۱۳۹۷-۰۷-۲۰

درس‌هایی برای نوشتن


عامه مردم از گروه‌های بی‌شماری تشکیل شده‌اند که بر سر ما [نویسندگان] فریاد می‌زنند: مرا تسلی بده، سرگرمم کن، غمگینم کن، هم‌فکری و هم‌دردی مرا برانگیز، مرا به رویا فرو بَر، بخندانم، بلرزانم، بگریانم، مرا به فکر وادار کن.

 - گی دو موپاسان

۱۳۹۷-۰۷-۰۹

معشوقه‌ی من و سیگارهایم


سیگار بکش
به‌عنوان یک زن
نسبت به مردی که سیگار می‌کشد
احساس ضعف می‌کنم
چقدر بوی تنباکوی تو خوب است
در این روزها که دنیا به استقبال سرما می‌رود
در کنار قهوه‌ها
روزنامه‌های خاک‌گرفته
و فنجان‌های شکسته...
سیگار بکش
چراکه هیچ‌چیز
بهتر از مردی نیست که در کنجی بنشیند
در دود سیگارش محو شود
و مرا با خود محو کند
مردی که انگشتانش را به پیشانی‌اش تکیه بدهد
و فکر کند...

سیگاری دیگر روشن کن
با آتش چشمانم
و خاکسترش را کف دستم بریز
من از سوختن برای تو
شکنجه نمی‌شوم
من به‌عنوان یک زن
راضی‌ام به این‌که که این‌جا بنشینم
ساعت‌ها روی همین صندلی
به چهره جدی تو نگاه کنم
و رگ‌های دستت را بشمارم
رگ‌های دستت آرامم می‌کند
و خط‌های سال‌خوردگی که
این‌جا و آن‌جا کشیده شده‌اند

سیگار بکش
هیچ‌چیز بهتر از مردی نیست که
یک گوشه بنشیند
در دود سیگارش محو شود
و مرا محو کند
آتشم بزن...
خانه‌ام را به آتش بکشان
مانند دیوانگان
رفتار کن
برای من به‌عنوان یک زن، تنها همین کافی است
که احساس کنم حمایتم می‌کنی
برای من
دستی کافی است
که دراز شود
تا عرق پیشانی‌ام را خشک کند
دستی کافی است
که آرامم کند
و لای موهایم
گرهی از ساقه‌های لیمو جا بگذارد

سیگار بکش
هیچ‌چیز بهتر از مردی نیست که
یک گوشه بنشیند
در دود سیگارش محو شود
و مرا محو کند...


- نزار قبانی
از مجموعه‌شعر: معشوقه‌ی من و سیگارهایم - انتشارات آنیما

درس‌هایی برای زندگی


«انسان تصور می‌کند که در نمایشنامه‌ای معین نقش خود را ایفا می‌کند، و هیچ ظن نمی‌برد که در این اثنا بی آن‌که به او خبر بدهند صحنه را تغییر داده‌اند، و او نادانسته خود را وسط اجرایی متفاوت می‌یابد.»


- میلان کوندرا (داستان ادوارد و خدا - از مجموعه: عشق‌های خنده‌دار)

نامه‌های سوخته - نزار قبانی


آیا آتش نامه‌هایم را بلعید؟
اگر شاهکارهای من نبود، زیبایی تو هم نبود
دهان تو
به زیبایی حروفی است که نوشته‌ام
شانه‌هایت باقی‌مانده گریه‌های من
و من بخشی از همان جوهری هستم
که نامه‌ها را نوشته

هنوز به‌خاطر دارم
کدام حرف را با کجای سرانگشتانم نوشته‌ام


- نزار قبانی

چهرازی: دو سیگار یه کبریتا




«از فردا دیگه نشد از یادش منفک بشیم. هی نگاش کردیم، نشستیم روبه‌روش، هی از دور پاییدیم، واسش زیرلبی دوبیتی گفتیم، رفت وُ اومد کردیم، طنز پارسی انداختیم در جلوت و خلوت، راه رفتیم رو ریلِ نی‌لبکِ مهره‌های پشت، کودکان توامان آغوش خویش وقتی کسی حواسش نبود. تو گرما، سرما، شبان وُ روزان، پشت خط موزائیکا، جلو شمشادا، وایساده خوابیدنا، نیمه‌شبا، قمرها، عقرب‌ها، دو سیگار یه‌ کبریتا. تو رَم خیلی اسیر کردیم، باس ببخشی. اما نحسی افتاده بود. هرچی آب می‌جُستیم تشنگی گیرمون می‌اومد. واسه چی؟ تو فهمیدی؟»


- رادیو چهرازی