2017-08-31

دانلود کتاب من زنی را می‌شناختم


 من زنی‌ را می‌شناختم

• من زنی را می‌شناختم
• رحمان نقی‌زاده



«من زنی را می‌شناختم» مجموعه کوچکی بود از عاشقانه‌نویسی‌هام که پیش‌تر تکه‌تکه در اینستاگرام و ... منتشرشان کرده‌بودم. لطف دوستان و همراهان انگیزه‌ای شد تا آن متن‌های پراکنده را گرد آورده و با اندکی ویرایش به این‌صورت که می‌بینید جمع کنم. امیدوارم که این مجموعه کوچک، و باقی نوشته‌هایم مورد پسند شما عزیزان قرار بگیرد.
اشتراک این کتاب‌چه با دوستان و معرفی صفحات شخصی‌ام به علاقه‌مندان ادبیات نشان از لطف و محبت شما دارد. شنیدن نظرات شما مایه دلگرمی و افتخارم خواهد بود.


نوشته‌های پیشین و هر‌آن‌چه در روزهای دیگر خواهم نوشت را می‌توانید از این طرق دنبال کنید:

وبلاگ عقاید یک گرگ

کانال غم نام دیگر من است

اینستاگرام



2017-08-27

مرداد 96 : گاهی حسرت‌ها نقاب عوض می‌کنند


هیچ کتابی را در این ماه تمام نکردم. فیلم‌های ایرانی سیزده، چهارشنبه 19 اردیبهشت، و خط ویژه را دیدم. فیلم‌های خارجی American Sniper, Daylights End, DeadStory, I love you Beth Cooper, Boyka Undisputed, Dope, Ninja Apocalypse و چهار قسمت جَک‌اَس را دیدم! فصل‌های نهم و دهم سریال Friends، و فصل هفتم سریال Modern Family را هم دیدم.

اتفاق خاصی در این ماه نیفتاد. خواستم برگردم به دنیای مجله‌خوانی، و مجله‌های کرگدن، فیلم، و ادبیات و سینما را تهیه کردم ولی نتوانستم چندان ارتباط بگیرم. پیش‌ترها مجله‌های جوانان امروز، دانشمند و چلچراغ را زیاد می‌خواندم.


ماه‌های سختی پیش‌رو خواهم داشت.

آسمان به چه کارم آید - علامت سوال


+ نگفتی حال‌ت چگونه است؟
- پرنده‌ای‌اَم که وحشت از ارتفاع دارد؛ همان‌قدر مستاصل.

2017-08-19

وصیت‌نامه


یادم باشد بسپارم که روی سنگ قبرم به خطی خوش بنویسند:
«آخرین گریزگاهِ شاعرِ مرداب‌ها»


رحمان نقی‌زاده گرمی

2017-08-18

درس‌هایی برای زندگی


«... از آن تاریخ ترک صحبت گفتیم و طریق عزلت گرفتیم و السلامهُ فی الوحدهَ.»


 [گلستان سعدی - باب دوم - در اخلاق درویشان]

2017-08-10

شادی‌ها با ما شوخی نداشتند


به شادی‌ها گفتیم برای رفتن از این خانه باید از روی جنازه ما رد بشوید! رد شدند؛ ما مُردیم.


 رحمان نقی‌زاده

2017-08-07

تکرار غریبانۀ روزهایم


همه‌چیز تکراری شده‌است. همین‌الان می‌توانم با تقریب خوبی احتمال بدهم که هفته بعد همین‌لحظه کجا نشسته‌ام و چه‌کار می‌کنم؛ تقریبا همه روزها و همه لحظه‌های آینده را می‌توانم پیش‌بینی بکنم. اسیر یک مرداب شده‌ام که اجازه نمی‌دهد تکان بخورم. تا چشم کار می‌کند هم خبری از تغییر نیست. فقط حسرت است، از روزهای جوانی که حرام شدند و روزهای آینده که لاجرم حرام خواهند شد. بوی زُهم و ماندگی همه زندگی‌ام را گرفته است. دوست داشتم یک‌روز صبح بزنم زیر همه‌چیز؛ کار تکراری ناچار از غم نان را رها کنم، خانه را رها کنم، همه‌چیز را بگذارم و بروم برای خودم. دوست داشتم گاهی صبح‌ها به خلوت کافه دنجی پناه ببرم و از موسیقی و سکوت و تنهایی لذت ببرم. دوست داشتم عازم مسافرتی بشوم که جز کتاب‌ها هیچ هم‌سفر دیگری کنارم نباشد. دوست داشتم یک‌گوشه دنیا، بی آن‌که کسی سراغ از من بگیرد، بنشینم و برای مدت‌ها فقط بخوانم و بنویسم و تماشا کنم. دوست داشتم این نوشته را تا ابد ادامه بدهم، شاید کمی آرام‌تر شدم؛ ولی تا همین‌جا هم تاثیری نداشت.
باید برگردم به تکرار.

