2017-12-31

گذشته، چمدانی‌ست برای جاگذاشتن ِ خاطره‌ها



به عکس‌های خودم خیره‌ام، کدام من‌ ام؟!
زمانه خاطره‌های مرا کجا برده‌است؟


- فاضل نظری

2017-12-30

کاش من نوشته بودم‌ات


این بیت از فاضل نظری شرح حال خیلی‌هاست؛ همان حال که هرچه تلاش می‌کنند نمی‌توانند در جان ِ کلام بگنجانندش.

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
این‌قدر که خالی شده بعد از تو جهانم


2017-12-29

مشق ِ تنهایی می‌کنیم


این خیره‌ماندن‌ها به ساعت‌های دیواری
تمرین برای روزهایی که نمی‌آیی است

فاضل نظری


2017-12-28

به‌زودی ... به‌زودی ... به‌زودی مرگ است


به‌زودی. به‌زودی. به‌زودی. به‌زودی. این به‌زودی یعنی کی خواهد بود؟ چه کلمۀ هراس‌انگیزی است این: به‌زودی. به‌زودی ممکن است یک ثانیۀ دیگر باشد. به‌زودی می‌تواند یک سال طول بکشد. به‌زودی کلمه‌ای است هراس‌انگیز. این به‌زودی آینده را در هم می‌فشارد، آن را کوچک می‌کند و دیگر هیچ چیز مطمئنی در کار نخواهد بود، هیچ چیز مطمئنی؛ هرچه هست دودلی و تزلزل مطلق خواهد بود. به‌زودی هیچ نیست و به‌زودی چه‌بسا چیزهایی است. به‌زودی همه‌چیز است. به‌زودی مرگ است...




 قطار به‌موقع رسید هاینریش بُل کیکاووس جهانداری نشر چشمه

2017-12-27

گرفتار رهایی : فاضل نظری


ناگزیرم از سفر، بی‌سر و سامان چون باد
به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟! مگر می‌شود از خویش گریخت؟
بال، تنها غم ِ غربت به پرستوها داد

این‌که مردم نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که یاران ببرندت از یاد

عاشقی چیست؟ به‌جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد

چشم بیهوده به آیینه‌شدن دوخته‌ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد



مجموعه‌شعر آن‌ها فاضل نظری

2017-12-26

هرگز رهایم مکن – کازوئو ایشی‌گورو


ایشی‌گورو در «هرگز رهایم مکن» ما را در برابر پرسش عظیم سرانجام انسان قرار می‌دهد. اهداکننده یا اهداگیرنده کدام صاحب روح‌اند؟ و این همه در چارچوب رمانی بس جذاب، آسودگی و رکودمان را نشانه رفته‌است. در پشت جلد این کتاب آمده: «کاتی، روت، تومی و بسیاری دیگر، پروردگان هیلشم هستند؛ کودکان موسسه‌ای مرموز در عمق خاک انگلستان. کودکانی که آینده‌ای خاص دارند. کودکانی که پرورش یافته‌اند تا خود را افرادی خاص تصور کنند: عاری از دغدغه آینده و عاری از عشقی که جاودانگی با خود دارد. کاتی در سی‌ویک‌سالگی راوی فاجعه وحشتناک و هشداردهنده خاطرات خود است.»
«اسمم کاتی اچ است. سی‌ویک ‌سال دارم و بیش از یازده سال است که پرستارم.»
ایشی‌گورو، برنده نوبل ادبی 2017، در «هرگز رهایم مکن» روایتی ساختگی اما جذاب از انگلستان اواخر دهه 1990 ارائه می‌دهد. این کتاب جزو 100 رمان برتر انگلیسی‌زبان از سال 1923 تا 2005 بوده، و نشریه تایم آن را بهترین رمان سال 2005 میلادی معرفی کرده‌است. سال 2010 نیز مارک رومانک فیلم هرگز رهایم مکن را براساس این کتاب کارگردانی کرد.
هرگز رهایم مکن، رمانی به قلم کازوئوایشی‌گورو است که نشر ققنوس با ترجمه‌ای از سهیل سُمّی منتشر کرده‌است. من از ترجمه راضی بودم، اما اگر دنبال ترجمه دیگری هستید می‌توانید ترجمه مهدی غبرائی از نشر افق را بخوانید.

