2017-11-10

پرت‌گاه


صفحه ششم کتاب، نویسنده از اشک نوشته بود. به اشک فکر کردم؛ به اشک‌هایی که نریخته بودم و امروز جای خالی‌شان را احساس می‌کردم. افسوس که آن چشمه خشکیده بود و من بر سر مزاری بی‌مُرده نشسته‌ بودم و آرزو می‌کردم که کاش به زندگی بازگردد. به اشک فکر می‌کردم و ...

به خودم که آمدم صفحه نوزدهم را داشتم ورق می‌زدم. چه‌طور به این‌جا رسیده بودم؟ برگشتم و صفحات قبل را نگاه کردم؛ ناآشناترین کلمات بودند. چه‌کسی صفحات را برگردانده بود؟ کدام چشم‌ها به این کلمات دوخته و رد شده بودند؟ پس من این دقایق کجا بودم؟


• رحمان نقی‌زاده