۱۳۹۷-۰۵-۰۵

خرید اینترنتی مجموعه شعر با من تبرخورده از بهار نگو




بالاخره امکان خرید اینترنتی مجموعه شعرم با عنوان «با من تبرخورده از بهار نگو» فراهم شد. این کتاب را می‌توانید از فروشگاه کتاب آروین سفارش بدهید.



اطلاعات کامل و معرفی کتاب + لیست فروشگاه‌های عرضه‌کننده در تهران را این‌جا ببینید.
می‌توانید با اکانت تلگرام [T.me/Rahman99.99] با من در ارتباط باشید.

هم‌چنین برای آشنایی با سایر کتاب‌هایم می‌توانید از ستون سمت چپ وبلاگ استفاده کنید!

۱۳۹۷-۰۵-۰۴

تیر 97 : سخت؛ اما ممکن



این ماه فقط مجموعه شعر «نامه‌هایی از کازابلانکا» شهریار بزرگمهر را کامل خواندم. فصل هفتم سریال Shameless  را دیدم. فصل‌های 3 و 4 Black Mirror، فصل دوم WestWorld، و فصل اول Stranger Things را هم دیدم. چیزهای عجیب‌تر را نپسندیدم و فصل دوم را ادامه ندادم. فیلم‌های ایرانی: چرک‌نویس، قصه پریا، بوفالو، یک روز بخصوص، و آدت نمی‌کنیم را دیدم. فیلم‌های خارجی هم چندتایی دیدم:

A Prophet - Incir Receli - The Hateful Eight - Annie Hall - Generation Iron - Amour - Kickboxer Retaliation - The Boss - Dark Shadows - The 5th Wave

یک‌سری تغییرات هم در زندگی لحاظ کرده‌ام و امیدوارم که نتیجه‌بخش باشند!

۱۳۹۷-۰۵-۰۳

درباره عشق


عشق برای ویرانی می‌آید...
آن‌چه از عشق به‌جا می‌ماند، دیگر «ما» نیستیم. ما ذره‌ذره پای عشق‌ها ویران شده‌ایم. آن‌چه بعد از عشق می‌ماند، ویرانه‌ای است که دیگران «ما» می‌بینند.
رحمان نقی‌زاده

۱۳۹۷-۰۵-۰۲

درس‌هایی برای زندگی


زندگی، مسافرتی است بی‌بازگشت، با بلیطی یک‌طرفه، سوار بر قطاری بی‌مقصد. تا می‌توانی از منظره‌ی پشت پنجره‌ها لذت ببر، شاید همین ایستگاه بعدی پیاده‌ات کنند!


رحمان نقی‌زاده

۱۳۹۷-۰۵-۰۱

هراس ِ چه خواهی کرد


از این می‌ترسم که هیچ‌کس دیگر نتواند تو را هم‌پای من دوست داشته باشد. می‌ترسم از این‌که «چه خواهی کرد؟»

‌من تو را خوب می‌شناسم؛ تو بدون پرستیده‌شدن نمی‌توانی ادامه بدهی. تو، الهه‌ی غرور و معصومیت، بدون قربانی و عابد چه خواهی کرد؟ من هزار بار مقابل تو نشسته‌ام. هزار بار به کلام و نگاه و لب‌خند، حضور تو را پرستیده‌ بودم. من پرستیدن تو را، داشتن تو را، عاشقانگی با تو را بلد بودم. حالا چه؟ می‌ترسم. می‌ترسم از آن که پیش روی تو خواهد نشست؛ نکند بلدت نباشد؟ مانند پیکرتراش تازه‌کاری که مقابل تندیس اِراتو ایستاده باشد و بخواهد چیزی بر آن بیفزاید. می‌ترسم آن تندیسی را که به‌جان تراشیده‌ام، با نگاهی، حرفی، نفسی در هم بریزد. کاش می‌ماندی... و تنها عابدِ معبدِ بندگی تو من بودم. حالا که رفته‌ای و... کاش نجوایی می‌شدم در گوش آن کسی که مقابل تو ایستاده است...
«بخوان او را... او را به نام تمام خدایان باستان بخوان. همه‌چیز را فدای لب‌خند او کن. آرام دست‌هایش را بگیر. به بوسه‌ای سجده کن بر پیشانی‌اش. ایمان بیاور به یکتایی حضور مقدس او. اشک بریز در پیشگاه آسمانی‌اش. بگو دوستت دارم.»

