2018-06-20

برشی از یک کتاب: بابا گوریو


خلاصه زندگی این‌طوری است. از آشپزخانه خوشگل‌تر نیست و به همان اندازه هم بوی گند می‌دهد. اگر هم بخواهی کاری صورت بدهی باید دست کثیف کنی؛ فقط باید بلد باشی بعدا آبی به سر و دستت بزنی: همه اخلاقیات عصر ما همین است.



بابا گوریو - اونوره دو بالزاک - مهدی سحابی - نشر مرکز

2018-06-19

برشی از یک کتاب: بابا گوریو


انتظار کسی که دوست می‌داریم...
کسی که این شکنجه را کشیده باشد، آن را به سر هیچ‌کس نمی‌آورد.



بابا گوریو - اونوره دو بالزاک - مهدی سحابی - نشر مرکز

2018-06-16

سعدی‌خوانی‌ها - هفتادوُشش



بودم بر آن‌که عشق تو پنهان کنم ولیک
شهری تمام غلغله و ماجرای توست

سعدی

2018-05-26

اردیبهشت 97: هنوز هیچ



امسال برای اولین‌بار به‌عنوان ناشر در نمایشگاه کتاب تهران حضور داشتم. راهرو 3 غرفه 9 نشر آنیما! اتفاق خاصی بعد از آن رخ نداد. کتاب‌های ثروتمندترین مرد بابل از جورج اس کلاسون و چشم‌هایت را زمین بگذار از محمود صالحی فارسانی را خواندم. فصل‌های دوم و سوم سریال ریک و مورتی را دیدم. چند فیلم هم دیدم:

Kingsman The Golden Circle - Resident Evil The Final Chapter - Savage Dog - BayWatch - The Big Sick - Never Back Down No Surrender - Murder on the Orient Express - Three Bilboards - The Mummy

ماه‌های سخت‌ترین در پیش است! امسال باید طاقت بیاورم!

2018-05-25

سه ثانیه بعد از رفتن تو


ماهی سیاه پرسید:
«مگر قفسِ شیشه‌ای آدم‌ها چه‌قدر بزرگ است که گاهی برای همیشه می‌روند؟»
ماهی قرمز گفت:
«و چرا این‌قدر دیر فراموش می‌کنند؟!»


• رحمان نقی‌زاده

2018-05-19

سعدی‌خوانی‌ها - هفتادوُپنج



ترسم چو بازگردی، از دست رفته باشم

سعدی

2018-05-18

معرفی مجموعه شعر: چشم‌هایت را زمین بگذار



این‌طور که قبول نیست!
چشم‌هایت را زمین بگذار
.
.
.
بیا دست خالی بجنگیم


مجموعه شعر «چشم‌هایت را زمین بگذار» از محمود صالحی فارسانی، مشتمل بر سه دفتر است: چهارپاره‌-غزل‌مثنوی، غزل و محاوره. این کتاب جذاب را نشر آنیما در مجموعه «خوانش شعر امروز» منتشر کرده‌است. مطالعه این مجموعه و سایر دفترهای شعر مجموعه خوانش شعر امروز نشر آنیما را برای علاقه‌مندان به شعر امروز ایران توصیه می‌کنم.


چند تکه از این مجموعه:

سرنوشتی شدم که در هر حال
لای تکرارها رقم می‌خورد
زندگی حالش از من و من هم
حالم از زندگی به‌هم می‌خورد


خسته از ازدحام آدم‌ها
گام‌هایت تو را جلو می‌برد
تو قدم می‌زدی، ولی انگار
لذتش را پیاده‌رو می‌برد!

ماتیک ِ تو مرا کُشت




حضرت سعدی در ترجیع‌بند معروف‌شان فرموده‌اند:
یا قاتِلَتی به سیفِ لَحظٍ
وَ الله قَتلتَنی به هاتیـک
ما هم با اجازه حضرت، این بیت رو آماده کردیم:
یا قاتِلَتی به سیفِ لَحظٍ
وَ الله قَتلتَنی به ماتیک!
که می‌شود:
ای قاتل من به شمشیرِ نگاه (چشم)
به‌خدا که با «ماتیک» مرا کشته‌ای!

پ‌ن: دوستان مستحضرند که نقیضه هم شامل کپی‌رایت می‌شود! پس در صورت استفاده، لطفا «رحمان نقی‌زاده» لحاظ شود!

