2017-08-07

تکرار غریبانۀ روزهایم


همه‌چیز تکراری شده‌است. همین‌الان می‌توانم با تقریب خوبی احتمال بدهم که هفته بعد همین‌لحظه کجا نشسته‌ام و چه‌کار می‌کنم؛ تقریبا همه روزها و همه لحظه‌های آینده را می‌توانم پیش‌بینی بکنم. اسیر یک مرداب شده‌ام که اجازه نمی‌دهد تکان بخورم. تا چشم کار می‌کند هم خبری از تغییر نیست. فقط حسرت است، از روزهای جوانی که حرام شدند و روزهای آینده که لاجرم حرام خواهند شد. بوی زُهم و ماندگی همه زندگی‌ام را گرفته است. دوست داشتم یک‌روز صبح بزنم زیر همه‌چیز؛ کار تکراری ناچار از غم نان را رها کنم، خانه را رها کنم، همه‌چیز را بگذارم و بروم برای خودم. دوست داشتم گاهی صبح‌ها به خلوت کافه دنجی پناه ببرم و از موسیقی و سکوت و تنهایی لذت ببرم. دوست داشتم عازم مسافرتی بشوم که جز کتاب‌ها هیچ هم‌سفر دیگری کنارم نباشد. دوست داشتم یک‌گوشه دنیا، بی آن‌که کسی سراغ از من بگیرد، بنشینم و برای مدت‌ها فقط بخوانم و بنویسم و تماشا کنم. دوست داشتم این نوشته را تا ابد ادامه بدهم، شاید کمی آرام‌تر شدم؛ ولی تا همین‌جا هم تاثیری نداشت.
باید برگردم به تکرار.