2017-11-11

نقشه‌ها به ما مدیون‌اند


شب از صدای سُریدن اشک روی گونه‌هایش از خواب پریدم. صبح که شد از او پرسیدم: «گریه می‌کردی دیشب؟» گفت: «بیدارم کنی. نه، گریه نمی‌کردم.» دروغ می‌گفت. من صدای سُریدن اشک روی گونه‌هایش را از فاصله هزاران‌کیلومتری میان‌مان شنیده بودم؛ و بوی دروغ و دل‌تنگی‌اش هم از آن سر دنیا به مشام می‌رسید. هنوز عادتش را ترک نکرده بود. دروغ می‌گفت و خودش باور می‌کرد و دل‌تنگی‌اش را پشت کوه دروغین غرور پنهان می‌کرد.
گفتم: «خوب بخوابی.»



رحمان نقی‌زاده