2018-05-05

سعدی‌خوانی‌ها - هفتادوُچهار



رمقی بیش نمانده‌ست گرفتار غم‌ت را

سعدی

2018-05-04

سعدی‌خوانی‌ها - هفتادوُسه



ذوقی چنان ندارد بی‌دوست زندگانی

سعدی

2018-04-21

فروردین 97: شروع دوباره




شروع این ماه و این سال با سفر بود. از یکم تا ششم فروردین را مسافر شهرهای اردبیل، فومن، کاشان، اصفهان، قزوین و همدان بودم. در این ماه آلبوم موسیقی تا بی‌کران دوردست از کیهان کلهر و اردال ارزنجان را شنیدم. مجموعه‌شعرهای ماشین‌ها از روی سایه‌ات می‌گذرند از رسول یونان و دیوار اتاق همینگ‌وی از سجاد بهارلو را خواندم. فصل اول سریال Rick and Morty را دیدم. فیلم‌های ایرانی پله‌ی آخر، ملبورن، ابرهای ارغوانی، قندون جهیزیه، در مدت معلوم و آینه‌های روبرو را دیدم. فیلم‌های خارجی Baby Driver, John Wick 2, Dirty Grandpa, The Purge: Election year, The Jungle Book, Neighbors 2  و Kickboxer Vengeance را هم دیدم.

برویم سراغ اردی‌بهشت!

2018-04-18

سعدی‌خوانی‌ها - هفتادوُدو



تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد
گنه است برگرفتن نظر از چنین جمالی

سعدی

2018-04-17

باورت نمی‌شود چقدر دوستت دارم


در گوشه زندان
فقط به تو فکر می‌کنم
می‌دانی؟!
می‌توانی این را درک کنی؟!
باورت می‌شود چقدر دوستت دارم؟!
هیچ می‌دانی؟!
- غیر از من -
هیچ‌کس در گوشه‌ی زندان
پشت میله‌ها
نمی‌تواند کسی را
بیش‌تر از آزادی دوست داشته باشد.


- رستم بهرودی


از مجموعه «ماشین‌ها از روی سایه‌ات می‌گذرند» ترجمه رسول یونان از شعر معاصر جمهوری آذربایجان - نشر نیماژ

2018-04-16

سعدی‌خوانی‌ها - هفتادوُیک



خاکی از مردم بماند در جهان
وز وجود عاشقان خاکستری


سعدی

2018-04-15

هراس ِ فیل‌شدگی


می‌گویند فیل‌های پیر
نزدیک شدن روز مرگ را می‌فهمند
به همین خاطر
چند روز قبل
خرطوم‌هایشان را باد کرده
سر به زیر و بی‌تفاوت
به خلوت بیشه‌ها می‌روند
دراز کشیده
ساکت و بی‌صدا
منتظر مرگ می‌مانند
ترس از فیل شدن
در روزهای آخر
قلبم را می‌فشارد.


- رسول رضا 


از مجموعه «ماشین‌ها از روی سایه‌ات می‌گذرند» ترجمه رسول یونان از شعر معاصر جمهوری آذربایجان - نشر نیماژ

2018-04-14

خرید مجموعه شعر با من تبرخورده از بهار نگو


«با من تبرخورده از بهار نگو» توزیع شد. دوستان ساکن تهران می‌توانند این کتاب را از فروشگاه‌های زیر تهیه کنند:

- کتاب‌فروشی فراموشی: خیابان کریمخان - خیابان خردمند جنوبی
- کتاب‌فروشی فانوس: خیابان انقلاب - پاساژ فروزنده - طبقه منفی دو
- کتاب‌فروشی نیماژ: قلهک - روبروی مسجد جامع
- کتاب‌فروشی پرستو: خیابان انقلاب - روبروی سینما بهمن - پاساژ اندیشه
- مرکز تبادل کتاب: خیابان انقلاب - ابتدای خیابان برادران مظفر شمالی

پ‌ن: به‌زودی امکان خرید اینترنتی برای عزیزانی که سایر استان‌های کشور زندگی می‌کنند، فراهم خواهد شد.

سعدی‌خوانی‌ها - هفتاد



غمِ عشق آمد و غم‌های دگر پاک ببُرد

سعدی

2018-04-03

مجموعه شعر با من تبرخورده از بهار نگو - رحمان نقی‌زاده




بالاخره مجموعه شعرم با عنوان «با من تبرخورده از بهار نگو» به همت نشر آنیما و استاد حامد ابراهیم‌پور با تیراژ 1000 نسخه منتشر شد. این مجموعه از 57 شعر کوتاه تشکیل شده و قیمت چاپ اول آن هشت هزار تومان است. طراحی جلد را هم علی بالنگا انجام داده‌است.

مراکز پخش کتاب و نسخه الکترونیکی هنوز مشخص نشده‌است؛ به‌محض آماده شدن، همین‌جا خواهم نوشت.


پ‌ن: کتاب‌های قبلی‌ام را می‌توانید در ستون سمت چپ وبلاگ ببینید.

2018-04-02

سعدی‌خوانی‌ها - شصت‌وُنه



سیر نمی‌شود نظر؛ بس که لطیف منظری

سعدی

2018-04-01

نقطه پایان سال هزاروُسی‌صدوُنودوُشش


امسال هم در پایان هر ماه یادداشت کوتاهی از فعالیت‌هایم نوشتم. دورنمای حال و روز کلی‌ام را می‌شود  در عناوین این یادداشت‌ها دید!
در ادامه دوازده یادداشت مربوط به سال 1396 را می‌نویسم:

فروردین 96 : این چه رازی‌ست که هر بار بهار



 پ‌ن: همه یادداشت‌هایی که با این عنوان نوشته‌ام را می‌توانید در دفترچه خاطرات بخوانید!

