۱۳۹۶-۰۶-۰۹

دانلود کتاب من زنی را می‌شناختم


 من زنی‌ را می‌شناختم

• من زنی را می‌شناختم
• رحمان نقی‌زاده



«من زنی را می‌شناختم» مجموعه کوچکی بود از عاشقانه‌نویسی‌هام که پیش‌تر تکه‌تکه در اینستاگرام و ... منتشرشان کرده‌بودم. لطف دوستان و همراهان انگیزه‌ای شد تا آن متن‌های پراکنده را گرد آورده و با اندکی ویرایش به این‌صورت که می‌بینید جمع کنم. امیدوارم که این مجموعه کوچک، و باقی نوشته‌هایم مورد پسند شما عزیزان قرار بگیرد.
اشتراک این کتاب‌چه با دوستان و معرفی صفحات شخصی‌ام به علاقه‌مندان ادبیات نشان از لطف و محبت شما دارد. شنیدن نظرات شما مایه دلگرمی و افتخارم خواهد بود.


نوشته‌های پیشین و هر‌آن‌چه در روزهای دیگر خواهم نوشت را می‌توانید از این طرق دنبال کنید:

وبلاگ عقاید یک گرگ

کانال غم نام دیگر من است

اینستاگرام



۱۳۹۶-۰۵-۲۸

۱۳۹۶-۰۵-۲۷

۱۳۹۶-۰۵-۱۹

۱۳۹۶-۰۵-۱۵

باورت می‌شه من یه‌روز گرگ بودم


نمایش «دختری که عاشق گرگ شد» از علیرضا میراسداله را که ببینی می‌فهمی چرا گرگ‌ها نباید عاشق دخترها بشوند. همه‌چیز خوب شروع می‌شود؛ دختر عاشق گرگ است. دختر می‌داند که او گرگ است و باز عاشقش می‌شود. بعد کم‌کم مشکلات شروع می‌شوند: این‌جای گرگ بودنت را دوست ندارم، لطفا عوضش کن. آن‌جایت را فلان، و عوضش کن! تا می‌رسد به روزی که دختر از گرگ قصه یک آدم معمولی ساخته‌است و با خودش می‌گوید: چرا من عاشق یک آدم معمولی شده بودم. و می‌رود. و گرگ می‌ماند و خاطرات آن‌روزها که هنوز «یک انسان معمولی» نشده بود. و می‌نشیند در پارک و به عابرها می‌گوید: «باورت می‌شه من یه‌روز گرگ بودم؟»

۱۳۹۶-۰۵-۱۳

بن‌بست یکم - پلاک دوازده - واحد دو


شب‌ها به خانه برمی‌گردیم؛ با کلید. بازمی‌گردیم به چهاردیواری‌هایی که وانمود می‌کنند خانه‌اند. چهاردیواری‌های غم‌گینی که پشت پنجره‌هاشان هیچ‌کس چشم‌انتظار هیچ‌کس نیست. شب‌ها به خانه برمی‌گردیم، کلید را می‌چرخانیم و میان آن حجمِ ساکنِ تاریکی کورمال‌کورمال دنبال کلید برق می‌گردیم. شب‌ها به خانه برمی‌گردیم و چراغ‌ها را خودمان روشن می‌کنیم. ما از اهالی کوچه‌های بن‌بستیم، ساکنین اندوه‌ناک‌ترین خانه‌ها؛ ما میهمانان شبانۀ چهاردیواری‌‌هایی هستیم که از هیاهوی زندگی به آن‌ها پناه می‌بریم. شب‌ها که به خانه می‌رسیم، خستگی‌هامان را می‌آویزیم پشت در، که مبادا صبح یادمان برود دوباره باید تن کنیم‌شان. شب‌ها که به خانه می‌رسیم، می‌نشینیم و خیره در چشم‌های دیوار، سکوت می‌کنیم تا یک‌شب دیگر از آن‌چه به نام «زندگی» گریبان‌گیرمان شده‌است بگذرد.
صبح که می‌شود کلید برمی‌داریم و به خیابان‌هایی بازمی‌گردیم که هیچ‌کس ما را به نام نمی‌شناسد و از چهره‌مان تنها خاطره محوی در خاطر دیوارها می‌ماند.
ما شهروندان بزرگ‌ترین شهر دل‌گیر جهانیم؛ عضوی کوچک از اجتماع بزرگی به‌نام تنهایی.

• رحمان نقی‌زاده

دوره رونق بازار بی‌هنران


«هنرمند را نکو دارد تا بی‌هنران راغب شوند و هنر پرورند و فضل و ادب شایع گردد و مملکت را جمال بیفزاید.»


 نصیحه‌الملوک - کلیات حضرت سعدی