2017-12-09

قاب خیلی خالی



خیره‌اش نشسته بودم. اندوه از سقف سُر می‌خورد و بر جانش می‌نشست. می‌توانستی خطوط اندوه را در حوالی‌اش ببینی. بارها دیده بودمش، با همان حالت بی‌دفاعی محض که توان مقابله با هیچ احساسی را نداشت. اندوه بر صورتش نشسته و جا خوش کرده بود. او دیگر اندوهگین نمی‌شد؛ خود ِ اندوه بود.

آخرین بار شد که دیدمش.


رحمان نقی‌زاده