اسفند 96: با من تبرخورده از بهار نگو


امسال با خبر انتشار مجموعه شعرم (با من تبرخورده از بهار نگو) تمام شد. این کتاب توسط نشر آنیما بیست‌وششم اسفندماه منتشر شد.

در این ماه هیچ کتابی را کامل نخواندم. هیچ سریالی ندیدم. فقط چندتایی فیلم دیدم:
War Dogs - Kick-ass 2 - Capitan America: The Winter Soldier - Honeymoon - Home - Batman V. Superman - Ace Ventura: Pet Detective - Ace Ventura: When Nature Calls - Insurgent - Perfume - Terminator Genisys - Room in Rome - Pretty in pink - Malena - Jumanji: Welcome to the jungle - Pirates of the Caribbean: Dead man tell no tales - The Hangover 3 - Justice League - Honey 3

شاید 97 سال به‌تری باشد.

2018-03-10

ماراتون مرگ


شب‌های زیادی مقابل پنجره ایستاده‌ام و به «پایان» فکر کرده‌ام؛ به مرگ.
مرگ، این ماراتون مرموز و وهم‌آلود کجا ایستاده‌است؟ اگر خواستنی‌ست، چرا بیش از این شتاب نمی‌کنیم؟ و اگر نادوست‌داشتنی‌ست، پس چرا هم‌چنان می‌دویم؟ هیچ‌کجای مسیر ننوشته‌اند چند گام دیگر به مقصد خواهیم رسید. ما می‌دویم و ناگهان - بی‌که بدانیم - به انتها می‌رسیم. گاه حواسمان پرت می‌شود؛ به عشق، به دوستی، به ثروت، به هر چیز دیگری که مجبورمان می‌کند از مسیر رو برگردانیم. ولی کدام‌یک از این‌ها چاره ماست؟ آیا عشق خواهد توانست نامیرایی را بهمان هدیه کند؟ ثروت، مرگ را دورتر خواهد راند؟ ما لاجرم از رسیدنیم. خواهیم رسید؛ بی‌که بدانیم... بی‌که بخواهیم...
شب‌های زیادی مقابل پنجره ایستاده‌ام و به آدم‌هایی فکر کرده‌ام که یک‌روز مقابل پنجره‌شان ایستاده و با خود گفته‌اند: «دیگر کافی‌ست؛ همین‌جا پایان من باشد». شجاع‌ترین دوندگان ماراتون زندگی... آفرینندگان ِ بی‌باک خط پایان‌ها...
و به آن‌ها فکر کرده‌ام که از دویدن بازایستاده‌اند. گفته‌اند بنشینم تا پایان به ما برسد. و آن‌قدر در خود مانده‌اند که مرداب شده‌اند. بی آن‌که پیش روند، دائم در خویش فرو رفته‌اند.
پنجره را که می‌بندم به یک‌بار رخوت و هراس و نامیدی و ناچاری و سردرگمی می‌نشینند بر سینه‌ام. نفسم تنگ می‌شود. تکیه می‌دهم به جای خالی پاسخ‌هایی که هیچ‌گاه نیافته‌ام. آیا ما محکومیم؟ جرم‌مان چیست؟ در کدام دادگاه؟ بایستیم یا بدویم؟ آن حجم ِ رهاننده کی به ما خواهد رسید؟ پس عشق چه می‌شود؟ و زندگی؟ زندگی چه بود؟ چه‌کسی ما را به‌خاطر خواهد آورد؟
نفس نمی‌کشم.

رحمان نقی‌زاده

2018-03-09

سعدی‌خوانی‌ها - شصت‌وُهشت




«دل من نه مرد آن است که با غمش برآید»

سعدی

2018-03-07

سعدی‌خوانی‌ها - شصت‌وُشش




بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

سعدی

2018-03-06

سعدی‌خوانی‌ها - شصت‌وُپنج




«چاره بعد از تو ندانیم به‌جز تنهایی»

سعدی

2018-03-05

سعدی‌خوانی‌ها - شصت‌وُچهار



«هوشم ببر زمانی، تا کی غم ِ زمانه»

سعدی

2018-03-04

برای کودکان جنگ : پسر بابونه‌ها


شعری که خانم فاطمه محسن‌زاده درباره عشق و جنگ فرستاده بودند:



