2018-01-27

دی‌ماه 1396: فقط زودتر بگذرد


در این ماه چند کتاب خواندم: قطار به‌موقع رسید از هاینریش بُل، گزیده دیوان بیدل، مجموعه‌شعرهای ضد و کتاب از فاضل نظری، چگونه می‌نویسم از کاظم رهبر. فیلم‌های ایرانی بادیگارد و خانه‌ای کنار ابرها را دیدم. فیلم‌های خارجی  The man from U.N.C.L.E - Marjorie Prime - The Circle -  Assasin’s Creed و The Boss Baby را دیدم. فصل پنجم و ششم سریال 2 Broke Girls، فصل پنجم Episodes، فصل اول Mom، و مینی‌سریال‌های Crisis in six scenes  و Big Little Lies را دیدم.

اتفاق خاصی نیفتاد و یک ماه دیگر کم شد.

2018-01-26

آهنگ رستاک حلاج برای رادیو چهرازی به‌نام ملاقاتی + متن


دانلود آهنگ ملاقاتی از رستاک حلاج که برای رادیو چهرازی خوانده شده‌است.




متن ترانه ملاقاتی رستاک حلاج:

اومدی سر بزنی بهم، چی آوردی برام
بگو خنده‌هاتو آوردی که از غصه درآم
رنگ موتو که عوض کردی غریبی می‌کنم
گم شدم اما بهم می‌گن همین دور و ورام
بعد عمری اومدی بازم ملاقاتی من
تازه می‌شه زخمای قلب خیالاتی من
اینا می‌گفتن به من رفتی سفر یه‌جای دور
حالا اشکاتو آوردی واسه سوغاتی من
اومدی چی بگی؟ با حال من چی‌کار داری؟
روسری‌ت آبیه، حتما با اون قرار داری
زندگی‌مو ازم گرفتی انتظار داری...
چی رو یادم بره؟ باشه، یه نخ سیگار داری؟
چرا گریه می‌کنی؟ خب چیه این کارا
بگو این‌جا دل‌گیره به این تختا و دیوارا
بگو، اینا حرف من دیوونه رو باور ندارن
عاشقم بودی یه‌روزی، به پرستارا بگو

«خوردمش... امروز... گفتم بیام بهداری نشون بدم... تو دلم باشه خیالم راحته... هرجا میرم هست دیگه... دلبرو... خیالت جمع، درد نمی‌کنه... فقط دیگه نمی‌شه دیدش... آخه دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن... ولی ندیدن بهتر از نبودنشه... سیگار داری؟»




2018-01-19

برداشتی آزاد از رمان قطار به‌موقع رسید


عشق چیز عجیبی است؛ عشق، سربازی در آستانه مرگ را وامی‌دارد که جنگ برای وطن را رها کرده و با فاحشه‌ای از لمبرگ ِ لهستان به‌سوی مرگ فرار کند.


• رحمان نقی‌زاده

معرفی کتاب: قطار به‌موقع رسید - هاینریش بُل


قطار به‌موقع رسید، اولین کتاب هاینریش بُل است که او در سال 1949 میلادی آن را نوشته‌است. «سرباز آندره‌آس 24 ساله، سوار بر قطار، در حال بازگشت به واحد خود در لهستان است که ناگهان درمی‌یابد زمان اندکی از زندگی‌اش باقی مانده‌است.»
هاینریش تئودور بُل، نویسنده آلمانی و برنده نوبل ادبی 1972، دومین نویسنده آلمانی بعد از توماس مان است که موفق به کسب نوبل شده‌است. بیش‌تر آثار هاینریش بُل به جنگ (به‌خصوص جنگ جهانی دوم) و تبعات آن می‌پردازد. کمیته نوبل آثار بُل را این‌چنین توصیف می‌کند: «نوشته‌های او با ترکیب چشم‌اندازی وسیع از دوران خود و مهارتی با حساسیت بالا در شخصیت‌پردازی به تحول ادبیات آلمان کمک کرده‌است.»
عقاید یک دلقک، سال‌های جوانی، بیلیارد در ساعت نه‌وُنیم، سیمای زنی در میان جمع، آبروی ازدست‌رفته کاترینا بلوم، گوسفندان سیاه و ... از دیگر آثار این نویسنده آلمانی هستند. رمان «قطار به‌موقع رسید» را نشر چشمه با ترجمه‌ای از کیکاووس جهانداری راهی بازار کتاب کرده‌است.


بیش‌تر بخوانیم:


2018-01-18

چمدان‌هایی که خالی می‌روند


برای چمدان‌ها چه فرقی می‌کند که می‌آیی یا می‌روی، که کدام سوی جاده ایستاده‌ای، که کسی به بدرقه‌ات اشک ریخته، یا کسی به انتظارت آغوش گشوده‌است، یا هیچ...
چمدان‌ها مشتاق رفتن‌اند؛ آن‌ها هم‌سفران بی‌منت ِ خودگم‌کرده‌های گریزان از ماندن‌اند.


رحمان نقی‌زاده 

2018-01-17

برشی از یک کتاب: قطار به‌موقع رسید


بله، آن‌قدر دوستش داشتم که حاضر بودم روح خود را بفروشم و در عوض ثانیه‌ای لب‌هایش را روی لب‌های خود احساس کنم. این نکته را هم درست حالا می‌فهمم، یعنی در همین لحظه‌ای که تو داری از من می‌پرسی و شاید بهتر بود که هرگز به آن پی نمی‌بردم. می‌توانستم فقط برای این‌که حاشیه دامن او را موقع پیچیدن از گوشه خیابان ببینم دست به جنایت بزنم. فقط چیزی، چیزی واقعی و قابل لمس. و هر روز دعا کرده‌ام، او را دعا کرده‌ام. همه این حرف‌ها دروغ بود، خودفریبی بود، چون خیال می‌کردم فقط روح او را دوست دارم. تنها روحش را! و حالا دلم می‌خواهد که کاش همه این هزار دعا را به قیمت یک بوسه، فقط و فقط یک بوسه از لب‌های او فروخته بودم. این را حالا می‌فهمم.


 قطار به‌موقع رسید - هاینریش بُل - کیکاووس جهانداری - نشر چشمه

2018-01-16

خانه، پُر از خاطره، برای فروش





مادربزرگ هم رفت. حالا خانه مادربزرگ هم خواهد رفت؛ «برای فروش»

غم‌انگیز است... غم‌انگیز است که دیگر آن انباری‌های تودرتو بی‌انتها نخواهند بود، که دیگر آن کمد کوچک پشت میز تلویزیون پدربزرگ دریچه‌ای به نارنیا نخواهد بود، که آن پنجره کوچک روی سقف فقط مسیری برای دسترسی به پشت‌بام خواهد بود، نه آسمان. غم‌انگیز است که دیگر صاحب آن درخت توت بزرگ، دست‌های کوچک ما نخواهد بود. دیگر هر چقدر هم که صبر کنیم، هیچ‌وقت نوبت ما نخواهد شد که در حوض‌چه کوچک وسط حیاط آب‌تنی کنیم. یادش به‌خیر... کودک بودیم، با دل‌خوشی‌های کوچک؛ و می‌ارزید که یک‌سال برای آب‌بازی در حوضی که عمقش تا زانوهای‌مان بیش‌تر نبود، صبر کنیم.
خانه مادربزرگ را فروخته‌اند؛ حالا صاحب ِ آن‌همه خاطره که مادربزرگ از پای همین پنجره به تماشای‌شان نشسته، چه‌کسی خواهد بود؟

2018-01-15

تکه‌ای از کتاب: قطار به‌موقع رسید


می‌ترسم، از مردن می‌ترسم، اما از برگشتن و پیش او رفتن بیش‌تر می‌ترسم... به همین علت هم هست که بیش‌تر دلم می‌خواهد بمیرم... شاید کاغذی برایش بنویسم...


 قطار به‌موقع رسید - هاینریش بُل - کیکاووس جهانداری - نشر چشمه

2018-01-14

عنوان فیلم: در پناه گرگ


در فکر یک فیلم‌نامه آخرالزمانی متفاوت هستم! ویروس مرگ‌بار انسان‌ها را درگیر کرده، اما تاثیری روی گرگینه‌ها ندارد! معدود انسان‌های در امان‌مانده، گروه‌گروه در حال حرکت به‌سمت جنگل‌های مرز کانادا و امریکا هستند تا زیر چتر مهربانی و عطوفت گرگ‌ها امان بگیرند!

2018-01-13

چشم‌هایی که پیش از مرگ باید دید


آندره‌آس، مسافر قطاری در حال حرکت، سربازی است که می‌داند به‌زودی کشته خواهد شد. به‌قطع می‌داند که خواهد مُرد. چند روز بیش‌تر به مرگش نمانده‌است؛ جایی در غربت خواهد مُرد. آندره‌آس واپسین لحظه‌های زنده بودنش را به چه فکر می‌کند؟ به چشم‌هایی که نمی‌داند واقعیت داشته‌اند، یا تنها توهم اویند. آن چشم‌ها شاید واقعیت نداشته باشند، اما همه فکر آندره‌آس، سربازی در آستانه مرگ، را درگیر خود کرده‌اند. سرباز برای آن چشم‌ها دعا می‌خواند، به یاد آن چشم‌ها عرق می‌نوشد، و جان می‌دهد برای یک‌بار دیدن دست و پیشانی و تن ِ صاحب ِ آن چشم‌ها. آندره‌آس چنان غرق ِ هوس ِ شنیدن صدای تپش قلب صاحب آن چشم‌هاست که از مرگ غافل می‌شود. این همان معجزه عشق است: فراموش کردن مرگ ِ قریب.


پ‌ن: آندره‌آس شخصیتی‌ست از رمان «قطار به‌موقع رسید» اثر هاینریش بُل.

سعدی‌خوانی‌ها - پنجاه‌وُهفت



«با همه تیغ برکشم، وز تو سپر بیفکنم»

سعدی

2018-01-12

پس کجاست آن پاییزها و باران‌ها


پاییز بود
و آسمان
بی آن‌که خیال خستگی عابران
- بر اندیشه غم‌ناکش بگذرد -
بی‌رحمانه می‌بارید.
پاییز بود
آسمان می‌بارید و
هیچ‌کس چتر به‌همراه نداشت.
باران
از سینۀ ابرها سُر می‌خورد
و میان شانه‌های رهگذران، آرام می‌گرفت.
پاییز بود
باران می‌بارید
و عابری تنها
به سایه‌بان مغازه‌ای پناه برده بود
مبادا
که فکرهای غم‌گینش
در هجوم باران
نَم بگیرد.


• رحمان نقی‌زاده

2018-01-11

جمعیت: یک نفر


بار می‌بستیم به سفر؛ به تنهایی خویش. به این امید که کسی - شاید - بگوید: «زودتر برگرد.»
حالا سال‌ها می‌گذرد...
و آن‌قدر فراموش شده‌ایم که دیگر مقیم آن سرزمین‌ایم.



• رحمان نقی‌زاده

2018-01-10

گرد ِ فراموشی بر آیینه می‌نشیند


بازمی‌گردی وُ جز اندوه هیچ‌کس به استقبالت نیامده است. چشم می‌گردانی...
+ پس کجاست؟
- چه‌کسی؟
+ قول داده بود.
- آرام بگیر
+ ولی...
- جز من هیچ‌کس چشم‌انتظار تو نمانده است. تو از خاطر همه آن‌ها پاک شده‌ای.
+ دریغ از خاطره‌ای حتی؟
- دریغ.
+ افسوس...
- راستی کجا بودی؟ چه‌قدر پیرتر شده‌ای مرد.
و پناه می‌بری به آغوش اندوه؛ همان که سال‌ها پیش جاگذاشتی‌ش و گریختی.




• رحمان نقی‌زاده

2018-01-09

خوش‌بختی‌های ساده


خوش‌بختی از سرانگشتان کسی جان می‌گیرد که به جان دوستش می‌داری. کسی که لب‌هاش آفتاب می‌شود و روی پلک‌های خواب‌رفته‌ات می‌تابد: «بیدار شو، صبح شده است.»
خوش‌بختی حضور کسی‌ست که همیشه آن‌سوی میز نشسته، لب‌خند می‌زند و می‌گوید: «صبح زیبایی‌ست؛ مگر نه؟» کسی که چشم‌انداز تنش را از نگاه مشتاقت دریغ نمی‌کند. کسی که صدایش موسیقی می‌شود و بخار چای را می‌رقصاند.
خوش‌بختی حضور کسی است که می‌توانی زندگی را مثل چای نگاه در نگاه با او نوش کنی.



• رحمان نقی‌زاده

2018-01-08

عشق‌بازی چشم‌ها


سیاهی موهاش
مثنوی‌مثنوی می‌ریخت روی سینه‌اش وُ
سپید می‌شد!
لب‌هاش
غزل بود که می‌خندید.
از هجومِ هیجانِ نوازشِ اندامش
قافیه
وزن می‌باخت وُ
ترانه به‌زانو می‌نشست...

حالا من
میان این‌همه ترانه وُ شعر وُ آهنگ
- سال‌ها گذشته‌است، اما -
هنوز حریصِ چشمانش، آن زیباترین دوبیتی، اَم.


• رحمان نقی‌زاده