌گفت: «چرا به او غذای اضافه دادی؟ برای من هم بکش.» و مادر برای او هم غذای اضافه می‌کشید. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که آیا برای خود او غذا مانده است؟ وقتی پدر می‌گفت برای خودت غذا نمانده، مادرم در پاسخ می‌گفت: «یک‌کمی مانده است.» مادر برای آن‌که وانمود کند که غذا هست، تکه‌نانی به ظرف غذا می‌کشید و می‌خورد.

پنجاه سال گذشت. وقتی خودم به سن آن‌روزهای پدر و مادرم رسیدم، تازه فهمیدم که مادر اصلا سیر نمی‌خورد و فقط به فکر بچه‌ها بود. کارهایی که آن‌ها برای ما انجام داده‌اند، ما هم باید انجام بدهیم.

فهمیدیم، امّا افسوس دیر؛ وقتی که هر دوی آن‌ها از دنیا رفته بودند.
ایثار، گذشت، فداکاری، یعنی: پدر وُ مادر.»

مُرداب‌مُرده‌گی: آخرین‌بار


«بدی آخرین‌بار این است که هیچ‌وقت نمی‌توانی مطمئن شوی که کدام‌بار واقعا همان بار آخر است. گاهی کاری، حرفی، مکانی را جا می‌گذاری برای آخرین‌بار، و بعد می‌فهمی آخرین‌بار همانی بود که جا گذاشتی‌اش. وقت‌هایی هم هست که طوری رفتار می‌کنی که انگار بار آخرین است، که نمی‌شود و آن‌قدر ادامه می‌دهی که حوصلۀ بودنت سر می‌رود.»


مرداب‌مرده‌گی - رحمان نقی‌زاده - نشر موغام

2017-04-10

درس‌هایی برای عشق


نقل است که جریری مجلس می‌داشت. جوانی برخاست و گفت: «دلم گم شده است. دعا کن تا باز دهد.» جریری گفت: «ما همه در این مصیبتیم.»


 تذکره‌الاولیا - فریدالدین عطار نیشابوری - ذکر ابومحمد جُرَیری

2017-04-09

درس‌هایی برای عشق و لب‌خند


آن لب‌خند - بله، آن لب‌خند - می‌توانست سرتاسر جهان را آب کند. اگر تمام دنیا شاهد آن لب‌خند بودند، آن‌قدر انرژی و قدرت به‌دست می‌آوردند که بتوانند همه جنگ‌ها و نامهربانی‌های روی کره زمین را متوقف کنند. مطمئنم همین لب‌خند می‌توانست صلح و آرامش بلندمدتی بر جهان حاکم کند.


 دختر پرتقال - یاستین گوردر - مهرداد بازیاری - نشر هرمس

2017-04-08

مُرداب‌مُرده‌گی: آدم‌ها


«دنیای جالبی باید باشد که آمدن و رفتن آدم‌ها تغییری در زندگی‌ات ایجاد نکند.»


مرداب‌مرده‌گی - رحمان نقی‌زاده - نشر موغام

2017-04-07

درس‌هایی برای عشق


«در عشق دو رکعت است، که وضوی آن درست نیاید، الّا به خون.»


 تذکره‌الاولیا - فریدالدین عطار نیشابوری - ذکر حسین منصور حلاج

2017-04-06

مرداب‌مرده‌گی در فیدیبو


بالاخره امکان خرید و مطالعه رمان مُرداب‌مُرده‌گی در کتاب‌خوان فیدیبو هم مهیا شد. دوستان خارج از ایران هم می‌توانند با 3.5 دلار این کتاب را تهیه کنند. قیمت کتاب در فیدیبو 5000 تومان درنظر گرفته شده ‌است. از این لینک می‌توانید برای تهیه کتاب استفاده کنید:

مُرداب‌مُرده‌گی: آینه و حقیقت


«اما آینه‌ها هیچ‌وقت از ترس خُرد شدن، حقیقتی را وارونه نشان نمی‌دهند.»


مرداب‌مرده‌گی - رحمان نقی‌زاده - نشر موغام

2017-04-05

مُرداب‌مُرده‌گی: قبر


«اگر تمام می‌شد، باز من می‌ماندم و آن چهاردیواری دل‌گیر که توفیری با قبر نداشت. چه فرقی می‌کند قبر آدم چقدر بزرگ باشد؟ قبر، قبر است دیگر.»


مرداب‌مرده‌گی - رحمان نقی‌زاده - نشر موغام

2017-04-04

تعمیم به حال


هفت بارش از بسطام بیرون کردند. شیخ می‌گفت: «چه مرا بیرون کنید؟» گفتند: «تو مردی بدی، تو را بیرون می‌کنیم.» شیخ می‌گفت: «نیکا شهرا که بدش من باشم!»


 تذکره‌الاولیا - فریدالدین عطار نیشابوری - ذکر بایزید بسطامی

2017-04-03

مُرداب‌مُرده‌گی : مادر


«مادرها همیشه لالایی‌هایی بلدند که می‌تواند تو را به کودکی ببرد.»


مرداب‌مرده‌گی - رحمان نقی‌زاده - نشر موغام

2017-04-02

مُرداب‌مُرده‌گی: تردید


«برگشت چیزی بگوید که باز هم مردد ماند. قبل از تمام تصمیم‌هایش لحظه‌ای مردد می‌شد. می‌دانستم این تردید حاصل چیست. آدمی که یک‌بار در تصمیم بزرگی اشتباه کند، باقی عمر محکوم به ترس و تردید خواهد شد.»


مرداب‌مرده‌گی - رحمان نقی‌زاده - نشر موغام

2017-04-01

مُرداب‌مُرده‌گی


«سوز زمستان انگشتانم را می‌سوزاند. دست‌هایم را چپاندم توی جیب پالتوم. قدم‌هایم را کُند کردم که دیرتر برسم. برای من که یک‌عمر دیر رسیده بودم و به هیچ‌چیز هم نرسیده بودم، رسیدن وُ دیر رسیدن وَ یا حتی هرگز نرسیدن هیچ فرقی نداشت.»


 مرداب‌مرده‌گی - رحمان نقی‌زاده - نشر موغام