برای کودکان جنگ
پسر بابونه‌ها



نماز باران خواندم
اما تو
پسر خوب بابونه‌ها!
معجزه‌ی زمین بودی
به وقت گندمزار
میان هلهله‌ی باد
عصر خورشید
زلف افشانده بر سینه‌ی دشت
آبی... سبز... طلایی
انگشت اشاره‌ات را گذاشتی روی مرگ
لبخندت
یک سطر از بهار بود
گفتی مرگ را از آن‌سو بخوان
گرم می‌شود!
بازی خوب و قشنگی داشتیم
قبل از آن‌که دیوارهای صوتی بشکنند
و تو را بشکنند
تا با آن دوچرخه
یورتمه بروی
شیهه بکشی
ایران! ایران! ایران
رگبار مسلسل‌ها
ایران! ایران! ایران
مشته شده بر ایوان
و مادرت برای همسایگان
از دخترکی بگوید با موهایی خرمایی
که تو پیدایش کرده بودی
زیر خروار خروار خاک
کنار نخل حیاط‌شان
که دیگر سر نداشت
تو سرد شدی
اسب شدی
هر روز رکاب زدی
تمامی تن آن کوچه را
شیهه کشیدی
ایران! ایران! ایران!
دختررویاهایت
- ایرانت ـ
دل به مر گ سپرده بود
بی هیچ گرمایی.
پسرخوب بابونه‌ها!
نماز باران خوانده‌ام
اما تو
معجزه‌ی زمینی
به وقت گندمزارها
میان هلهله‌ی باد...



 - فاطمه محسن‌زاده

2018-03-03

سعدی‌خوانی‌ها - شصت‌وُسه




با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد
رفتیم دعاگفته وُ دشنام‌شنیده

سعدی

2018-03-02

از پدرانی که از جنگ برنمی‌گردند


گفته بودم از جنگ و عشق بنویسید و بفرستید؛ دوست عزیزم «میم. ر» این خاطره را فرستاده‌اند:


از پدرانی که از جنگ برنمی‌گردند


روزی که من به دنیا آمدم، مادرم تنها بود. پدرم هنوز از جبهه بازنگشته بود. مادرم ناگهان دردش می‌گیرد و می‌رسانندش به بیمارستان ساسان. بعدش پدرم می‌آید. از جزئیاتش خبر ندارم اما چند روز بیش‌تر نمی‌ماند. بعدش می‌رود خط؛ عملیات آزادسازی خرمشهر. آن‌جا ساعتی قبل از پخش خبر آزاد شدن خرمشهر یک خمپاره می‌خورد پشت سنگر دیده‌بانی‌شان. چند تا ترکش می‌خورد توی کمرش. می‌آورندش تهران. من بیست روزم بوده که پدرم را می‌آورند بیمارستان پانصدوُنمی‌دانم‌چند ارتش. شش‌ماه استراحت می‌کند و بعد دوباره می‌رود خط. از نودوُشش‌ماه جنگ ایران و عراق، فقط همین شش‌ماه را می‌ماند خانه. باقی‌اش را آن جلو بوده؛ دیده‌بانی توپخانه می‌کرده است. بعدش که آمد خانه را هم خوب به‌خاطر ندارم. تازه می‌خواستم بروم مدرسه. من نمی‌دانم قبل از این‌که برود جنگ با مادرم چطور بوده‌اند. می‌دانم شهریور پنجاه‌وُنه عروسی‌شان بوده؛ یعنی مدتی طولانی با هم نبوده‌اند که جنگ شروع شده است. انگار ماه‌عسلشان بوده، که اتفاق می‌افتد. و ناگهان همه‌چیز به‌هم می‌ریزد.
دوست داشتم قبل از این‌که این جنگ لعنتی شروع بشود پدرم را می‌دیدم. حالا پدربزرگ و مادربزرگم زنده نیستند که ازشان بپرسم چطور بوده. اما کاش می‌فهمیدم که آیا قبلش هم از سر و صدای ناگهانی و بلند به‌هم می‌ریخته؟ اعصابش داغان بوده؟ کم‌حرف و بی‌حوصله بوده؟ کاش می‌فهمیدم که قبل از این نود ماه که از جوانی‌اش مایه گذاشته، چه شکلی زندگی می‌کرده است.
دلم گاهی خیلی برایش تنگ می‌شود. رابطه خاص و خیلی نزدیکی با هم نداریم. وقتی می‌روم خانه، می‌بینم نشسته مقابل تلویزیون و یکی از سریال‌های تکراری را می‌بیند. وقتی تنها هستیم حرف خاصی نمی‌زنیم. من آن‌طرف سرم گرم است، و او نشسته مقابل تلویزیون. وقتی بحث می‌کنیم می‌فهمیم که خیلی‌جاها با هم اختلاف نظر داریم. هنوز اختلاف نظر داریم و هیچ کدام‌مان کوتاه نمی‌آییم. اما دیگر مثل بچگی‌ها من را کتک نمی‌زند. شاید خجالت می‌کشد. شاید هم زورش کمتر شده است؛ نمی‌دانم. موهایش که خیلی زود جوگندمی شد. الان چند سالی‌ست که سفیدها بیش‌تر شده‌اند و از جوگندمی خبری نیست. ولی هنوز شکسته نشده است. نمی‌شود گفت پیر شده، اما دیگر جوان نیست.
دلم برای مادرم هم تنگ می‌شود. با مادرم رابطه نزدیک‌تر و پُرحادثه‌تری دارم. هر روز لااقل یک حرف داریم برای گفتن. خودش می‌آید سر حرف را باز می‌کند؛ از مدرسه و دانش‌آموزانش می‌گوید، تا برنامه‌های تلویزیون و مراسم خواستگاری فلانی. گاهی می‌نشینیم و با هم خاله‌زنکی می‌کنیم. شاید چون دلم برایش می‌سوزد که دختری ندارد که بنشیند دردودل‌هایش را بگوید. بعضی وقت‌ها هم به طرز خفه‌کنند‌ه‌ای به فکرم است. خدا نکند بخواهد مسافرتی برود. به اندازه یک سال مواد غذایی توی یخچال ذخیره می‌کند. اما پدرم یک گوشه در دنیای خودش است. در زمینه جریان دارد. گاهی صدای نماز خواندنش می‌آید و من می‌فهمم که هست. دلم برای مکالمه‌ای که با هم نداریم تنگ می‌شود. بروم بنشینم کنارش و همین‌طور که سریال می‌بیند، من هم نشسته باشم. هیچ کاری نکنم و فقط نشسته باشم همان‌جا.
شاید یک‌روز درباره روزهای قبل از جنگ ازش بپرسم. از آن مدلی که بوده؛ قبل از این‌که برود هشت‌سال از بهترین سال‌های زندگی‌اش را جایی بگذراند که حقش نبوده است. بایستد جلوی گلوله، که پس‌فردایش مدیر دبیرستان‌مان برگردد و بگوید: «وظیفه اش بوده است». برود وسط خاک و آتش، که یک‌نفر بگوید: «شما که سهمیه دانشگاه گرفته‌اید». برود دور بشود از زن و بچه‌ی ده روزه‌اش، که کسی بگوید: «ولی می‌گن بنیاد خوب بهتون می‌رسه ها». برود جایی که صدای شلیک گلوله توپ، شنوایی‌اش را کم کند و حالا بعد از چند سال یک خانه قسطی هم به نامش نباشد. برود جایی که ترکش خمپاره برود توی کمرش و هنوز یکی‌شان را نتوانسته باشند در بیاورند و بعد نامه بیاید در خانه سازمانی‌شان که اگر تا فلان تاریخ تخلیه نکنید وسایلتان را می‌ریزیم بیرون. زن و بچه‌اش را بگذارد و برود و بخشی از خودش را جا بگذارد و برگردد. برگردد و سالم زندگی کند؛ و دل تنها پسرش آن‌قدر برایش تنگ بشود که...

