2017-12-07

تا چشم کار می‌کند



نشسته‌ام و به انتهای داستانی فکر می‌کنم که هنوز آغازش نکرده‌ام. این‌که چه اتفاقی برای شخصیت داستانم بیفتد، از این‌که او کیست مهم‌تر است. غمگینانه در انتظار یک شروع هستم و سنگینی مسئولیت این آفریدۀ نیامده روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند. تا چشم کار می‌کند سیاهی است. پس چطور می‌توانم – بی‌رحمانه – کسی را هل بدهم میان این داستان؟ کاش می‌توانستم نجاتش بدهم. تا این‌جا رسیده‌ام که در انتها بکشمش؛ و اگر قرار است این‌چنین بمیرد، پس چرا از ابتدا بیافرینمش؟


چه شد که ما این‌طور میان سیاهی‌ها تنها ماندیم آقای نویسنده؟



رحمان نقی‌زاده