رحمان نقی‌زاده

۱۳۹۷-۰۴-۳۱

تصویر مبهم درون آینه


بازخواهی ‌گشت، امّا
بازنخواهی‌ام شناخت
آشنای تو
- که من بودم -
حالا
تصویر مبهمی‌ست در نگاه آینه
که خودش را هم نمی‌شناسد
آن زلالِ جاری دشت‌های دیروز
- نبودی وُ امروز -
به مرداب نشسته است
آشنای تو
آن پیکره‌ی غرور مردانه
- وَ چه خوب شد که نیستی تا ببینی -
چنان در خود فروریخته
که برای قطره‌ای مرگ
التماس می‌کند


رحمان نقی‌زاده

۱۳۹۷-۰۴-۳۰

برای تنهایی


هیچ‌کس، هیچ‌وقت تنها نخواهد ماند؛
همیشه خاطره‌ای هست که همراه آدم قدم بزند. خاطره، تجسم حضور انسان‌هاست. خاطره، شانه‌به‌شانه تنهایی‌هات می‌آید، سردت اگر بشود آغوش می‌شود و اگر گریه‌ات گرفت به نوازشْ اشک را از پای چشم‌هات پاک می‌کند‌.

خاطره، تویی که هیچ‌گاه نرفته‌ای.


رحمان نقی‌زاده

۱۳۹۷-۰۴-۲۹

باور نمی‌کنی؟ عاشق شو


‏قشنگ‌ترین عشق‌ها، همیشه متفاوت‌ترین راه‌ها را برای رسیدن انتخاب می‌کنند. می‌رسند؛ و آن مسیر به زیباترین صحنه‌ی حضور و زندگی بدل می‌شود. وقتی عشق تصمیم خودش را بگیرد، پرواز آسان‌تر از نفس کشیدن می‌شود!
‌ باور نمی‌کنی؟ عاشق شو.


رحمان نقی‌زاده

۱۳۹۷-۰۴-۲۸

مرداب‌شدگی


آن‌قدر گذشته که یادمان نمی‌آید این اندوه از سطح پا گرفته و این چنین عمیق شده؛‌ یا ریشه در اعماق داشته و خزیده تا سطح زندگی‌مان.

مرداب شده‌ایم.


رحمان نقی‌زاده

۱۳۹۷-۰۴-۲۷

شعری برای خاطره‌ها


همه‌چیز را سپرده‌ام به عبورِ زمان
الّا خاطرات تو را

که گذاشته‌ام‌شان
میان شعرهای نانوشته و حرف‌های ناگفته

«بماند برای روز مبادا...»

شاید
که «هرگز»ت واقعی‌تر از «تا همیشه»ات باشد
و بازنگردی هرگز
تا همیشه...


رحمان نقی‌زاده

۱۳۹۷-۰۴-۲۶

در ستایش خوش‌بختی


‏خوش‌بختی حضور کسی‌ست که همیشه آن‌سوی میز نشسته، لب‌خند می‌زند و می‌گوید: «صبح زیبایی‌ست؛ مگر نه؟» کسی که چشم‌انداز تنش را از نگاه مشتاقت دریغ نمی‌کند. کسی که صدایش موسیقی می‌شود و بخار چای را می‌رقصاند. خوش‌بختی حضور کسی‌ست که می‌توانی زندگی را مثل چای نگاه در نگاه با او نوش کنی.