2018-03-01

سعدی‌خوانی‌ها - شصت‌وُدو




در کوی تو معروف اَم وُ از روی تو محروم
گرگ ِ دهن‌آلوده‌ی یوسف‌ندریده

ما هیچ ندیدیم وُ همه شهر بگفتند
افسانه‌ی مجنون ِ به لیلی نرسیده


سعدی

2018-02-25

سعدی‌خوانی‌ها - شصت‌وُیک



گفته بودم چو بیایی غم ِ دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

سعدی

2018-02-24

بهمن 1396: همیشه زمستان خواهد ماند



چند کتابی که در این ماه خوانده‌ام: همه‌چیز درباره نویسندگی خلاق از کرول وایتلی و چارلی شولمن - راهنمای نویسندگان جوان از باقر رجبعلی - وقتی یتیم بودیم از کازوئو ایشی‌گورو.
فصل‌های دوم و سوم سریال mom را دیدم. فیلم ایرانی کوچه بی‌نام و فیلم‌های خارجی Mission Impossible: Rogue Nation - Election - Tomorrowland - The Transporter Refueled - Wild Card - Xmen Apocalypse و انیمیشن Sing را دیدم. آلبوم‌های موسیقی دریا کجاست از چارتار، حرمان از امید نعمتی و بی‌محابا از محمد معتمدی را هم شنیدم.
اتفاق خاصی هم نیفتاد و همه‌چیز بر همان مدار تکرار و بیهودگی چرخید.

2018-02-23

سعدی‌خوانی‌ها - شصت



«چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی؟»

سعدی

2018-02-15

وقتی یتیم بودیم - کازوئو ایشی‌گورو



پشت جلد کتاب می‌خوانیم: «انگلستان سال‌های 1930. کریستوفر بنکس مشهورترین کارآگاه کشور است و همه لندن درباره پرونده‌های او صحبت می‌کنند. ولی معمای حل‌نشده‌ای همواره ذهنش را مشغول کرده‌است: معمای ناپدیدشدن اسرارآمیز پدر و مادرش در دوران کودکی او در شانگهای. بیست سال از آن تاریخ می‌گذرد و دنیا به‌سوی جنگ عالمگیر کشیده می‌شود. کریستوفر بنکس درمی‌یابد باید به شهر کودکی‌اش بازگردد که در آتش جنگ چین و ژاپن می‌سوزد؛ و تا این فاجعه جهان متمدن را به کام خود نکشیده، معمای ناپدیدشدن والدینش را حل کند.»

حرف زیادی درباره این کتاب ایشی‌گورو ندارم که بنویسم. به‌نظرم جاهای زیادی سخن به اطناب کشیده شده و می‌توانست کوتاه‌تر و جذاب‌تر از این باشد! این به‌درازا کشاندن سخن گاه‌گاه حوصله‌ام را سَر می‌برد و خسته‌ام می‌کرد. در کل از آن کتاب‌هایی نبود که بخواهم به کس دیگری هم مطالعه‌اش را توصیه کنم.
وقتی یتیم بودیم را نشر هرمس با ترجمه مژده دقیقی منتشر کرده‌است.



پست‌های مرتبط:

مصائب یک دلقک


دلقک خسته‌‌ای بود که هر صبح مقابل آیینه با لب‌خندِ زهواردررفته‌اش کلنجار می‌رفت؛
مبادا که از نان‌خوردن بیفتد.


 رحمان نقی‌زاده

2018-02-03

سعدی‌خوانی‌ها - پنجاه‌وُنه




«وَه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال ِ من»

سعدی

2018-02-02

سعدی‌خوانی‌ها - پنجاه‌وُهشت



اگر از کمند عشقت بروم کجا گریزم؟
که خلاص بی‌تو بند است وُ حیات بی‌تو زندان


سعدی

2018-01-27

دی‌ماه 1396: فقط زودتر بگذرد


در این ماه چند کتاب خواندم: قطار به‌موقع رسید از هاینریش بُل، گزیده دیوان بیدل، مجموعه‌شعرهای ضد و کتاب از فاضل نظری، چگونه می‌نویسم از کاظم رهبر. فیلم‌های ایرانی بادیگارد و خانه‌ای کنار ابرها را دیدم. فیلم‌های خارجی  The man from U.N.C.L.E - Marjorie Prime - The Circle -  Assasin’s Creed و The Boss Baby را دیدم. فصل پنجم و ششم سریال 2 Broke Girls، فصل پنجم Episodes، فصل اول Mom، و مینی‌سریال‌های Crisis in six scenes  و Big Little Lies را دیدم.

اتفاق خاصی نیفتاد و یک ماه دیگر کم شد.

2018-01-26

آهنگ رستاک حلاج برای رادیو چهرازی به‌نام ملاقاتی + متن


دانلود آهنگ ملاقاتی از رستاک حلاج که برای رادیو چهرازی خوانده شده‌است.




متن ترانه ملاقاتی رستاک حلاج:

اومدی سر بزنی بهم، چی آوردی برام
بگو خنده‌هاتو آوردی که از غصه درآم
رنگ موتو که عوض کردی غریبی می‌کنم
گم شدم اما بهم می‌گن همین دور و ورام
بعد عمری اومدی بازم ملاقاتی من
تازه می‌شه زخمای قلب خیالاتی من
اینا می‌گفتن به من رفتی سفر یه‌جای دور
حالا اشکاتو آوردی واسه سوغاتی من
اومدی چی بگی؟ با حال من چی‌کار داری؟
روسری‌ت آبیه، حتما با اون قرار داری
زندگی‌مو ازم گرفتی انتظار داری...
چی رو یادم بره؟ باشه، یه نخ سیگار داری؟
چرا گریه می‌کنی؟ خب چیه این کارا
بگو این‌جا دل‌گیره به این تختا و دیوارا
بگو، اینا حرف من دیوونه رو باور ندارن
عاشقم بودی یه‌روزی، به پرستارا بگو

«خوردمش... امروز... گفتم بیام بهداری نشون بدم... تو دلم باشه خیالم راحته... هرجا میرم هست دیگه... دلبرو... خیالت جمع، درد نمی‌کنه... فقط دیگه نمی‌شه دیدش... آخه دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن... ولی ندیدن بهتر از نبودنشه... سیگار داری؟»




2018-01-19

برداشتی آزاد از رمان قطار به‌موقع رسید


عشق چیز عجیبی است؛ عشق، سربازی در آستانه مرگ را وامی‌دارد که جنگ برای وطن را رها کرده و با فاحشه‌ای از لمبرگ ِ لهستان به‌سوی مرگ فرار کند.


• رحمان نقی‌زاده

معرفی کتاب: قطار به‌موقع رسید - هاینریش بُل


قطار به‌موقع رسید، اولین کتاب هاینریش بُل است که او در سال 1949 میلادی آن را نوشته‌است. «سرباز آندره‌آس 24 ساله، سوار بر قطار، در حال بازگشت به واحد خود در لهستان است که ناگهان درمی‌یابد زمان اندکی از زندگی‌اش باقی مانده‌است.»
هاینریش تئودور بُل، نویسنده آلمانی و برنده نوبل ادبی 1972، دومین نویسنده آلمانی بعد از توماس مان است که موفق به کسب نوبل شده‌است. بیش‌تر آثار هاینریش بُل به جنگ (به‌خصوص جنگ جهانی دوم) و تبعات آن می‌پردازد. کمیته نوبل آثار بُل را این‌چنین توصیف می‌کند: «نوشته‌های او با ترکیب چشم‌اندازی وسیع از دوران خود و مهارتی با حساسیت بالا در شخصیت‌پردازی به تحول ادبیات آلمان کمک کرده‌است.»
عقاید یک دلقک، سال‌های جوانی، بیلیارد در ساعت نه‌وُنیم، سیمای زنی در میان جمع، آبروی ازدست‌رفته کاترینا بلوم، گوسفندان سیاه و ... از دیگر آثار این نویسنده آلمانی هستند. رمان «قطار به‌موقع رسید» را نشر چشمه با ترجمه‌ای از کیکاووس جهانداری راهی بازار کتاب کرده‌است.


بیش‌تر بخوانیم:


2018-01-18

چمدان‌هایی که خالی می‌روند


برای چمدان‌ها چه فرقی می‌کند که می‌آیی یا می‌روی، که کدام سوی جاده ایستاده‌ای، که کسی به بدرقه‌ات اشک ریخته، یا کسی به انتظارت آغوش گشوده‌است، یا هیچ...
چمدان‌ها مشتاق رفتن‌اند؛ آن‌ها هم‌سفران بی‌منت ِ خودگم‌کرده‌های گریزان از ماندن‌اند.


رحمان نقی‌زاده 

2018-01-17

برشی از یک کتاب: قطار به‌موقع رسید


بله، آن‌قدر دوستش داشتم که حاضر بودم روح خود را بفروشم و در عوض ثانیه‌ای لب‌هایش را روی لب‌های خود احساس کنم. این نکته را هم درست حالا می‌فهمم، یعنی در همین لحظه‌ای که تو داری از من می‌پرسی و شاید بهتر بود که هرگز به آن پی نمی‌بردم. می‌توانستم فقط برای این‌که حاشیه دامن او را موقع پیچیدن از گوشه خیابان ببینم دست به جنایت بزنم. فقط چیزی، چیزی واقعی و قابل لمس. و هر روز دعا کرده‌ام، او را دعا کرده‌ام. همه این حرف‌ها دروغ بود، خودفریبی بود، چون خیال می‌کردم فقط روح او را دوست دارم. تنها روحش را! و حالا دلم می‌خواهد که کاش همه این هزار دعا را به قیمت یک بوسه، فقط و فقط یک بوسه از لب‌های او فروخته بودم. این را حالا می‌فهمم.


 قطار به‌موقع رسید - هاینریش بُل - کیکاووس جهانداری - نشر چشمه

2018-01-16

خانه، پُر از خاطره، برای فروش





مادربزرگ هم رفت. حالا خانه مادربزرگ هم خواهد رفت؛ «برای فروش»

غم‌انگیز است... غم‌انگیز است که دیگر آن انباری‌های تودرتو بی‌انتها نخواهند بود، که دیگر آن کمد کوچک پشت میز تلویزیون پدربزرگ دریچه‌ای به نارنیا نخواهد بود، که آن پنجره کوچک روی سقف فقط مسیری برای دسترسی به پشت‌بام خواهد بود، نه آسمان. غم‌انگیز است که دیگر صاحب آن درخت توت بزرگ، دست‌های کوچک ما نخواهد بود. دیگر هر چقدر هم که صبر کنیم، هیچ‌وقت نوبت ما نخواهد شد که در حوض‌چه کوچک وسط حیاط آب‌تنی کنیم. یادش به‌خیر... کودک بودیم، با دل‌خوشی‌های کوچک؛ و می‌ارزید که یک‌سال برای آب‌بازی در حوضی که عمقش تا زانوهای‌مان بیش‌تر نبود، صبر کنیم.
خانه مادربزرگ را فروخته‌اند؛ حالا صاحب ِ آن‌همه خاطره که مادربزرگ از پای همین پنجره به تماشای‌شان نشسته، چه‌کسی خواهد بود؟

2018-01-15

تکه‌ای از کتاب: قطار به‌موقع رسید


می‌ترسم، از مردن می‌ترسم، اما از برگشتن و پیش او رفتن بیش‌تر می‌ترسم... به همین علت هم هست که بیش‌تر دلم می‌خواهد بمیرم... شاید کاغذی برایش بنویسم...


 قطار به‌موقع رسید - هاینریش بُل - کیکاووس جهانداری - نشر چشمه

2018-01-14

عنوان فیلم: در پناه گرگ


در فکر یک فیلم‌نامه آخرالزمانی متفاوت هستم! ویروس مرگ‌بار انسان‌ها را درگیر کرده، اما تاثیری روی گرگینه‌ها ندارد! معدود انسان‌های در امان‌مانده، گروه‌گروه در حال حرکت به‌سمت جنگل‌های مرز کانادا و امریکا هستند تا زیر چتر مهربانی و عطوفت گرگ‌ها امان بگیرند!