2017-08-06

باورت می‌شه من یه‌روز گرگ بودم


نمایش «دختری که عاشق گرگ شد» از علیرضا میراسداله را که ببینی می‌فهمی چرا گرگ‌ها نباید عاشق دخترها بشوند. همه‌چیز خوب شروع می‌شود؛ دختر عاشق گرگ است. دختر می‌داند که او گرگ است و باز عاشقش می‌شود. بعد کم‌کم مشکلات شروع می‌شوند: این‌جای گرگ بودنت را دوست ندارم، لطفا عوضش کن. آن‌جایت را فلان، و عوضش کن! تا می‌رسد به روزی که دختر از گرگ قصه یک آدم معمولی ساخته‌است و با خودش می‌گوید: چرا من عاشق یک آدم معمولی شده بودم. و می‌رود. و گرگ می‌ماند و خاطرات آن‌روزها که هنوز «یک انسان معمولی» نشده بود. و می‌نشیند در پارک و به عابرها می‌گوید: «باورت می‌شه من یه‌روز گرگ بودم؟»

2017-08-05

درس‌هایی برای زندگی


«و حکما گفته‌اند که هرچه نپاید، دل‌بستگی را نشاید.»


 گلستان سعدی

2017-08-04

بن‌بست یکم - پلاک دوازده - واحد دو


شب‌ها به خانه برمی‌گردیم؛ با کلید. بازمی‌گردیم به چهاردیواری‌هایی که وانمود می‌کنند خانه‌اند. چهاردیواری‌های غم‌گینی که پشت پنجره‌هاشان هیچ‌کس چشم‌انتظار هیچ‌کس نیست. شب‌ها به خانه برمی‌گردیم، کلید را می‌چرخانیم و میان آن حجمِ ساکنِ تاریکی کورمال‌کورمال دنبال کلید برق می‌گردیم. شب‌ها به خانه برمی‌گردیم و چراغ‌ها را خودمان روشن می‌کنیم. ما از اهالی کوچه‌های بن‌بستیم، ساکنین اندوه‌ناک‌ترین خانه‌ها؛ ما میهمانان شبانۀ چهاردیواری‌‌هایی هستیم که از هیاهوی زندگی به آن‌ها پناه می‌بریم. شب‌ها که به خانه می‌رسیم، خستگی‌هامان را می‌آویزیم پشت در، که مبادا صبح یادمان برود دوباره باید تن کنیم‌شان. شب‌ها که به خانه می‌رسیم، می‌نشینیم و خیره در چشم‌های دیوار، سکوت می‌کنیم تا یک‌شب دیگر از آن‌چه به نام «زندگی» گریبان‌گیرمان شده‌است بگذرد.
صبح که می‌شود کلید برمی‌داریم و به خیابان‌هایی بازمی‌گردیم که هیچ‌کس ما را به نام نمی‌شناسد و از چهره‌مان تنها خاطره محوی در خاطر دیوارها می‌ماند.
ما شهروندان بزرگ‌ترین شهر دل‌گیر جهانیم؛ عضوی کوچک از اجتماع بزرگی به‌نام تنهایی.

• رحمان نقی‌زاده

دوره رونق بازار بی‌هنران


«هنرمند را نکو دارد تا بی‌هنران راغب شوند و هنر پرورند و فضل و ادب شایع گردد و مملکت را جمال بیفزاید.»


 نصیحه‌الملوک - کلیات حضرت سعدی