«ارزشمندترین خاطرات من هرگز محو نخواهند شد. من روت را از دست دادم، و بعد تومی را، اما خاطراتی را که از آن‌ها دارم از دست نخواهم داد.»
-تکه‌ای از کتاب



پست‌های مرتبط:

2017-12-25

سعدی‌خوانی‌ها - پنجاه‌وُشش



«یک روز به شیدایی در زلف ِ تو آویزم»

سعدی

2017-12-23

به خیابان رفتم؛ فضای اتاق برای تنهایی‌ام کافی نبود




هیچ‌کس هم‌صحبت ِ تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابان‌ها چه فرقی می‌کند؟

فاضل نظری

درس‌هایی برای زندگی: خودت باش


سخت دشوار است منظور خلایق زیستن
با همه زشتی اگر در پیش خود خوبم، بس است

- بیدل

2017-12-22

آذر 96 : برنامه‌های بی‌تاثیر


مجموعه شعر «با من تبرخورده از بهار نگو» بالاخره به ارشاد رسید و منتظر مجوز و چاپ هستم. برای ارشد سال بعد هم در رشته زبان و ادبیات فارسی ثبت‌نام کردم و امیدوارم که فرصت درس خواندن پیدا کنم! این ماه چند کتاب خواندم: هرگز رهایم مکن از کازوئو ایشی‌گورو، هفت عادت مردمان موثر از استفان کاوی و مجموعه شعر آن‌ها از فاضل نظری. فیلم‌های ایرانی جامه‌دران و تعبیر خواب را دیدم. فیلم‌های خارجی Sausage Party - Woman in gold - Maze Runner: The Scorch Trials را دیدم. فصل ششم سریال Teen Wolf و فصل‌های دوم، سوم و چهارم سریال 2 Broke Girls را هم دیدم.
این هم از پاییز...

زمستان از راه رسید.

2017-12-18

سعدی‌خوانی‌ها - پنجاه‌وُپنج



«نرفت، تا تو برفتی، خیالت از نظرم»

سعدی

2017-12-17

سعدی‌خوانی‌ها - پنجاه‌وچهار



خاک من زنده به تاثیر هوای لب توست
سازگاری نکند آب‌وُهوای دگرم

سعدی

2017-12-15

بازی‌های عجیب حقیقت

گاهی خواب می‌بینم که دچار توهم شده‌ام و دیگر از زندگی واقعی چیزی نمی‌فهمم. از هراس این کابوس از خواب می‌پرم. همسرم با بوسه‌ای دل‌چسب روی پیشانی آرامم می‌کند! می‌گوید: «نترس، همه‌اش کابوس بود. داشتی خواب می‌دیدی. بخواب.» باز می‌خوابم. پیش از آن‌که خوابم عمیق شود یادم می‌افتد که ازدواج نکرده‌ام! وحشت‌زده‌تر از خواب می‌پرم. دست می‌کشم روی پیشانی‌ام؛ هنوز داغی بوسه را می‌شود احساس کرد. صدای از میان تاریکی اتاق می‌شونم.

+ پدر! برایت آب بیاورم؟

رحمان نقی‌زاده

2017-12-14

مردی که باد شد


منتظرم بودی؟ ببخش که دیر رسیدم. گوشه‌ای باورهایم شکست، تا به خودم بیایم مُرده بودم.
راستی، چه زیبا شده‌ای...


باد تکانی به پرده‌ها داد و گذشت.

رحمان نقی‌زاده

2017-12-12

سعدی‌خوانی‌ها - پنجاه‌وسه



تو سر به صحبت سعدی درآوری؟
هیهات

زهی خیال که من کرده‌ام مصور خویش

2017-12-11

پایان شاد


به انتهای داستان نانوشته‌ای فکر می‌کنم که در آن هیچ اتفاق خوبی برای هیچ‌کس نخواهد افتاد. گمان ِ خوش‌بختی شخصیت‌های داستان را فریب خواهد داد، و هیچ‌کس نخواهد مُرد.


رحمان نقی‌زاده

2017-12-10

سعدی‌خوانی‌ها - پنجاه‌ودو




«زخم شمشیر غمت را ننهم مرهم کَس»

سعدی 

2017-12-09

قاب خیلی خالی



خیره‌اش نشسته بودم. اندوه از سقف سُر می‌خورد و بر جانش می‌نشست. می‌توانستی خطوط اندوه را در حوالی‌اش ببینی. بارها دیده بودمش، با همان حالت بی‌دفاعی محض که توان مقابله با هیچ احساسی را نداشت. اندوه بر صورتش نشسته و جا خوش کرده بود. او دیگر اندوهگین نمی‌شد؛ خود ِ اندوه بود.

آخرین بار شد که دیدمش.


رحمان نقی‌زاده

2017-12-08

2017-12-07

تا چشم کار می‌کند



نشسته‌ام و به انتهای داستانی فکر می‌کنم که هنوز آغازش نکرده‌ام. این‌که چه اتفاقی برای شخصیت داستانم بیفتد، از این‌که او کیست مهم‌تر است. غمگینانه در انتظار یک شروع هستم و سنگینی مسئولیت این آفریدۀ نیامده روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند. تا چشم کار می‌کند سیاهی است. پس چطور می‌توانم – بی‌رحمانه – کسی را هل بدهم میان این داستان؟ کاش می‌توانستم نجاتش بدهم. تا این‌جا رسیده‌ام که در انتها بکشمش؛ و اگر قرار است این‌چنین بمیرد، پس چرا از ابتدا بیافرینمش؟


چه شد که ما این‌طور میان سیاهی‌ها تنها ماندیم آقای نویسنده؟



رحمان نقی‌زاده