2018-01-13

چشم‌هایی که پیش از مرگ باید دید


آندره‌آس، مسافر قطاری در حال حرکت، سربازی است که می‌داند به‌زودی کشته خواهد شد. به‌قطع می‌داند که خواهد مُرد. چند روز بیش‌تر به مرگش نمانده‌است؛ جایی در غربت خواهد مُرد. آندره‌آس واپسین لحظه‌های زنده بودنش را به چه فکر می‌کند؟ به چشم‌هایی که نمی‌داند واقعیت داشته‌اند، یا تنها توهم اویند. آن چشم‌ها شاید واقعیت نداشته باشند، اما همه فکر آندره‌آس، سربازی در آستانه مرگ، را درگیر خود کرده‌اند. سرباز برای آن چشم‌ها دعا می‌خواند، به یاد آن چشم‌ها عرق می‌نوشد، و جان می‌دهد برای یک‌بار دیدن دست و پیشانی و تن ِ صاحب ِ آن چشم‌ها. آندره‌آس چنان غرق ِ هوس ِ شنیدن صدای تپش قلب صاحب آن چشم‌هاست که از مرگ غافل می‌شود. این همان معجزه عشق است: فراموش کردن مرگ ِ قریب.


پ‌ن: آندره‌آس شخصیتی‌ست از رمان «قطار به‌موقع رسید» اثر هاینریش بُل.

سعدی‌خوانی‌ها - پنجاه‌وُهفت



«با همه تیغ برکشم، وز تو سپر بیفکنم»

سعدی

2018-01-12

پس کجاست آن پاییزها و باران‌ها


پاییز بود
و آسمان
بی آن‌که خیال خستگی عابران
- بر اندیشه غم‌ناکش بگذرد -
بی‌رحمانه می‌بارید.
پاییز بود
آسمان می‌بارید و
هیچ‌کس چتر به‌همراه نداشت.
باران
از سینۀ ابرها سُر می‌خورد
و میان شانه‌های رهگذران، آرام می‌گرفت.
پاییز بود
باران می‌بارید
و عابری تنها
به سایه‌بان مغازه‌ای پناه برده بود
مبادا
که فکرهای غم‌گینش
در هجوم باران
نَم بگیرد.


• رحمان نقی‌زاده

2018-01-11

جمعیت: یک نفر


بار می‌بستیم به سفر؛ به تنهایی خویش. به این امید که کسی - شاید - بگوید: «زودتر برگرد.»
حالا سال‌ها می‌گذرد...
و آن‌قدر فراموش شده‌ایم که دیگر مقیم آن سرزمین‌ایم.



• رحمان نقی‌زاده

2018-01-10

گرد ِ فراموشی بر آیینه می‌نشیند


بازمی‌گردی وُ جز اندوه هیچ‌کس به استقبالت نیامده است. چشم می‌گردانی...
+ پس کجاست؟
- چه‌کسی؟
+ قول داده بود.
- آرام بگیر
+ ولی...
- جز من هیچ‌کس چشم‌انتظار تو نمانده است. تو از خاطر همه آن‌ها پاک شده‌ای.
+ دریغ از خاطره‌ای حتی؟
- دریغ.
+ افسوس...
- راستی کجا بودی؟ چه‌قدر پیرتر شده‌ای مرد.
و پناه می‌بری به آغوش اندوه؛ همان که سال‌ها پیش جاگذاشتی‌ش و گریختی.




• رحمان نقی‌زاده

2018-01-09

خوش‌بختی‌های ساده


خوش‌بختی از سرانگشتان کسی جان می‌گیرد که به جان دوستش می‌داری. کسی که لب‌هاش آفتاب می‌شود و روی پلک‌های خواب‌رفته‌ات می‌تابد: «بیدار شو، صبح شده است.»
خوش‌بختی حضور کسی‌ست که همیشه آن‌سوی میز نشسته، لب‌خند می‌زند و می‌گوید: «صبح زیبایی‌ست؛ مگر نه؟» کسی که چشم‌انداز تنش را از نگاه مشتاقت دریغ نمی‌کند. کسی که صدایش موسیقی می‌شود و بخار چای را می‌رقصاند.
خوش‌بختی حضور کسی است که می‌توانی زندگی را مثل چای نگاه در نگاه با او نوش کنی.



• رحمان نقی‌زاده

2018-01-08

عشق‌بازی چشم‌ها


سیاهی موهاش
مثنوی‌مثنوی می‌ریخت روی سینه‌اش وُ
سپید می‌شد!
لب‌هاش
غزل بود که می‌خندید.
از هجومِ هیجانِ نوازشِ اندامش
قافیه
وزن می‌باخت وُ
ترانه به‌زانو می‌نشست...

حالا من
میان این‌همه ترانه وُ شعر وُ آهنگ
- سال‌ها گذشته‌است، اما -
هنوز حریصِ چشمانش، آن زیباترین دوبیتی، اَم.


• رحمان نقی‌زاده