۱۳۹۷-۱۰-۰۲

مثل دری لولاشده به فراموشی؛ چند شعر کوتاه از ریچارد براتیگان


آخ که چقدر خوب است
یک روز صبح
بیدار شوی
تنهای تنها
و مجبور نباشی به کسی
بگویی که دوستش داری
وقتی که دیگر
دوستش نداری


عشق را فراموش کن
می‌خواهم بمیرم
در موهای زردت


محض خاطر این‌که
مردم ذهنت را دوست دارند
دلیل نمی‌شود
بدنت را هم
دوست داشته باشند


من در قرن بیستم زندگی می‌کنم
و تو این‌جا کنارم دراز کشیده‌ای
وقتی خوابت برد غمگین بودی
کاری از دست من برنمی‌آمد
احساس یاس کردم
صورتت آن‌قدر زیباست
که نمی‌توانم از توصیفش دست بکشم
و کاری هم نمی‌توانم بکنم
که خوشحال شوی
وقتی خوابی


لولاشده به فراموشی
مثل دری
آرام بست و از دید رفت
و او زنی بود که عاشقش بودم
چه بارها که خوابیده بود
مثل گوزنی مکانیکی در نوازش من
و من درد کشیده بودم
در سکوت فلزی خواب‌هایش


 آخ که اونقده خوشگلی که می‌خواد بارون بیاد - ریچارد براتیگان - ترجمه: فرید قدمی - نشر فصل پنجم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر