۱۳۹۶-۱۰-۲۰

گرد ِ فراموشی بر آیینه می‌نشیند


بازمی‌گردی وُ جز اندوه هیچ‌کس به استقبالت نیامده است. چشم می‌گردانی...
+ پس کجاست؟
- چه‌کسی؟
+ قول داده بود.
- آرام بگیر
+ ولی...
- جز من هیچ‌کس چشم‌انتظار تو نمانده است. تو از خاطر همه آن‌ها پاک شده‌ای.
+ دریغ از خاطره‌ای حتی؟
- دریغ.
+ افسوس...
- راستی کجا بودی؟ چه‌قدر پیرتر شده‌ای مرد.
و پناه می‌بری به آغوش اندوه؛ همان که سال‌ها پیش جاگذاشتی‌ش و گریختی.




• رحمان نقی‌زاده