رحمان نقی‌زاده

۱۳۹۷-۰۴-۲۵

عشق در غربت می‌میرد


دو نفر در پاریس از «تا ابد با هم» می‌گویند. در ژاپن، دو عاشق به جنگل می‌روند تا در میان ساکوراها با خون خود بر شکوفه‌های گیلاس پیمانِ جاودانگی عشق ببندند. گلوله‌ای شلیک می‌شود و دختر سوری تنها می‌ماند. کسی بر بالای گلدن‌گیت می‌ایستد و جیب‌های پالتوش رو می‌کاود؛ آیا هنوز سنگینی عشق برای تا عمق رودخانه رفتن کافی‌ست؟ مردی در تهران آه می‌کشد و در گوشه‌ای از دنیا، باد میان موهای دختری می‌پیچد.
بگذار ساده‌تر بپرسم:
عشق در غربت می‌میرد؟ منِ جدامانده از ما، ارزش زیستن دارد؟ حسرت، نزدیک‌ترین نقطه به پایان نیست؟ در عصرِ سرعت و داده، تکلیفِ آن‌چه سپرده‌ایم به گذر زمان چه می‌شود؟ مرگ به نجات برخواهدخاست؟ نکند ما قربانیان «تا ابد» باشیم؟ موهای آشفته‌ات به نوازش کدام دست آرام خواهد گرفت؟ فراموش خواهی کرد؟ هرگز؟ شاید؟


رحمان نقی‌زاده

۱۳۹۷-۰۴-۲۴

به تماشا آمده‌ای یا تاراج


می‌خواندی مرا
به‌نامِ مقدسِ باستانی‌ام: «آفتاب»
می‌خواندی
به لمسِ کتیبه‌ی نقرشده بر دستانم
که جز به سحرِ سرانگشتان تو معنا نمی‌شد
می‌خواندی‌ام: «آفتاب»
وُ من
سر می‌کشیدم از مشرقِ تن‌ات
تا رنگین‌کمان بنشیند
میان مژه‌های باران‌خورده‌ی تو
به نجوا می‌گفتم:
«نزدیک‌تر بیا»
و نفس‌های تو
در انحنای شانه‌ام
ارغنونی می‌شد از طلسم‌های جاودانگی
 ‌◾️
من
مسافری می‌شدم
- راه گم‌کرده -
در برهوتِ بی‌انتهای بیابان‌ها
که تشنگی لب‌هاش
جز با التماس سیراب نمی‌شود
و تو
شاه‌دختِ دل‌باخته‌ای
که سرزمین‌اش را
می‌تسلیماند به دشمن
تا بر ویرانه‌های وطن
با سربازِ پشتِ دروازه‌ها ملاقات کند

- : «به تماشا آمده‌ای یا تاراج؟»
◾️
ایزدبانوی ترانه‌های اساطیری
تو افسون کدام افسانه‌ای
که صلابتِ کوهستان
رنگ باخته در برابر لطافتِ واژه‌هات
و زانو زده آسمان
برای پرستشِ قدم‌گاهِ تو
موهبتِ کدام خدای باستان
به بوسهْ نشسته بر لب‌هات
که همه‌ی زبان‌های کهن را اَزبَری
و به همه‌ی زبان‌ها
می‌خندی
و در همه‌ی زبان‌ها
تجسمِ معنی واژه‌ی «زیبا»ئی؟
◾️
من
به همین زبانِ ساده‌ی اشاره‌ها
- به تمنا -
با تو خواهم گفت:
بگذار
که تن‌ات
وطنم باشد
سرزمینِ موعود
بهشتِ داستان‌ها
آرام‌گاهِ ابدی


رحمان نقی‌زاده

۱۳۹۷-۰۴-۲۳

برای هم کتاب بخوانید


برای هم کتاب بخوانید؛ شعر، داستان، هر چی. خیلی زود خواهید دید که جای کلمات را خاطره‌ها می‌گیرند.
مثلا آن روز که داشتم برای تو شعری از این کتاب می‌خواندم، شال قرمز سر کرده بودی، دست‌هایت حلقه بودند دور فنجان قهوه، و موهات را رها کرده بودی بر امتداد سحرانگیز صورتت...
برای هم کتاب بخوانید، پیش از آن‌که شعر جدیدی ببینید و حسرت بنشیند بر دل‌تان، که چرا پیش از این برای او نخوانده‌اید و با آن - کنار هم - خاطره‌ای نساخته‌اید.


رحمان نقی‌زاده

۱۳۹۷-۰۴-۲۲

مجموعه کامل سعدی‌خوانی‌ها


در این مجموعه 76 بیت ناب از غزلیات حضرت سعدی انتخاب شده و با تصاویر مناسب آذین شده‌اند.
مجموعه کامل سعدی‌خوانی‌ها را این‌جا ببینید: +